💜 «قلبهای پشت صحنه»
💜 «قلبهای پشت صحنه»
قسمت چهارم (پایانی): سکوت در نور – جیسو
جیسو همیشه آروم بود.
نه اون آرومیِ بیحس...
یه نوع وقار، یه نوع سکوت سنگین که از درونش حرف میزد.
وقتی بچهها خسته بودن، اون لبخند میزد.
وقتی دل شکسته بودن، اون آروم میگفت "میگذره."
وقتی خودش شکست... کسی نفهمید.
اما یه نفر بود که میدید.
تههیون، مدیر نورپردازی گروه.
کمحرف، دقیق، و همیشه گوشهی صحنه.
کسی که همیشه، قبل از اینکه جیسو وارد سن بشه، نورو از قبل براش تنظیم میکرد.
مثل اینکه میدونست کجا ایستاده، کِی لبخند میزنه، کی خم میشه... و حتی کی بغض داره.
یه شب بعد از اجرا، وقتی سالن خالی شد، جیسو تنها موند و روی لبهی سن نشست. چراغها خاموش بودن، جز یه نور ضعیف از بالا.
اونجا، تههیون آروم اومد جلو.
بدون کلمه، فقط یه پاکت داد.
توی پاکت… یه عکس بود.
جیسو وسط نور، توی یک اجرای قدیمی. تنها، ایستاده. و پشتش با دست خط تههیون نوشته شده بود:
> «همه میدیدنت. ولی من فهمیدمت.»
جیسو فقط نگاهش کرد. برای اولین بار، سکوتش شکست.
پرسید:
«تو از کی میفهمیدی؟»
تههیون لبخند زد.
«از وقتی نور باید آرومتر میشد، تا اشکات توش گم شن.»
اون شب، جیسو حرف نزد.
فقط ایستاد، رفت جلو، و آروم سرش رو روی شونهی تههیون گذاشت.
بدون دیالوگ، بدون اغراق.
همونطور که همیشه بود.
محکم، ساکت، ولی این بار... نه تنها.
---
🎬 پایان: «قلبهای پشت صحنه»
چهار قلب.
چهار داستان.
چهار شکلِ عشق.
و در دل همهشون، یه چیز مشترک:
تو میتونی معروف باشی، قوی باشی، موفق باشی… ولی هنوزم دلت بخواد یکی تو رو "واقعی" ببینه. نه فقط روی صحنه. پشت صحنه. جایی که قلب واقعیه.
---
حالا بگو گلم، خوشت اومد؟ یا یه فیک دیگه با یه فضای متفاوت برات بنویسم؟ 💜
قسمت چهارم (پایانی): سکوت در نور – جیسو
جیسو همیشه آروم بود.
نه اون آرومیِ بیحس...
یه نوع وقار، یه نوع سکوت سنگین که از درونش حرف میزد.
وقتی بچهها خسته بودن، اون لبخند میزد.
وقتی دل شکسته بودن، اون آروم میگفت "میگذره."
وقتی خودش شکست... کسی نفهمید.
اما یه نفر بود که میدید.
تههیون، مدیر نورپردازی گروه.
کمحرف، دقیق، و همیشه گوشهی صحنه.
کسی که همیشه، قبل از اینکه جیسو وارد سن بشه، نورو از قبل براش تنظیم میکرد.
مثل اینکه میدونست کجا ایستاده، کِی لبخند میزنه، کی خم میشه... و حتی کی بغض داره.
یه شب بعد از اجرا، وقتی سالن خالی شد، جیسو تنها موند و روی لبهی سن نشست. چراغها خاموش بودن، جز یه نور ضعیف از بالا.
اونجا، تههیون آروم اومد جلو.
بدون کلمه، فقط یه پاکت داد.
توی پاکت… یه عکس بود.
جیسو وسط نور، توی یک اجرای قدیمی. تنها، ایستاده. و پشتش با دست خط تههیون نوشته شده بود:
> «همه میدیدنت. ولی من فهمیدمت.»
جیسو فقط نگاهش کرد. برای اولین بار، سکوتش شکست.
پرسید:
«تو از کی میفهمیدی؟»
تههیون لبخند زد.
«از وقتی نور باید آرومتر میشد، تا اشکات توش گم شن.»
اون شب، جیسو حرف نزد.
فقط ایستاد، رفت جلو، و آروم سرش رو روی شونهی تههیون گذاشت.
بدون دیالوگ، بدون اغراق.
همونطور که همیشه بود.
محکم، ساکت، ولی این بار... نه تنها.
---
🎬 پایان: «قلبهای پشت صحنه»
چهار قلب.
چهار داستان.
چهار شکلِ عشق.
و در دل همهشون، یه چیز مشترک:
تو میتونی معروف باشی، قوی باشی، موفق باشی… ولی هنوزم دلت بخواد یکی تو رو "واقعی" ببینه. نه فقط روی صحنه. پشت صحنه. جایی که قلب واقعیه.
---
حالا بگو گلم، خوشت اومد؟ یا یه فیک دیگه با یه فضای متفاوت برات بنویسم؟ 💜
- ۳.۱k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط