ادامه داستان هیکاری

ادامه داستان هیکاری
قسمت۵

حداقل بخونین 😮‍💨
نظر ندین🥺
-----------
هیکاری

وارد مغازه که می‌شم، پیرمردی با موهای سفید که مثل برف می‌درخشیدن، نگاهم رو می‌گیره. صورتش پر از چروک بود، ولی چشماش یه جور مهربونی عمیقی داشتن. یه لبخند دلگرم‌کننده می‌زنه و یه سلام گرم بهم می‌ده؛ انگار یه نور کوچیک توی قلب تاریک من روشن می‌شه.

یه حس عجیبی دارم. انگار این پیرمرد رو سال‌هاست می‌شناسم. یا شایدم تو یه رویای دور دیدمش. انگار سال‌هاست منتظر منه! عجیبه! عجییییب!

\- سلام.

صدام خیلی آروم و خجالت‌زده است، ولی پیرمرد با همون لبخند مهربون جوابمو می‌ده.

کوله پشتی‌ام رو یه کم روی شونه‌هام جابه‌جا می‌کنم و دوباره می‌پرسم: اجازه هست داخل مغازه‌تون رو نگاه کنم؟

پیرمرد با یه لحن مهربون می‌گه: البته، دخترم. چرا که نه؟ می‌خوای اول عروسک‌های قدیمی رو نشونت بدم؟ خیلی بامزه‌ان!

آروم و با خجالت می‌گم: شاید.

پیرمرد یه کم سرش رو خم می‌کنه و می‌پرسه: ببخشید دخترم، صدات رو نشنیدم.

نه، نه، نه! من دیگه بچه نیستم. تازه، نمی‌تونم عروسک بخرم، چون پولی همراهم نیست! اگه هم از یه عروسکی خوشم بیاد، نمی‌تونم بخرم.

دوباره با همون لحن آروم می‌گم: خب… ام… نه… نه، ممنون… نمی‌تونم بخرم، چون پولی همراهم نیست!

پیرمرد با یه لبخند مهربون می‌گه: اشکالی نداره، دخترم. به هر حال می‌تونی مغازه رو نگاه کنی. هر چی خواستی بردار. مهمون منی.

عه؟ این آقاهه خیلی عجیبه! اگه مجانی می‌ده، پس چرا روی بیشتر وسایلش قیمت زده؟ حتماً یه دلیلی داره.
دیدگاه ها (۰)

نگران نباشین تاثیرات بعد امتحانه

بافت مو

کم و بیش قبول دارم

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۲۴این تصادف لعنتي حس خيلي بدي...

دستش رو قلبم بود.هر وقت می فهمید حالم‌ خوش نیست، همین کار رو...

تک پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط