The heroes generation
🤍🌊 نسل قهرمانان🌊🤍
🤍🌊 #پارت_دوم 🌊🤍
یک برق عجیب روی دیوار نمایان شد.
بلند شدم و با شوک به سمت دیوار رفتم که نوشته ای ظاهر شد: "به اولین ماموریت خوش اومدی"
با تعجب گفتم این از کجا فهمیده. که نوشته ای دیگه ظاهر شد: "بانو دانبی، افکار شما خونده میشه، من پیرمرد ۱۴٠٠ ساله از دوران خیلی قبل ها هستم، و هر کس که این کتاب را به دست بگیرد، موظف است ماموریتی که من میگویم انجام بدهد"
اخم محوی کردم، دست ام را زیر چونه ام گذاشتم و زمزمه کردم: "پیرمرد ۱۴٠٠ساله؟"
نکنه مال قبیله هانگ هستش؟...
با شک گفتم: "تو مال قبیله هانگ هستی؟.."
که تا پنج ثانیه نوشته ای ظاهر نشد. که بعد از ان نوشته شد: "بانوی باهوشی هستی... من جناب هانگ امپراطور نسل اخر زندگانی ها هستم، و وظیفه تو این است که دوباره نسل جدید را به ارمغان بیاوری. اگر سوال های زیادی داری، کتاب را بخوان"
با تعجب گفتم: "چه نسلی...؟"
که دیگه نوشته ای ظاهر نشد. به سمت کتاب رفتم و شروع کردم به خواندن.
هنگامی که من سرم را از کتاب بیرون اوردم، صبح شده بود. با خستگی گردنم رو مالش دادم و بلند شدم.
دیگه باید وسیله هایم را جمع میکردم و راهی مقصد میشدم.
کمی وسیله برداشتم و محض احتیاط کتاب را برداشتم، درون یک پارچه گذاشتم و بستم و لباس هایم را عوض کردم، شمشیرم را گرفتم.
پایم را از در قصر بیرون گذاشتم و برگشتم به افراد نگاه کردم، با لبخند دست هایم را بالا بردم و خدافظی کردم.
نمیدانم حسم میگفت انگار این اخرین بار است که استاد هان، خواهر یونجی، جناب فنگ و بقیه رو میبینم.
و در قصر بسته شد و چهره های انها پشت در ماند.
یادمه پدربزرگم میگفت: "زمانی که کسی پاشو از خونه میزاره بیرون برای همیشه، وقتشه سرنوشت خودشو به دست بگیره" پس مشتاقم بدونم که من، تو سرنوشتم چه چیز هایی رو مینویسم، با چه کسانی اشنا میشوم و در اخر چه کسانی را ترک میکنم یا من را ترک میکنند.
به سمت کشتی راه افتادم. هوا فوق العاده گرم بود و حتی نمیتونستم نفس بکشم اینقدر که گرم بود.
کتاب رو باز کردم که اول به کدوم مسیر برم، با کلی دنگ و فنگ مسیر رو پیدا کردم، خب پیش به سوی شمال و شهر چانچئون.
وقتی کشتی رو پیدا کردم سوار شدم، وارد یک قسمت که چایخونه داشت و مرد و زن های زیادی اونجا بودند ضشدم.
اینقدر گرسنم بود که یک چیز دم دستی گفتم بیارن، لیوان رو پر از اب کردم و درحالی که اروم میخورم صدای بحث چند تا مرد به گوشم خورد.
مرد اول: "شنیده بودم یکی تو شهرتون هست که وحشیه"
مرد دوم: "وحشی که نه ولی اگر اذیتش کنی، یک بلایی سرت میاره، حتی ممکنه خانوادت رو هم بکشه"
مرد سوم: "مگه میشه..؟!"
مرد دوم: "خب چرا نمیرن دستگیرش کنن؟؟"
مرد دوم: "اینقدر قدرت داره که کافیه یه پخ کنی میزنه ناکارت میکنه...، اونوقت انتظار داری به راحتی دستگیرش کنن، تازه بماند، حتی یک سرباز رو نزدیک بود به کشتن بده.... اونم به خاطر چی، به خاطر اینکه یه هل داده"
مرد سوم: "طرف دختره یا پسر؟؟"
مرد دوم: "دختره"
...
با اخم محوی زمزه کردم: "دختر... "
بعد از اینکه غذام رو خوردم به یکی از اتاق ها رفتم و کتاب رو گذاشتم رو میز و باز کردم، با مکث با خودم گفتم: "اگر طرف شخصی اروم باشه، و کسی اذیتش کنه و یهو طغیان کنه... یا از نیروی اب یا از اتش هستش... ولی ما داریم میریم سمت شمال... پس حتما از نیروی اب هست"
صفحه مورد نظر رو پیدا کردم و نوشته رو دنبال کردم
*افرادی که دارای نیروی اب هستن مثل یک رودخانه هستن آرام هستند ولی.... زمانی طغیان میکنند که، دیگران شخصی را اذیت میکنند و یا به خود و دیگران اسیب میزنند*
نیشخندی زدم و گفتم: "چه غلطا"
کتاب رو بستم و گذاشتم تو وسیله هام و از اتاق خارج شدم و به کناره های کشتی رفتم، اطرافم همه دور تا دور اب بود، نه خشکی دیده میشد نه چیزی.
از دور چیزی به چشمم خورد، انگاری نیروی درون اب حرکت میکرد، با فکری که زد به سرم چشم هام از شوکه گرد شد و گفتم: "وای نه"
🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊
🤍🌊 #پارت_دوم 🌊🤍
یک برق عجیب روی دیوار نمایان شد.
بلند شدم و با شوک به سمت دیوار رفتم که نوشته ای ظاهر شد: "به اولین ماموریت خوش اومدی"
با تعجب گفتم این از کجا فهمیده. که نوشته ای دیگه ظاهر شد: "بانو دانبی، افکار شما خونده میشه، من پیرمرد ۱۴٠٠ ساله از دوران خیلی قبل ها هستم، و هر کس که این کتاب را به دست بگیرد، موظف است ماموریتی که من میگویم انجام بدهد"
اخم محوی کردم، دست ام را زیر چونه ام گذاشتم و زمزمه کردم: "پیرمرد ۱۴٠٠ساله؟"
نکنه مال قبیله هانگ هستش؟...
با شک گفتم: "تو مال قبیله هانگ هستی؟.."
که تا پنج ثانیه نوشته ای ظاهر نشد. که بعد از ان نوشته شد: "بانوی باهوشی هستی... من جناب هانگ امپراطور نسل اخر زندگانی ها هستم، و وظیفه تو این است که دوباره نسل جدید را به ارمغان بیاوری. اگر سوال های زیادی داری، کتاب را بخوان"
با تعجب گفتم: "چه نسلی...؟"
که دیگه نوشته ای ظاهر نشد. به سمت کتاب رفتم و شروع کردم به خواندن.
هنگامی که من سرم را از کتاب بیرون اوردم، صبح شده بود. با خستگی گردنم رو مالش دادم و بلند شدم.
دیگه باید وسیله هایم را جمع میکردم و راهی مقصد میشدم.
کمی وسیله برداشتم و محض احتیاط کتاب را برداشتم، درون یک پارچه گذاشتم و بستم و لباس هایم را عوض کردم، شمشیرم را گرفتم.
پایم را از در قصر بیرون گذاشتم و برگشتم به افراد نگاه کردم، با لبخند دست هایم را بالا بردم و خدافظی کردم.
نمیدانم حسم میگفت انگار این اخرین بار است که استاد هان، خواهر یونجی، جناب فنگ و بقیه رو میبینم.
و در قصر بسته شد و چهره های انها پشت در ماند.
یادمه پدربزرگم میگفت: "زمانی که کسی پاشو از خونه میزاره بیرون برای همیشه، وقتشه سرنوشت خودشو به دست بگیره" پس مشتاقم بدونم که من، تو سرنوشتم چه چیز هایی رو مینویسم، با چه کسانی اشنا میشوم و در اخر چه کسانی را ترک میکنم یا من را ترک میکنند.
به سمت کشتی راه افتادم. هوا فوق العاده گرم بود و حتی نمیتونستم نفس بکشم اینقدر که گرم بود.
کتاب رو باز کردم که اول به کدوم مسیر برم، با کلی دنگ و فنگ مسیر رو پیدا کردم، خب پیش به سوی شمال و شهر چانچئون.
وقتی کشتی رو پیدا کردم سوار شدم، وارد یک قسمت که چایخونه داشت و مرد و زن های زیادی اونجا بودند ضشدم.
اینقدر گرسنم بود که یک چیز دم دستی گفتم بیارن، لیوان رو پر از اب کردم و درحالی که اروم میخورم صدای بحث چند تا مرد به گوشم خورد.
مرد اول: "شنیده بودم یکی تو شهرتون هست که وحشیه"
مرد دوم: "وحشی که نه ولی اگر اذیتش کنی، یک بلایی سرت میاره، حتی ممکنه خانوادت رو هم بکشه"
مرد سوم: "مگه میشه..؟!"
مرد دوم: "خب چرا نمیرن دستگیرش کنن؟؟"
مرد دوم: "اینقدر قدرت داره که کافیه یه پخ کنی میزنه ناکارت میکنه...، اونوقت انتظار داری به راحتی دستگیرش کنن، تازه بماند، حتی یک سرباز رو نزدیک بود به کشتن بده.... اونم به خاطر چی، به خاطر اینکه یه هل داده"
مرد سوم: "طرف دختره یا پسر؟؟"
مرد دوم: "دختره"
...
با اخم محوی زمزه کردم: "دختر... "
بعد از اینکه غذام رو خوردم به یکی از اتاق ها رفتم و کتاب رو گذاشتم رو میز و باز کردم، با مکث با خودم گفتم: "اگر طرف شخصی اروم باشه، و کسی اذیتش کنه و یهو طغیان کنه... یا از نیروی اب یا از اتش هستش... ولی ما داریم میریم سمت شمال... پس حتما از نیروی اب هست"
صفحه مورد نظر رو پیدا کردم و نوشته رو دنبال کردم
*افرادی که دارای نیروی اب هستن مثل یک رودخانه هستن آرام هستند ولی.... زمانی طغیان میکنند که، دیگران شخصی را اذیت میکنند و یا به خود و دیگران اسیب میزنند*
نیشخندی زدم و گفتم: "چه غلطا"
کتاب رو بستم و گذاشتم تو وسیله هام و از اتاق خارج شدم و به کناره های کشتی رفتم، اطرافم همه دور تا دور اب بود، نه خشکی دیده میشد نه چیزی.
از دور چیزی به چشمم خورد، انگاری نیروی درون اب حرکت میکرد، با فکری که زد به سرم چشم هام از شوکه گرد شد و گفتم: "وای نه"
🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊
- ۷۴۰
- ۲۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط