قلب سرد یوشین
"قلب سرد یوشین"
نمیتونستم وایستم و سکوت رو تماشا کنم پس فریاد کشیدم تا نجاتش بدم........
"به تو ربطی نداره.اون مال منه و هرکاری بخوام میکنم.و الانم جای تورو برای همیشه میگیرم"
دستامو بال بردم نیرویی رو به سمت زمین کشیدم. زمین جلوم سیاه شده بود و تنهای چیزی که لازم داشت نور قلبم بود که تو وجود کیونگ بود و نیوری شیطانی حتی وقت نکرد اونو نابود کنه.خدای شیطانی سریع نیروی عظیمی به طرفم فرستاد اما من نمیتونستم مهارش کنم داشتم همه قدرتمو جمع میکردم و حواسم به اطرافم نبود.ولی اشتباهی بود که ایکاش هیچ وقت اتفاق نمی افتاد....
میهو و هانول با تمام نیروشون خودشون را فدا کردند .طوری که دیگه نمیتونستم زندگی دوباره بهشون بدم ولی همون موقع سوجین برای نگه داشتن جسمشون خودشو نابود کرد و تبدیل به یه طلسم محافظ برای اونا شد........
چاقوی کیونگ رو ظاهر کردم و فرو کردم تو قلبم خودم نیروی شیطانیتازه متوجه شد که چه اتفاقی داره میافته"ولی تو؟چطوری؟نمیزارم...."اما دیگه دیر شد با ریخت خون من رو زمین جسم وروح کیونگ آزاد شد.نیوری شیطانی رو گرفتم و بلعیدمش و همون موقع به تمام کسایی که به خاطرم ذجر کشیدن فکر کردم،به میهو و هانول که آخرش خودشونو نابود کردند و زندگیشونو از دست دادند،و سوجین که دیگه وجود نداشت.اشکم رو خونم چکید و این باعث شد همه جا پر از نور بشه.حالا زمین و آسمان و هرچه مجود زنده ای که توش بود بهم تعظیم کردند اژدهای سفید و سیاه ظاهر شدند.فرشته ها و شیاطین همه منو با یه اسم تازه ای صدا کردم"ملکه یوشین"اینا فقط به خاطر این بود که من اولین نفری بودم که تونستم هم زمان دوتا نیرو رو خنثی کنم و در اختیار بگیرم.کیونگ رو برداشتم سوار اژدهای سفید شدم،وبه اژدهای سیاه دستور دادم تا میهو و هانول رو بیاره.کیونگ بیهوش شده بود از دردی که به واسطه نیروی شیطانی بهش وارد شده بود.اون قدرت تحمل این نیرو رو نداشت والان حسابی در حال نابود شدن بودن.
حالا بهشت کوچولوی من جای زندگی فرشته هایی بود که یه روزی عاشق شدن براشون جرم بود ولی حالا میتونستن بدون مشکل زندگی کنن
وارد قصر آسمانیم شدم همه فرشته ها آماده بودند اژدهاها تعظیم کردند کیونگ،میهو و هانول رو رو زمین گزاشتند و بیرون قصر رفتند تا منتظر دستوراتم باشن
به فرشته ها دستور دادم تا میهو و هانول را ببرن به "خوابگاه ابدی"(محلی که تمام فرشتگان آسمانی اعظم در آنجا به خواب رفته اند با نور قلب یکی از عزیزانشون)و اونجا توی حصاری از نور قلب من برای همیشه استراحت کردند معلوم نبود که دیگه بهوش بیان یا نه فقط میتونستم زنده نگهشون دارم....
نمیتونستم وایستم و سکوت رو تماشا کنم پس فریاد کشیدم تا نجاتش بدم........
"به تو ربطی نداره.اون مال منه و هرکاری بخوام میکنم.و الانم جای تورو برای همیشه میگیرم"
دستامو بال بردم نیرویی رو به سمت زمین کشیدم. زمین جلوم سیاه شده بود و تنهای چیزی که لازم داشت نور قلبم بود که تو وجود کیونگ بود و نیوری شیطانی حتی وقت نکرد اونو نابود کنه.خدای شیطانی سریع نیروی عظیمی به طرفم فرستاد اما من نمیتونستم مهارش کنم داشتم همه قدرتمو جمع میکردم و حواسم به اطرافم نبود.ولی اشتباهی بود که ایکاش هیچ وقت اتفاق نمی افتاد....
میهو و هانول با تمام نیروشون خودشون را فدا کردند .طوری که دیگه نمیتونستم زندگی دوباره بهشون بدم ولی همون موقع سوجین برای نگه داشتن جسمشون خودشو نابود کرد و تبدیل به یه طلسم محافظ برای اونا شد........
چاقوی کیونگ رو ظاهر کردم و فرو کردم تو قلبم خودم نیروی شیطانیتازه متوجه شد که چه اتفاقی داره میافته"ولی تو؟چطوری؟نمیزارم...."اما دیگه دیر شد با ریخت خون من رو زمین جسم وروح کیونگ آزاد شد.نیوری شیطانی رو گرفتم و بلعیدمش و همون موقع به تمام کسایی که به خاطرم ذجر کشیدن فکر کردم،به میهو و هانول که آخرش خودشونو نابود کردند و زندگیشونو از دست دادند،و سوجین که دیگه وجود نداشت.اشکم رو خونم چکید و این باعث شد همه جا پر از نور بشه.حالا زمین و آسمان و هرچه مجود زنده ای که توش بود بهم تعظیم کردند اژدهای سفید و سیاه ظاهر شدند.فرشته ها و شیاطین همه منو با یه اسم تازه ای صدا کردم"ملکه یوشین"اینا فقط به خاطر این بود که من اولین نفری بودم که تونستم هم زمان دوتا نیرو رو خنثی کنم و در اختیار بگیرم.کیونگ رو برداشتم سوار اژدهای سفید شدم،وبه اژدهای سیاه دستور دادم تا میهو و هانول رو بیاره.کیونگ بیهوش شده بود از دردی که به واسطه نیروی شیطانی بهش وارد شده بود.اون قدرت تحمل این نیرو رو نداشت والان حسابی در حال نابود شدن بودن.
حالا بهشت کوچولوی من جای زندگی فرشته هایی بود که یه روزی عاشق شدن براشون جرم بود ولی حالا میتونستن بدون مشکل زندگی کنن
وارد قصر آسمانیم شدم همه فرشته ها آماده بودند اژدهاها تعظیم کردند کیونگ،میهو و هانول رو رو زمین گزاشتند و بیرون قصر رفتند تا منتظر دستوراتم باشن
به فرشته ها دستور دادم تا میهو و هانول را ببرن به "خوابگاه ابدی"(محلی که تمام فرشتگان آسمانی اعظم در آنجا به خواب رفته اند با نور قلب یکی از عزیزانشون)و اونجا توی حصاری از نور قلب من برای همیشه استراحت کردند معلوم نبود که دیگه بهوش بیان یا نه فقط میتونستم زنده نگهشون دارم....
- ۹۸
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط