نجوای ماه در آغوش شیطان
نجوایِ ماه در آغوش شیطان
پارت ۳
بعد از رفتن آنها، دو خدمتکار با چهرههای سنگی وارد شدند و زیر بغل ات را گرفتند. آنها او را به سمت بخش پشتی عمارت، جایی که اتاقهای کوچک و سرد قرار داشت، بردند. اتاق زیرشیروانی، تاریک و نمور بود و تنها یک پنجره کوچک رو به حیاط پشتی داشت.
ات را داخل اتاق انداختند و در را قفل کردند. او تنها ماند. در تاریکی مطلق، روی زمین سرد نشست و پاهایش را در آغوش گرفت. او حتی نمیتوانست برای سرنوشت سیاهش فریاد بزند. تنها صدایی که در آن اتاق میپیچید، صدای هقهقهای بیصدای او بود که لرزه به اندام نحیفش میانداخت.
ساعتها گذشت. نزدیکیهای صبح بود که صدای غرش ماشینهای سنگین و داد و فریاد از حیاط عمارت بلند شد. جونگکوک برگشته بود، و از صدای فریادهایش مشخص بود که ماموریت به حمام خون تبدیل شده است.
او با پیرهنی که آستینهایش تا آرنج بالا زده شده و غرق در خون بود، وارد عمارت شد. خشم در چشمانش شعله میزد.
ـ «اون دختره کجاست؟» او از سرنگهبان پرسید.
ـ «توی اتاق زیرشیروانی، قربان.»
جونگکوک با قدمهای سنگین به سمت پلهها رفت. او نیاز داشت خشمش را سر کسی خالی کند و چه کسی بهتر از همسر بیدفاع و ساکتش؟
درب اتاق زیرشیروانی با لگد محکمی باز شد. ات که خوابش برده بود، با وحشت از جا پرید. جونگکوک با چهرهای خونآلود و ترسناک در چهارچوب در ایستاده بود. او به سمت ات هجوم برد و یقهی لباس عروسش را گرفت و او را از جا بلند کرد.
ـ «پدرت به من خیانت کرده، ات! شریکِ وفادارش؟ هه! اون آمار انبار رو به پلیس داده بود. حالا فکر کردی من با دخترِ یه خائن چیکار میکنم؟»
ات با وحشت دستهایش را تکان میداد تا به او بفهماند که چیزی نمیداند، اما جونگکوک او را به دیوار کوبید.
ـ «حرف بزن! لعنتی حرف بزن! بگو کاره پدر تو نیست تا منم کاریت نداشته باشم اوففف....
اما سکوت ات، مثل بنزینی روی آتش خشم جونگکوک بود.
به آرامی رهاش کرد تقصیر اون نبود که ...
پارت ۳
بعد از رفتن آنها، دو خدمتکار با چهرههای سنگی وارد شدند و زیر بغل ات را گرفتند. آنها او را به سمت بخش پشتی عمارت، جایی که اتاقهای کوچک و سرد قرار داشت، بردند. اتاق زیرشیروانی، تاریک و نمور بود و تنها یک پنجره کوچک رو به حیاط پشتی داشت.
ات را داخل اتاق انداختند و در را قفل کردند. او تنها ماند. در تاریکی مطلق، روی زمین سرد نشست و پاهایش را در آغوش گرفت. او حتی نمیتوانست برای سرنوشت سیاهش فریاد بزند. تنها صدایی که در آن اتاق میپیچید، صدای هقهقهای بیصدای او بود که لرزه به اندام نحیفش میانداخت.
ساعتها گذشت. نزدیکیهای صبح بود که صدای غرش ماشینهای سنگین و داد و فریاد از حیاط عمارت بلند شد. جونگکوک برگشته بود، و از صدای فریادهایش مشخص بود که ماموریت به حمام خون تبدیل شده است.
او با پیرهنی که آستینهایش تا آرنج بالا زده شده و غرق در خون بود، وارد عمارت شد. خشم در چشمانش شعله میزد.
ـ «اون دختره کجاست؟» او از سرنگهبان پرسید.
ـ «توی اتاق زیرشیروانی، قربان.»
جونگکوک با قدمهای سنگین به سمت پلهها رفت. او نیاز داشت خشمش را سر کسی خالی کند و چه کسی بهتر از همسر بیدفاع و ساکتش؟
درب اتاق زیرشیروانی با لگد محکمی باز شد. ات که خوابش برده بود، با وحشت از جا پرید. جونگکوک با چهرهای خونآلود و ترسناک در چهارچوب در ایستاده بود. او به سمت ات هجوم برد و یقهی لباس عروسش را گرفت و او را از جا بلند کرد.
ـ «پدرت به من خیانت کرده، ات! شریکِ وفادارش؟ هه! اون آمار انبار رو به پلیس داده بود. حالا فکر کردی من با دخترِ یه خائن چیکار میکنم؟»
ات با وحشت دستهایش را تکان میداد تا به او بفهماند که چیزی نمیداند، اما جونگکوک او را به دیوار کوبید.
ـ «حرف بزن! لعنتی حرف بزن! بگو کاره پدر تو نیست تا منم کاریت نداشته باشم اوففف....
اما سکوت ات، مثل بنزینی روی آتش خشم جونگکوک بود.
به آرامی رهاش کرد تقصیر اون نبود که ...
- ۲.۱k
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط