اسفند
[۹ اسفند ۱۴۰۴]
با حال معنوی وصف نشدنی برای سحر بیدار شدم به معیت خانواده سحری خوردم و برای مدرسه آماده شدم. حین آماده شدن، دستم اتفاقی به جسم تیزی اصابت کرد و دو تا از انگشتانم با نامردی و سوز بسیاری بریده شدند، با چسب این درد را پوشاندم و راهی مدرسه شدم.
بعد از اتمام کلاسِ اول، جلوی مدرسه برای برگشت به خانه منتظر ماشین ماندم در این میان آمبولانس برخلاف ذات همیشگیاش بی آژیر و با سکوتی مرگبار از جلویم رد شد. گویا در تاریکی شب قبلِ روستا یکی از اهالی از فرط ناامیدی خودش را آرام از بازی روزگار حذف یا به عبارت دقیق تر خاکستر کرده بود!
ناراحت از شنیدن این خبر به اتاقم رسیدم به دیوار سرد اتاق لم دادم گوشی را باز کردم با خواندن اولین خبرِ کانالِ بله، صفحهی سفیدِ پرنوری که چشم را از فرط پررنگی اش اذیت میکرد در سرم باز شد و قدرت پلک زدن را از من گرفت.
خبر با این عنوان تازگی عجیبی داشت و برای اولین بار برایم معنا گرفته بود؛
حمله به بیت رهبری...
-----
[۱۳ اسفند ۱۴۰۴]
بالاخره امروز بعد از ۴ روز خبر خواندن و گریه کردن از ته سر و بی رمق شدن، به خودم آمدم. سجاده ام را برداشتم و به مسجدِ روستا پناه بردم! در محیط کوچکِ مسجد با اهالیِ کم ولی با کیفیت روستا و لا به لای شیطنت های پسر روحانی مسجد، همصدا و یکدل نماز و سورهی فتح خواندیم. با بغض و از ته دل برای همهی هموطنانم عمیقا از خداوند قادر متعال عافیت و عاقبت به خیری و سعادت خواستم اما دلم باز هم آرام نگرفت و یک جا بند نمیشد. با همانها که در مسجد کنار هم زانو به زانو نماز خواندیم به دل مزارع کشاورزی روستا زدیم به اسم پیاده روی اما به قصد فرار از اتاقی که پر بود از خبر جنگ و...
هم آفتاب را میشد دید، هم ابر و هم نم باران را.
فوج فوج کبوتر که در دل آسمان و با ارتفاع کم پرواز میکردند، صحنه را لطیف کرده بودند و انگار به قلبم سرسلامتی میدادند.
این پروازِ منظم و این آسمان و خاک شخم خورده، واژهی وطن را در ذهن من تداعی کردند.
انگار سکانسی از یک فیلم کوتاه وطن دوستانه را خدا در برابر دیدگانم کارگردانی میکرد.
کوتاه ترین و بیکلام ترین و پر احساس ترین فیلم ممکن!!!!
به این اندیشیدم که چقدر این خاک الآن برایم پررنگ تر، عزیزتر و ارزشمندتر شده است و همچنین آن دشت جلوی روستا که از بچگی بارها دستانم را باز کردم و به پیروی از شعر سهراب سپهری تا ته آن را دویده بودم...
در واپسین لحظات روی آن خاک ها نشستم و دعای توسل را از پشت صفحهی باران خوردهی گوشی زمزمه کردم و از خدای باران اجابت دعای قلبیم را خواستم.
باشد که قطرات باران بعد از آن آمین گفته باشند.
#وطن
#ایران
بماند به یادگار از این روزهای نامهربان که امیدوارانه دوست دارم گرهشان بزنم به افق های روشن که التیام بخش زخم های این روزها باشند.
با حال معنوی وصف نشدنی برای سحر بیدار شدم به معیت خانواده سحری خوردم و برای مدرسه آماده شدم. حین آماده شدن، دستم اتفاقی به جسم تیزی اصابت کرد و دو تا از انگشتانم با نامردی و سوز بسیاری بریده شدند، با چسب این درد را پوشاندم و راهی مدرسه شدم.
بعد از اتمام کلاسِ اول، جلوی مدرسه برای برگشت به خانه منتظر ماشین ماندم در این میان آمبولانس برخلاف ذات همیشگیاش بی آژیر و با سکوتی مرگبار از جلویم رد شد. گویا در تاریکی شب قبلِ روستا یکی از اهالی از فرط ناامیدی خودش را آرام از بازی روزگار حذف یا به عبارت دقیق تر خاکستر کرده بود!
ناراحت از شنیدن این خبر به اتاقم رسیدم به دیوار سرد اتاق لم دادم گوشی را باز کردم با خواندن اولین خبرِ کانالِ بله، صفحهی سفیدِ پرنوری که چشم را از فرط پررنگی اش اذیت میکرد در سرم باز شد و قدرت پلک زدن را از من گرفت.
خبر با این عنوان تازگی عجیبی داشت و برای اولین بار برایم معنا گرفته بود؛
حمله به بیت رهبری...
-----
[۱۳ اسفند ۱۴۰۴]
بالاخره امروز بعد از ۴ روز خبر خواندن و گریه کردن از ته سر و بی رمق شدن، به خودم آمدم. سجاده ام را برداشتم و به مسجدِ روستا پناه بردم! در محیط کوچکِ مسجد با اهالیِ کم ولی با کیفیت روستا و لا به لای شیطنت های پسر روحانی مسجد، همصدا و یکدل نماز و سورهی فتح خواندیم. با بغض و از ته دل برای همهی هموطنانم عمیقا از خداوند قادر متعال عافیت و عاقبت به خیری و سعادت خواستم اما دلم باز هم آرام نگرفت و یک جا بند نمیشد. با همانها که در مسجد کنار هم زانو به زانو نماز خواندیم به دل مزارع کشاورزی روستا زدیم به اسم پیاده روی اما به قصد فرار از اتاقی که پر بود از خبر جنگ و...
هم آفتاب را میشد دید، هم ابر و هم نم باران را.
فوج فوج کبوتر که در دل آسمان و با ارتفاع کم پرواز میکردند، صحنه را لطیف کرده بودند و انگار به قلبم سرسلامتی میدادند.
این پروازِ منظم و این آسمان و خاک شخم خورده، واژهی وطن را در ذهن من تداعی کردند.
انگار سکانسی از یک فیلم کوتاه وطن دوستانه را خدا در برابر دیدگانم کارگردانی میکرد.
کوتاه ترین و بیکلام ترین و پر احساس ترین فیلم ممکن!!!!
به این اندیشیدم که چقدر این خاک الآن برایم پررنگ تر، عزیزتر و ارزشمندتر شده است و همچنین آن دشت جلوی روستا که از بچگی بارها دستانم را باز کردم و به پیروی از شعر سهراب سپهری تا ته آن را دویده بودم...
در واپسین لحظات روی آن خاک ها نشستم و دعای توسل را از پشت صفحهی باران خوردهی گوشی زمزمه کردم و از خدای باران اجابت دعای قلبیم را خواستم.
باشد که قطرات باران بعد از آن آمین گفته باشند.
#وطن
#ایران
بماند به یادگار از این روزهای نامهربان که امیدوارانه دوست دارم گرهشان بزنم به افق های روشن که التیام بخش زخم های این روزها باشند.
- ۴.۹k
- ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط