نجوایِ ماه در آغوش شیطان

نجوایِ ماه در آغوش شیطان
پارت ۴


جونگ‌کوک لحظه‌ای به ات نگاه کرد. چشمانش، که همیشه پر از ترس و بی‌گناهی بودند، حالا کمی پرسشگر به نظر می‌رسیدند. نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرامش خود را حفظ کند.
او با لحنی آرام‌تر گفت: "می‌دونم که اوضاع خوبی نداشتیم." مکثی کرد و ادامه داد: "اما... می‌خواهم این موضوع را درست کنم."
ات با تردید به او نگاه کرد. نمی‌دانست چه واکنشی نشان دهد. قلبش هنوز از اتفاقات گذشته می‌لرزید، اما در لحن جونگ‌کوک چیزی بود که کمی از ترسش را کم می‌کرد.
جونگ‌کوک جلوتر آمد و با فاصله کمی مقابل ات ایستاد. "من... نمی‌خواهم تو را آزار دهم. فقط نمی‌دونستم چطور با این وضعیت کنار بیام." او به زمین نگاه کرد و سپس دوباره به چشمان ات خیره شد. "می‌فهمم که اشتباه کردم. می‌دونم که جبران کردن سخته، اما می‌خوام سعی کنم."
ات به آرامی سر تکان داد. هنوز حرفی نمی‌زد، اما نگاهش دیگر آنقدر وحشت‌زده نبود. انگار نوری از امید در دلش جوانه می‌زد.
جونگ‌کوک لبخند کوچکی زد، لبخندی که تا به حال ات از او ندیده بود. "از امروز سعی می‌کنیم بهتر باشیم. با هم."
ات به آرامی دستش را بلند کرد و دست جونگ‌کوک را گرفت. لمس دست او، گرم و کمی لرزان بود. انگار هر دو در حال برداشتن قدمی به سوی آینده‌ای نامعلوم بودند، آینده‌ای که شاید بتواند زخم‌های گذشته را التیام بخشد.




فردای آن روز، جونگ‌کوک تصمیم گرفت ات را به عمارت اصلی خانواده جئون ببرد. او می‌خواست به همه نشان دهد که ات اکنون تحت حمایت اوست، هرچند هنوز در اعماق قلبش با خودش در جدال بود.

ات یک پیراهن میدی به رنگ صورتی پاستلی بسیار روشن پوشیده بود که آستین‌های پفی و یقه توری ظریفی داشت. موهای ابریشمی‌اش را با یک روبان سفید نیمه‌باز بسته بود. ظاهرش چنان معصوم و پاک بود که هر کسی با دیدنش ناخودآگاه لبخند می‌زد؛ اما در عمارت جئون، معصومیت یک نقطه ضعف محسوب می‌شد.
دیدگاه ها (۲)

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

نصف فیلم گذشته بود.ات حالا تقریباً به صندلی جونگ‌کوک چسبیده ...

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

پشت نقاب عشق 💗نویسنده: جئون جنیعصر، جونگ‌کوک با ماشین مشکی‌ا...

چند پارتی✨تعطیلات بود و ات همراه جونگ‌کوک برای چند روز به ای...

چندپارتی جونگ کوک

جونگ‌کوک دوباره سوت زد.جونگ‌کوک: همه سر جای خودشون. از اول.ا...

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

قسمت ۱۰ «ات» با شنیدن این حرف، خنده‌ی کوتاهی کرد و ابرویی با...

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۱۰✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط