{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۶

پارت ۲۶

یک روز بعد از اون شبِ وحشتناک ، جو خونه سنگین‌تر از همیشه بود. سایه‌ی تهدیدهای سامان مثل ابری تیره روی سرِ حسنا سنگینی می‌کرد. سامان مدام پیام می‌داد و فشار می‌آورد، اما حسنا دیگه نمی‌ترسید؛ اون تصمیمش رو گرفته بود.

صدایِ بوقِ آرومِ ماشینی از جلوی درِ خونه بلند شد. حسنا که از قبل ساکِ کوچکش رو آماده کرده بود، قلبش با شدت توی سینه می‌کوبید. تهیونگ بود. اومده بود تا به قولش عمل کنه و اون رو از این قفسِ خانگی نجات بده. حسنا با دست‌های لرزان، اما مصمم، قلم رو روی کاغذ گذاشت. می‌دونست که با این کار، پل‌های پشتِ سرش رو خراب می‌کنه، اما این تنها راهِ نجاتِ خودش و عشقش بود.

نامه رو روی میزِ اتاقش گذاشت و با عجله به سمت درِ خروجی رفت.

***

**متنِ نامه‌ی حسنا:**

*«مامان، بابا...*

*من عاشقِ یکی دیگه‌ام و دیگه نمی‌تونم این زندگیِ اجباری رو تحمل کنم. من رفتم؛ برگشتم کره. اون سامانِ کثافت دیشب منو تهدید کرد و نمی‌ذاشت نفس بکشم، ولی دیگه تموم شد.*

*خیلی دوستون دارم ولی دیگه... راهِ برگشتی نیست.*

*بالاخره راحت شدم.*

*حسنا»*

***

حسنا درِ خونه رو پشتِ سرش بست. هوایِ خنکِ بیرون، امیدِ یک شروعِ جدید رو می‌داد. وقتی درِ ماشین باز شد و نگاهِ نگران اما مطمئنِ تهیونگ رو دید، فهمید که دیگه تنها نیست. ماشین با سرعت از کوچه دور شد و حسنا برای اولین بار در این چند روز، احساسِ سبکیِ مطلق کرد.



سکوتِ اتاقِ حسنا، با صدای جیغِ مادری که نامه را خوانده بود، شکسته شد. انگار زمان برای چند لحظه ایستاد. کاغذ در دست مادر لرزید و از بین انگشتانش رها شد، مثل برگ پاییزی که در باد سقوط می‌کند.

— «حسنا؟! این چه حرفیه؟ حسنا کجا رفته؟! زود بیاین اینجا!»

پدر حسنا، که با شنیدن فریاد همسرش با چهره‌ای رنگ‌پریده وارد اتاق شد، با دیدن نامه‌ی نیمه‌کاره و افتاده روی میز، موجی از شوک را حس کرد. او کلماتی را که در نامه بود، با چشمانی که از ناباوری باز مانده بود، مرور کرد.
*«رفت... به کره... با اون پسره...»*

در همان حال، در طبقه پایین، سامان که با خیال باختن و پیروزی، به خانه‌ی آن‌ها آمده بود تا با لبخندی پیروزمندانه به حسنا نشان دهد که برنده شده است، با دیدن چهره‌های وحشت‌زده‌ی خانواده، متوجه شد که چیزی طبق نقشه‌اش پیش نرفته است.

با قدم‌های بلند و با همان لحنِ متکبرانه‌اش وارد اتاق شد:
— «چی شده؟ چرا این‌قدر داد و بیداد می‌کنید؟ حسنا باز هم داره فیلم بازی می‌کنه؟»

پدر حسنا، با صدایی که از شدت خشم و درماندگی می‌لرزید، به سمت سامان رفت. نگاهش چنان از خشم می‌سوخت که حتی سامان برای لحظه‌ای عقب‌نشینی کرد.
— «خفه شو سامان! تو... تو با اون کارات باعث شدی دخترِ من از این خونه فرار کنه! اون نوشته که تو تهدیدش کردی!»

سامان ابتدا سعی کرد پوزخند بزند، اما وقتی دید که پدر حسنا با مشتی بر روی میز می‌کوبد و مادر حسنا از شدت گریه از حال رفته است، رنگ از رخسارش پرید. او می‌دانست که اگر این موضوع به گوشِ بزرگترهای فامیل برسد، دیگر نه تنها ازدواج، بلکه اعتبارِ خودش هم زیرِ خاک خواهد رفت.

— «من... من فقط می‌خواستم به صلاح باشه...» سامان با لکنت گفت، اما حرفش را تمام نکرد.


در حالی که خانه‌ی حسنا تبدیل به یک میدانِ جنگ شده بود، در آن سوی دنیا، در هواپیمایی که در حال حرکت به سمتِ سئول بود، حسنا به پنجره نگاه می‌کرد. اشک‌هایش روی گونه‌هایش خشک شده بود، اما برای اولین بار، احساس می‌کرد که می‌تواند دوباره نفس بکشد. او می‌دانست که جنگِ واقعی، تازه شروع شده است؛ جنگ برای اثباتِ اینکه او، انتخاب‌های خودش را کرده است.

ادامه دارد

۱۰ لایک

کام هم به سلیقه خودتون

۵ بازنشر
دیدگاه ها (۳)

پارت ۲۵حسنا نگاهی به دستِ دراز شده‌ی سامان انداخت. انگار یک ...

پارت ۲۴صدایِ آهنگِ پرانرژیِ عروسی از داخلِ سالن می‌اومد، اما...

پارت ۲۳حسنا با قدم‌های لرزان به سمت دستشوییِ سالن رفت. هر قد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط