MybunnyRabit
#My_bunny_Rabit
#خرگوش_من
Part 1
ویو آنیا
ساعت ۶:۱۵
صبح با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم، آلارم گوشیمو خاموش کردم و بلندشدم رفتم دستشویی، بعد کارای لازم مسواک زدم و اومدم بیرون.
جلوی میز آرایشیم نشستم و موهای موج دارمو شونه زدم و دم اسبی بستمشون و گیس کردم و یه تینت ملایم و کمرنگ قرمز زدم و با یه ریمل از اونجایی که علاقهی زیادی به میکاپ کردن نداشتم فقط از همین دو لوازم آرایشم استفاده کردم.
بلندشدم رفتم سمت کمدم و درش رو باز کردم و لباس مدرسم رو پوشیدم. لباسم یه دامن تا بالای زانوم بود با یه پیرهن سفید که دکمه هاشو بستم و یه کت و کروات مشکی بود. رنگ مورد علاقم همیشه مشکی بود بخواطر همین لباس مدرسم یکی از مورد علاقه هام بود. کیفم با گوشیم رو ورداشتم و رفتم پایین. یه صبحانهی سریع خوردم و از خونه بیرون رفتم وو سمت ایستگاه اتوبوس حرکت کردم.
یکم منتظر اتوبوس شدم که مثل همیشه به موقع رسید که سوار اتوبوس شدم و چون ربع ساعت طول میکشه که برسیم به مدرسه برای اینکه حوصلم سر نره گوشیمو دراوردمو رفتم و مشغول کار با گوشیم شدم.
ربع ساعتی گذشت که اتوبوس بلاخره وایساد و پیاده شدم و وارد مدرسه شدم. یهو جولی با سرعت دویید سمتم و پرید تو بغلم که با خنده بغلش کردم و گفتم:
(علامت آنیا+ علامت جولی_)
+امروز خیلی ذوق زده شدیا چیشده؟
_اولن سلام به آنی خانم (به کنایهی آروم)
+علیک سلام جولی خانوم نگفتی چخبره امروز؟
_ممنون خوبم تو خوبی؟
+منم خوبم نمیخوای بگی قضیه رو؟
_چقدر عجولی الان میگم...دیروز با بابام رفتیم پناهگاه حیوانات...
+خب؟
_برام گریه خرید باورت میشه؟اون همه اسرارش کردم بالاخره برام خرید خیلی خوشکله.
+عه مبارک باشه حالا چطور گربهای گرفتی؟
_یه بچه گربهی کوچولو و بانمک و سفید با چشمای درشت.
+از همون مدل گربهها که دوست داری نه؟
_وااایی آره.
+خلاصه که مبارک باشه یروز که خواستی بیای خونم حتما بیارش.
_آره حتما میارمش فقط یه چیزی تو نمیخوای خرگوش بگیری؟تو که همیشه از خرگوشا خوشت میومد دوست داشتی بگیری.
+آره خب هنوزم دوست دارم.
_ببین من یه پناهگاه حیوانات میشناسم میتونی بری اونجا خیلی خوبه خودمم گربم رو از اونجا گرفتم.
+این که خوبه میتونی برام آدرسش رو بفرستی؟
_آره حتما بعد کلاس برات میفرستم فعلا بیا بریم کلاس.
+باشه بریم.
ویو آنیا
ساعت ۱:۱۸
بعد ساعات طولانی مدرسه تموم شد. با جولی خدافظی کردم و سمت پناهگاهی که آدرس رو برام ایمیل کرده بود حرکت کردم. خیلی تاکید کرده بود که باید حتما همین امروز برم پس منم مجبور بودم که به حرفش گوش بدم. جلوی در پناهگاه ایستادم یه تابلوی خیلی بزرگ بالای کرکرهی پناهگاه بود که با خط بزرگی نوشته بود "پناهگاه حیوانات هانگ کانگ" حس عجیب ولی در عین حال خوبی داشتم که یه نفس عمیق کشیدم.
ویو نویسنده
دخترک بلاخره وارد پناهگاه شد. ذوق عجیبی داشت چون قرار بود حیوون خونگی مورد علاقشو بگیره. همیشه دلش یه خرگوش کوچولو سفید پشمالو میخواست و حالا...به آرزوش رسید بلاخره قرار بود یه خرگوش بگیره...یه خرگوش واقعی نه فقط توی گوشی یا تلویزیون ببینه. اینبار قراره واقعی باشه قراره لمسش کنه، بازی کنه، بهش غذا بده، لمسش کنه تک تک لحظاتش رو باهاش بگذرونه ولی همیشه یه امایی وجود داره...اما این خرگوشی که انتحاب میکنه درسته؟اما فقط یه خرگوش میتونه به تنهایی تمام زندگیشو زیر و رو کنه؟
___________________________________________________________________________________
شرطا:👇🏻
۵ کامنت
۱۰ لایک
۱۵ بازنشر
#خرگوش_من
Part 1
ویو آنیا
ساعت ۶:۱۵
صبح با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم، آلارم گوشیمو خاموش کردم و بلندشدم رفتم دستشویی، بعد کارای لازم مسواک زدم و اومدم بیرون.
جلوی میز آرایشیم نشستم و موهای موج دارمو شونه زدم و دم اسبی بستمشون و گیس کردم و یه تینت ملایم و کمرنگ قرمز زدم و با یه ریمل از اونجایی که علاقهی زیادی به میکاپ کردن نداشتم فقط از همین دو لوازم آرایشم استفاده کردم.
بلندشدم رفتم سمت کمدم و درش رو باز کردم و لباس مدرسم رو پوشیدم. لباسم یه دامن تا بالای زانوم بود با یه پیرهن سفید که دکمه هاشو بستم و یه کت و کروات مشکی بود. رنگ مورد علاقم همیشه مشکی بود بخواطر همین لباس مدرسم یکی از مورد علاقه هام بود. کیفم با گوشیم رو ورداشتم و رفتم پایین. یه صبحانهی سریع خوردم و از خونه بیرون رفتم وو سمت ایستگاه اتوبوس حرکت کردم.
یکم منتظر اتوبوس شدم که مثل همیشه به موقع رسید که سوار اتوبوس شدم و چون ربع ساعت طول میکشه که برسیم به مدرسه برای اینکه حوصلم سر نره گوشیمو دراوردمو رفتم و مشغول کار با گوشیم شدم.
ربع ساعتی گذشت که اتوبوس بلاخره وایساد و پیاده شدم و وارد مدرسه شدم. یهو جولی با سرعت دویید سمتم و پرید تو بغلم که با خنده بغلش کردم و گفتم:
(علامت آنیا+ علامت جولی_)
+امروز خیلی ذوق زده شدیا چیشده؟
_اولن سلام به آنی خانم (به کنایهی آروم)
+علیک سلام جولی خانوم نگفتی چخبره امروز؟
_ممنون خوبم تو خوبی؟
+منم خوبم نمیخوای بگی قضیه رو؟
_چقدر عجولی الان میگم...دیروز با بابام رفتیم پناهگاه حیوانات...
+خب؟
_برام گریه خرید باورت میشه؟اون همه اسرارش کردم بالاخره برام خرید خیلی خوشکله.
+عه مبارک باشه حالا چطور گربهای گرفتی؟
_یه بچه گربهی کوچولو و بانمک و سفید با چشمای درشت.
+از همون مدل گربهها که دوست داری نه؟
_وااایی آره.
+خلاصه که مبارک باشه یروز که خواستی بیای خونم حتما بیارش.
_آره حتما میارمش فقط یه چیزی تو نمیخوای خرگوش بگیری؟تو که همیشه از خرگوشا خوشت میومد دوست داشتی بگیری.
+آره خب هنوزم دوست دارم.
_ببین من یه پناهگاه حیوانات میشناسم میتونی بری اونجا خیلی خوبه خودمم گربم رو از اونجا گرفتم.
+این که خوبه میتونی برام آدرسش رو بفرستی؟
_آره حتما بعد کلاس برات میفرستم فعلا بیا بریم کلاس.
+باشه بریم.
ویو آنیا
ساعت ۱:۱۸
بعد ساعات طولانی مدرسه تموم شد. با جولی خدافظی کردم و سمت پناهگاهی که آدرس رو برام ایمیل کرده بود حرکت کردم. خیلی تاکید کرده بود که باید حتما همین امروز برم پس منم مجبور بودم که به حرفش گوش بدم. جلوی در پناهگاه ایستادم یه تابلوی خیلی بزرگ بالای کرکرهی پناهگاه بود که با خط بزرگی نوشته بود "پناهگاه حیوانات هانگ کانگ" حس عجیب ولی در عین حال خوبی داشتم که یه نفس عمیق کشیدم.
ویو نویسنده
دخترک بلاخره وارد پناهگاه شد. ذوق عجیبی داشت چون قرار بود حیوون خونگی مورد علاقشو بگیره. همیشه دلش یه خرگوش کوچولو سفید پشمالو میخواست و حالا...به آرزوش رسید بلاخره قرار بود یه خرگوش بگیره...یه خرگوش واقعی نه فقط توی گوشی یا تلویزیون ببینه. اینبار قراره واقعی باشه قراره لمسش کنه، بازی کنه، بهش غذا بده، لمسش کنه تک تک لحظاتش رو باهاش بگذرونه ولی همیشه یه امایی وجود داره...اما این خرگوشی که انتحاب میکنه درسته؟اما فقط یه خرگوش میتونه به تنهایی تمام زندگیشو زیر و رو کنه؟
___________________________________________________________________________________
شرطا:👇🏻
۵ کامنت
۱۰ لایک
۱۵ بازنشر
- ۷.۲k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط