{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت هفتم: شروع ماجرا

قسمت هفتم: شروع ماجرا





سینه سپر کردم و گفتم ...
- همه پسرهای هم سن و سال من خودشون میرن و میان... منم بزرگ شدم ... اگر اجازه بدید می خوام از این به بعد خودم برم مدرسه و برگردم ...

تا این رو گفتم ... دوباره صورت پدرم گر گرفت ... با چشم های برافروخته اش بهم نگاه کرد ...
- اگر اجازه بدید؟؟!! ... باز واسه من آدم شد ... مرتیکه بگو...


زیر چشمی یه نگاه به مادرم انداخت ... و بقیه حرفش رو خورد ... مادرم با ناراحتی ... و در حالی که گیج می خورد و نمی فهمید چه خبره ... سر چرخوند سمت پدرم ...
- حمید آقا ... این چه حرفیه؟ ... همه مردم آرزوی داشتن یه بچه شبیه مهران رو دارن ...


قاشقش رو محکم پرت کرد وسط بشقاب ...
- پس ببر ... بده به همون ها که آرزوش رو دارن ... سگ خور...


صورتش رو چرخوند سمت من ...
- تو هم هر گهی می خوای بخوری بخور ... مرتیکه واسه من آدم شده ...

و بلند شد رفت توی اتاق ... گیج می خوردم ... نمی دونستم چه اشتباهی کردم ... که دارم به خاطرش دعوا میشم ...


بچه ها هم خیلی ترسیده بودن ... مامان روی سر الهام دست کشید و اون رو گرفت توی بغلش ... از حالت نگاهش معلوم بود ... خوب فهمیده چه خبره ... یه نگاهی به من و سعید کرد ...
- اشکالی نداره ... چیزی نیست ... شما غذاتون رو بخورید...



اما هر دوی ما می دونستیم ... این تازه شروع ماجراست ...
دیدگاه ها (۱)

به گزارش مصاف، کارتر گفت آمریکا به دنبال یک جنگ سرد دیگر نیس...

قسمت هشتم: سوز دردفردا صبح زود از جا بلند شدم و سریع حاضر شد...

بسم رب الشهدا و الصدیقیندزد خوش شانس: عصر یک روز وقتی خواهر ...

قسمت ششم: نمک زخمنیم ساعت بعد از زنگ کلاس رسیدم مدرسه ... نا...

#سناریو وقتی عضو هشتمی و واسه ی کنسرت سولوت ( درست گفتم ؟ ) ...

Part1 ویو می یوناز خواب بیدار شدم به ساعت نگاهی انداختم تقری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط