چند پارتی از یونگی
پارت آخر
سکوتِ پس از بسته شدن در، برای ا/ت مانند یک خلاء فیزیکی بود. صدای زنگ خفیف تیغ روی سنگ، هنوز در گوشش طنینانداز بود. او برای چند ثانیه در همان حالت ایستاده بود، آب سرد روی پوست زخمیاش فشار میآورد، و ناگهان، نیروی عجیبی او را از درون فشرد؛ نه نیروی نیاز به زخم زدن، بلکه یک انزجار غریب از تکرار همین نمایش. خطوط سفید قدیمی روی دستش، این بار نه به عنوان نشان افتخار، بلکه به عنوان نقشهی اسارتش به نظر میرسیدند. او دستانش را به آرامی زیر آب کشید و با دقت، خون تازه را شست. این بار، فرار از درد، با درک این حقیقت که یونگی "فهمیده" بود، همراه شد؛ و این فهم، به مراتب ترسناکتر از نادیده گرفته شدن بود.
ا/ت به آرامی از حمام خارج شد. راهرو ساکت بود. او یونگی را پشت در ندید. لحظهای مکث کرد، با حالتی بین ناامیدی و آسودگی. او انتظار داشت یونگی آنجا باشد، شاید با یک حوله، یا شاید با چهرهای خشمگین، آماده برای ادامه درگیری. اما سکوت بیرون در، فضای جدیدی ایجاد کرده بود؛ فضایی که در آن ا/ت باید *به تنهایی* تصمیم میگرفت که آیا به سمت آن حوله برود یا به سمت تاریکی اتاقش. او به سمت در رفت، دستش را روی دستگیرهی سرد گذاشت، پلکهایش را محکم بست. اگر این لحظه را ترک کند، آن کنترل موهومیاش بازمیگردد. اگر بیرون برود، باید با یونگی و آنچه که او دید، روبرو شود. در آخرین لحظه، او دستگیره را رها کرد. او به اتاق نرفت. او به حمام بازنگشت. ا/ت به دیوار تکیه داد و در سکوت مطلق ایستاد، در فاصلهای میان آستانه و اتاق، در جایی که نه زخم تازهای بود و نه کمک خارجی؛ فقط او و وزن سنگین انتخاب جدیدش در آن شب.
منتظر کامنت ها و لایک هاتون هستم لاولی ها🥹🥰
سکوتِ پس از بسته شدن در، برای ا/ت مانند یک خلاء فیزیکی بود. صدای زنگ خفیف تیغ روی سنگ، هنوز در گوشش طنینانداز بود. او برای چند ثانیه در همان حالت ایستاده بود، آب سرد روی پوست زخمیاش فشار میآورد، و ناگهان، نیروی عجیبی او را از درون فشرد؛ نه نیروی نیاز به زخم زدن، بلکه یک انزجار غریب از تکرار همین نمایش. خطوط سفید قدیمی روی دستش، این بار نه به عنوان نشان افتخار، بلکه به عنوان نقشهی اسارتش به نظر میرسیدند. او دستانش را به آرامی زیر آب کشید و با دقت، خون تازه را شست. این بار، فرار از درد، با درک این حقیقت که یونگی "فهمیده" بود، همراه شد؛ و این فهم، به مراتب ترسناکتر از نادیده گرفته شدن بود.
ا/ت به آرامی از حمام خارج شد. راهرو ساکت بود. او یونگی را پشت در ندید. لحظهای مکث کرد، با حالتی بین ناامیدی و آسودگی. او انتظار داشت یونگی آنجا باشد، شاید با یک حوله، یا شاید با چهرهای خشمگین، آماده برای ادامه درگیری. اما سکوت بیرون در، فضای جدیدی ایجاد کرده بود؛ فضایی که در آن ا/ت باید *به تنهایی* تصمیم میگرفت که آیا به سمت آن حوله برود یا به سمت تاریکی اتاقش. او به سمت در رفت، دستش را روی دستگیرهی سرد گذاشت، پلکهایش را محکم بست. اگر این لحظه را ترک کند، آن کنترل موهومیاش بازمیگردد. اگر بیرون برود، باید با یونگی و آنچه که او دید، روبرو شود. در آخرین لحظه، او دستگیره را رها کرد. او به اتاق نرفت. او به حمام بازنگشت. ا/ت به دیوار تکیه داد و در سکوت مطلق ایستاد، در فاصلهای میان آستانه و اتاق، در جایی که نه زخم تازهای بود و نه کمک خارجی؛ فقط او و وزن سنگین انتخاب جدیدش در آن شب.
منتظر کامنت ها و لایک هاتون هستم لاولی ها🥹🥰
- ۲.۷k
- ۰۹ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط