{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دانشجوی عاسی بود

دانشجوی عكاسی بود
دلار چهار هزار تومان بود
عاشق دختر همسايه شد
دلار هشت هزار تومان شد
خواست ب او بگويد
پرايد پنجاه ميليون تومان شد
نگفت و گشت ب دنبال كار
دلار پانزده هزار تومان شد
پايان خدمت نداشت، دلار هجده را رد كرد
دو سال با خودش جنگيد و برگشت
دلار شد بيست و چهار هزار تومان
ب بدبختی خودش خنديد
پرايد شد صد و ده ميليون
هنوز دختر همسايه را دوست داشت
سكه هم شد يازده ميليون
رفت در آتليه ی عكاسی سر خيابان
مشغول كار شد، ديگر ب قيمت ها
توجه نمی‌كرد، حسابی نااميد بود ك
گول اخبار بورس را خورد و دوباره
اميدوار شد، حقوقش را ريخت در بورس
سبز ها قرمز شد، پولش تمام شد
شروع كرد ب روتوش عكس يک عروس و
داماد ك اشكش سرازير شد. اشک شوق بود

🥀ب سلامتی، دختر همسايه هم عروس شده بود
دیدگاه ها (۱)

یه روز یه پسره به دوس دخترش زنگ میزنه میگه: وقت داری بریم پا...

تَهِہ قــــــــِصِہمــــــــــیدونے ڪُجآس؟جــــــــــآے ڪِہ ...

‏+ مگه مجبوری؟- خب دوسش دارمـ ♥️

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط