{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هشتم

پارت هشتم
در آغوش زندان
ویو ته
صبح از خواب بیدار شدم تا برم پیش کوک
رفتم لباس کارمو پوشیدم
خیلی دوست داشتم کوک از زندان ازاد بشه یهو به فکرم خورد بابام قاضیه شاید بتونه کمکم کنه
رفتم پیشه بابا یعنی خونمون (نکته ته خونه مجردی داره)
(اسمه ی بابای ته رو میزاریم پ. ت یعنی پدر ته)
در زدم اجوما درو باز کرد
اجوما :سلام پسرم
ته:سلام اجوما بابام خونه اس؟
اجوما:بله پسرم بیا داخل
اجوما:ته پسرم تو اینجا بشین تا ارباب رو صدا کنم
ته:باشه ممنون اجوما(لبخند کیوت)
اجوما:خواهش میکنم
اجوما :ارباب پسرتون اومدن
پ. ت:کی؟ پسرم کی اومده؟
اجوما:همین الان رسیدن ارباب
ویو نویسنده
پدر ته اومد پایین و ته رو بغل کرد
پ. ت:چیشده پسرم یادی از ما کردی
ته:باهاتون کار داشتم پدر
پ. ت:چه کاری پسرم؟ هرکاری باشه انجام میدم
ته:بابا من با یه پسره تو زندان دوست شدم اسمش جئون جونکوکه
پ. ت:خب یه خوب کارش تو زندان چیه؟
ته:زندانیه
پ. ت:چه بد شد خب چه کاری از دست من برمیاد پسرم؟
ته:میشه بهش کمک کنی از زندان ازاد بشه خواهش میکنم بابا لطفا(ته زانو میزنه و این رو میگه)
پ. ت:باشه پسرم باشو لازم نیست زانو بزنی من باید با یه یکی از پرسنل صحبت کنم ببینم چی میشه بعد بهت خبر میدم
ته:ممنون بابا خیلی دوست دارم...
دیدگاه ها (۵)

پارت هفتم در آغوش زندانشوگا اومد تا درو برام باز کنهشوگا:بفر...

پارت ششمدر آغوش زندانبله همونی بود که فکرشو میکردمیونگی:سلام...

پارت هشتمدر آغوش زندان ویو تهصبح از خواب بیدار شدم تا برم پی...

پارت دهمدر آغوش زندانپ. ت:خب راستشته:خب راستش چی؟پ. ت:درست ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط