چند پارتی یونگی

هوای سنگین حمام دیگر بوی صابون نمی‌داد؛ بوی آهن خیس خورده بود. ا/ت، با صورت سنگی‌اش، در مقابل یونگی ایستاده بود، دستش را محکم فشار می‌داد تا خونریزی کنترل شود. "گفتم برو بیرون!" تکرار کرد، صدایش حالا دیگر فریاد نبود، بلکه یک تهدید سرد بود. یونگی در پاسخ، نه عقب رفت و نه داد زد. او یک نفس عمیق کشید، و به جای اینکه تسلیم شود، یک قدم دیگر به فضای شخصی ا/ت تجاوز کرد. این بار، او به جای صحبت درباره احساسات، به کنترل ا/ت حمله کرد. "ا/ت، ببین من چی می‌بینم. من نمی‌بینم که تو کنترل داری. من می‌بینم که داری از درد فرار می‌کنی. و می‌دونی چیه؟" یونگی به جای اینکه سعی کند دست او را بگیرد، چشمانش را از زخم‌هایش برداشت و مستقیم به چشمان خواهرش دوخت. "من از اینکه تو این کار رو می‌کنی لذت نمی‌برم، اما بیشتر از اون، از اینکه تو فکر می‌کنی تنها کسی هستی که درد می‌کشه، متنفرم." این جمله، یک بمب بود. ا/ت یک لحظه در جا خشکش زد، دهانش باز شد، نه برای فریاد، بلکه برای دفاعی که آماده‌اش نکرده بود. یونگی با دیدن این تأثیر، ناگهان نرم شد؛ او به آرامی خم شد، تیغ را برداشت و آن را با صدایی کلیک‌مانند در پریز کنار آینه قرار داد. "ما در موردش حرف نمی‌زنیم. اما من میرم بیرون. و وقتی اومدی بیرون، من اونجام. با یه حوله تمیز. تو نمی‌تونی هر بار این نمایشو تکرار کنی و انتظار داشته باشی من پشت در منتظر بمونم." یونگی بدون اینکه منتظر پاسخی بماند، در را پشت سر خود بست، اما نه با خشم، بلکه با یک سکوت سنگین و باقی ماندن یک سوال ناگفته: **آیا این کارش برای ا/ت خرد کننده بود یا اولین نشانه از یک رابطه‌ی جدیده؟


لایک و کامنت کنین برام لاوا💜💖
دیدگاه ها (۶)

چند پارتی از یونگی

سناریو بی تی اس

50 تایی شدنمون مبارک شاپرکا 🥹🤩مرسی که همراهم بودید و حمایتم ...

چندپارتی از یونگی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط