#بادیگارد_سرد_من
#بادیگارد_سرد_من
پارت ²³
ویو لارا____
_______
یونگی که تا چند لحظه پیش با نگاهی آمیخته به تعجب و کمی سردرگمی به ما نگاه میکرد، با شنیدن زمزمهی لرزانِ لارا و حس کردن وزنِ بیجان او روی بدنش، رنگ از چهرهاش پرید....
او به سرعت لارا را در آغوشش گرفت و مانع از افتادن او شد. اما وقتی نگاهش به پشتِ لارا و دستهای خونآلودِ او افتاد، چشمانش از شدت خشم و ناباوری گشاد شد.
لارا حتی نمیتوانست بایستد؛ پیراهنش از ناحیه پهلو کاملاً به رنگ زرشکی تیره درآمده بود و جای ترکش یا تیر روی شانه و صورتش، نشان از یک نبردِ جنونآمیز میداد....
یونگی با صدایی که از شدت شوک و فورانِ یکبارهی احساسات، میلرزید، رو به وان که پشت در خشکش زده بود، فریاد زد:
«سوهون ! همین الان ماشین آماده کن! سریع!»
او جیا را که با چشمانی گرد شده از ترس، به لارا خیره مانده بود، با دست آزادش به آرامی اما قاطعانه به سمت وان هدایت کرد....
«سوهون، بچه رو ببر. بهش آب بده، غذا بده، هر کاری میکنی فقط از اینجا دورش کن. نذار چیزی ببینه!»
سوهون که به خودش آمده بود، سریع جلو آمد و جیا را به آرامی از لارا جدا کرد. جیا با هقهقِ بیصدایی لارا را نگاه میکرد، اما یونگی اجازه نداد لارا حتی برای لحظهای به جیا نگاه کند. او لارا را به سمت مبل راحتیِ گوشهی اتاق برد و با احتیاط زیاد او را زمین گذاشت.
یونگی بالای سرش زانو زد. دستهایش که همیشه سرد و مقتدر بودند، حالا برای بستنِ زخم پهلوی لارا به وضوح میلرزید....
او کتش را درآورد و با خشمِ کنترلشدهای به سمت میز پرتاب کرد. وقتی لارا از درد نالهی خفهای کرد، یونگی با چشمانی که در آنها برقِ اشکی از سرِ خشم بود، زمزمه کرد:
«لعنتی... لارا! تو چت شده؟ تو قرار نبود اینطوری برگردی... مگه نگفتم با من...»
لارا به سختی چشمانش را باز کرد. نگاهش تار بود. سعی کرد حرفی بزند، اما فقط خونِ تازه از گوشه لبش راه گرفت...
. یونگی با آستینِ پیراهن خودش، خون روی گونهی لارا را پاک کرد. دستش را لای موهای لارا برد و با صدایی که سعی میکرد آرام باشد، گفت:
«نحرف. فقط نفس بکش. تا وقتی من اینجام، نمیذارم اتفاقی بیفته. شنیدی؟ دیگه لازم نیست قهرمانبازی دربیاری.»
او با همان دستهای لرزان شروع کرد به باز کردن دکمههای آغشته به خونِ پیراهن لارا تا عمق فاجعه را ببیند. هر بار که لارا از درد خودش را جمع میکرد، یونگی انگار ضربهای به قلب خودش میخورد...
یونگی سرش را نزدیک گوش لارا برد و با صدایی که حالا رنگی از التماس داشت، گفت:
«چشماتو نبند... به من نگاه کن. فقط به من نگاه کن. اجازه نداری این بازی رو بدون من تموم کنی، فهمیدی؟»
ادامه دارد....
حمایت کنید و نظر بدین لایک یادتون نره عشقهای منننن🎀🎀
وای ننهههههه گربه مون عاشق شدهههههه
پارت ²³
ویو لارا____
_______
یونگی که تا چند لحظه پیش با نگاهی آمیخته به تعجب و کمی سردرگمی به ما نگاه میکرد، با شنیدن زمزمهی لرزانِ لارا و حس کردن وزنِ بیجان او روی بدنش، رنگ از چهرهاش پرید....
او به سرعت لارا را در آغوشش گرفت و مانع از افتادن او شد. اما وقتی نگاهش به پشتِ لارا و دستهای خونآلودِ او افتاد، چشمانش از شدت خشم و ناباوری گشاد شد.
لارا حتی نمیتوانست بایستد؛ پیراهنش از ناحیه پهلو کاملاً به رنگ زرشکی تیره درآمده بود و جای ترکش یا تیر روی شانه و صورتش، نشان از یک نبردِ جنونآمیز میداد....
یونگی با صدایی که از شدت شوک و فورانِ یکبارهی احساسات، میلرزید، رو به وان که پشت در خشکش زده بود، فریاد زد:
«سوهون ! همین الان ماشین آماده کن! سریع!»
او جیا را که با چشمانی گرد شده از ترس، به لارا خیره مانده بود، با دست آزادش به آرامی اما قاطعانه به سمت وان هدایت کرد....
«سوهون، بچه رو ببر. بهش آب بده، غذا بده، هر کاری میکنی فقط از اینجا دورش کن. نذار چیزی ببینه!»
سوهون که به خودش آمده بود، سریع جلو آمد و جیا را به آرامی از لارا جدا کرد. جیا با هقهقِ بیصدایی لارا را نگاه میکرد، اما یونگی اجازه نداد لارا حتی برای لحظهای به جیا نگاه کند. او لارا را به سمت مبل راحتیِ گوشهی اتاق برد و با احتیاط زیاد او را زمین گذاشت.
یونگی بالای سرش زانو زد. دستهایش که همیشه سرد و مقتدر بودند، حالا برای بستنِ زخم پهلوی لارا به وضوح میلرزید....
او کتش را درآورد و با خشمِ کنترلشدهای به سمت میز پرتاب کرد. وقتی لارا از درد نالهی خفهای کرد، یونگی با چشمانی که در آنها برقِ اشکی از سرِ خشم بود، زمزمه کرد:
«لعنتی... لارا! تو چت شده؟ تو قرار نبود اینطوری برگردی... مگه نگفتم با من...»
لارا به سختی چشمانش را باز کرد. نگاهش تار بود. سعی کرد حرفی بزند، اما فقط خونِ تازه از گوشه لبش راه گرفت...
. یونگی با آستینِ پیراهن خودش، خون روی گونهی لارا را پاک کرد. دستش را لای موهای لارا برد و با صدایی که سعی میکرد آرام باشد، گفت:
«نحرف. فقط نفس بکش. تا وقتی من اینجام، نمیذارم اتفاقی بیفته. شنیدی؟ دیگه لازم نیست قهرمانبازی دربیاری.»
او با همان دستهای لرزان شروع کرد به باز کردن دکمههای آغشته به خونِ پیراهن لارا تا عمق فاجعه را ببیند. هر بار که لارا از درد خودش را جمع میکرد، یونگی انگار ضربهای به قلب خودش میخورد...
یونگی سرش را نزدیک گوش لارا برد و با صدایی که حالا رنگی از التماس داشت، گفت:
«چشماتو نبند... به من نگاه کن. فقط به من نگاه کن. اجازه نداری این بازی رو بدون من تموم کنی، فهمیدی؟»
ادامه دارد....
حمایت کنید و نظر بدین لایک یادتون نره عشقهای منننن🎀🎀
وای ننهههههه گربه مون عاشق شدهههههه
- ۶۵۴
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط