تو تو واقعا اینو میگی
تو... تو واقعاً اینو میگی؟
"عاشق اون تمرکزی که داری. حتی عاشق اون روشی که وقتی عصبانی میشی، چشمهات میدرخشن." فلیکس بالاخره نگاهش را به ا.ت دوخت. این بار، چشمهایش دیگر پر از شیطنت نبودند. پر از یک حس جدید و عمیق بودند. "من از همون روزی که توی کلاس انگلیسی، بدون اینکه از کسی بترسی، در مورد کتاب مورد علاقهات حرف زدی، حواسم بهت پرت شد."
"ا.ت... من نمیخوام دیگه قلدرت باشم." او دستش را به سمت دست ا.ت دراز کرد، اما در فاصلهی چند میلیمتری متوقف شد، منتظر اجازه. "من میخوام ازت عذرخواهی کنم و جبران کنم. میخوام با تو باشم. این بار، نه برای مسخره کردن، بلکه برای شناختن اون معمار فوقالعادهای که هستی."
ا.ت برای یک لحظه تمام دردی را که فلیکس به او تحمیل کرده بود، به یاد آورد. اما در عین حال، به گرمایی که همیشه در وجود او حس میکرد و نمیتوانست انکارش کند، فکر کرد. او میتوانست ببیند که این پسر، با تمام نقصهایش، صادق بود.
او نفس عمیقی کشید و با لبخندی که باعث شد کک و مکهای فلیکس پررنگتر شوند، دستش را به سمت او دراز کرد.
"باشه، فلیکس. ولی اگه یک بار دیگه بخوای منو مسخره کنی، مطمئن باش این دفعه کتابهای تاریخ رو توی سرت خالی میکنم."
فلیکس با یک لبخند بزرگ و درخشان، دست ا.ت را گرفت. آنقدر محکم که گویا میخواست برای همیشه او را نگه دارد. "قبوله. فقط... بگذار اول برات یه قهوه و کیک بخرم تا مغزت بهتر کار کنه."
همانجا، بین دفترچههای معماری و بوی سالن تمرین رقص، قلدر بزرگ دبیرستان سئول، عشق واقعی را پیدا کرد، و خورشید، بالاخره بر سایهی قلدر پیروز شد
"عاشق اون تمرکزی که داری. حتی عاشق اون روشی که وقتی عصبانی میشی، چشمهات میدرخشن." فلیکس بالاخره نگاهش را به ا.ت دوخت. این بار، چشمهایش دیگر پر از شیطنت نبودند. پر از یک حس جدید و عمیق بودند. "من از همون روزی که توی کلاس انگلیسی، بدون اینکه از کسی بترسی، در مورد کتاب مورد علاقهات حرف زدی، حواسم بهت پرت شد."
"ا.ت... من نمیخوام دیگه قلدرت باشم." او دستش را به سمت دست ا.ت دراز کرد، اما در فاصلهی چند میلیمتری متوقف شد، منتظر اجازه. "من میخوام ازت عذرخواهی کنم و جبران کنم. میخوام با تو باشم. این بار، نه برای مسخره کردن، بلکه برای شناختن اون معمار فوقالعادهای که هستی."
ا.ت برای یک لحظه تمام دردی را که فلیکس به او تحمیل کرده بود، به یاد آورد. اما در عین حال، به گرمایی که همیشه در وجود او حس میکرد و نمیتوانست انکارش کند، فکر کرد. او میتوانست ببیند که این پسر، با تمام نقصهایش، صادق بود.
او نفس عمیقی کشید و با لبخندی که باعث شد کک و مکهای فلیکس پررنگتر شوند، دستش را به سمت او دراز کرد.
"باشه، فلیکس. ولی اگه یک بار دیگه بخوای منو مسخره کنی، مطمئن باش این دفعه کتابهای تاریخ رو توی سرت خالی میکنم."
فلیکس با یک لبخند بزرگ و درخشان، دست ا.ت را گرفت. آنقدر محکم که گویا میخواست برای همیشه او را نگه دارد. "قبوله. فقط... بگذار اول برات یه قهوه و کیک بخرم تا مغزت بهتر کار کنه."
همانجا، بین دفترچههای معماری و بوی سالن تمرین رقص، قلدر بزرگ دبیرستان سئول، عشق واقعی را پیدا کرد، و خورشید، بالاخره بر سایهی قلدر پیروز شد
- ۳.۶k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط