علامت ا/ت:○
علامت ا/ت:○
علامت دیگران:_
#سکوت_سرخ_پارت_هشتم
خودش هم نمیدونست چرا اما انگار خیلی براش مهم بود تا اون دختر حالش خوب باشه!
با صدای آرومی که به سختی شنیده میشد گفت:"من معذرت میخوام که تو این ساعت اومدم اینجا اما قربان یه مسئلهای هست که من باید با استاد لی درمیون بزارمش!"
مینهو با شنیدن این توضیح کوتاه و اون بخش آخر که گفت یه مسئله مهم ضربان قلبش بالا رفت...
اون الان باید با اون دختر تنها میموند تا اون بتونه حرفاش رو بزنه و این اصلا برای مینهو خوب نبود...!
رئیس دانشگاه بعد از گفتن باشهای رفت و اون دونفر رو تنها گذاشت تا راحت تر بتونن حرفاشون رو بزنن.
مینهو بهش اشاره کرد که بره داخل ساختمون و کلاسی خالی رو برای صحبت کردن انتخاب کرد.
بعد از بستنِ در، نفس عمیقی کشید و چندبار پلک زد؛ سعی میکرد کاملا عادی رفتار کنه.
_چیشده ا/ت؟
○استاد... واقعا ازتون معذرت میخوام ولی... اگه یادتون باشه دیروز به من گفتین که میتونین کمکم کنین. من خیلی بهش فکر کردم و متوجه شدم که موضوعی هست که اگه بهتون بگم، ممکنه بتونین کمکم کنین بهتر حلش کنم.
_اممم... فکر نمیکنم اونقدری سِنَم ازت بیشتر باشه که بخوای به چشم بزرگتر بهم نگاه کنی.
دختر تندتند سرش رو به نشونهی منفی تکون داد و گفت:" نهنه؛ منظورم این نبود! فقط..."
_هی دختر نگران نباش من شوخی کردم، حالا بگو مشکل چیه؟ چیشده؟
ا/ت بعد از شنیدن این حرف از استادش خیالش راحت شد اما از گفتن اون حرف کمی خجالت میکشید برای همین سرش رو انداخت پایین تا توی چشمای استادش نگاه نکنه...!
○خب راستش یه موضوع خانوادگی بود که هر چی بیشتر گذشت فهمیدم که نمیتونم بیشتر از این پیش خودم نگهش دارم و نیاز داشتم با یکی حرف بزنم و خب از اونجایی که اون موضوعی که قراره درموردش باهاتون صحبت کنم مربوط به ارث و میراث خانوادگی میشه نشد که درموردش به اعضا خانوادم بگم برای همین تصمیم گرفتم با شما درموردش حرف بزنم چون...چون شما نسبت به اعضای خانوادم عاقل تر هستید!
مینهو با شنیدن این توضیحات اول یکم شوکه شد توقع نداشت شاگردش بخواد درمورد مسائل ارث و میراث باهاش حرف بزنه!
اما خب به عنوان استادش و کسی که حالا مورد اعتماد اون دختر بود وظیفش بود که بهش گوش بده...
ادامه دارد...
#Lily
#yuji
علامت دیگران:_
#سکوت_سرخ_پارت_هشتم
خودش هم نمیدونست چرا اما انگار خیلی براش مهم بود تا اون دختر حالش خوب باشه!
با صدای آرومی که به سختی شنیده میشد گفت:"من معذرت میخوام که تو این ساعت اومدم اینجا اما قربان یه مسئلهای هست که من باید با استاد لی درمیون بزارمش!"
مینهو با شنیدن این توضیح کوتاه و اون بخش آخر که گفت یه مسئله مهم ضربان قلبش بالا رفت...
اون الان باید با اون دختر تنها میموند تا اون بتونه حرفاش رو بزنه و این اصلا برای مینهو خوب نبود...!
رئیس دانشگاه بعد از گفتن باشهای رفت و اون دونفر رو تنها گذاشت تا راحت تر بتونن حرفاشون رو بزنن.
مینهو بهش اشاره کرد که بره داخل ساختمون و کلاسی خالی رو برای صحبت کردن انتخاب کرد.
بعد از بستنِ در، نفس عمیقی کشید و چندبار پلک زد؛ سعی میکرد کاملا عادی رفتار کنه.
_چیشده ا/ت؟
○استاد... واقعا ازتون معذرت میخوام ولی... اگه یادتون باشه دیروز به من گفتین که میتونین کمکم کنین. من خیلی بهش فکر کردم و متوجه شدم که موضوعی هست که اگه بهتون بگم، ممکنه بتونین کمکم کنین بهتر حلش کنم.
_اممم... فکر نمیکنم اونقدری سِنَم ازت بیشتر باشه که بخوای به چشم بزرگتر بهم نگاه کنی.
دختر تندتند سرش رو به نشونهی منفی تکون داد و گفت:" نهنه؛ منظورم این نبود! فقط..."
_هی دختر نگران نباش من شوخی کردم، حالا بگو مشکل چیه؟ چیشده؟
ا/ت بعد از شنیدن این حرف از استادش خیالش راحت شد اما از گفتن اون حرف کمی خجالت میکشید برای همین سرش رو انداخت پایین تا توی چشمای استادش نگاه نکنه...!
○خب راستش یه موضوع خانوادگی بود که هر چی بیشتر گذشت فهمیدم که نمیتونم بیشتر از این پیش خودم نگهش دارم و نیاز داشتم با یکی حرف بزنم و خب از اونجایی که اون موضوعی که قراره درموردش باهاتون صحبت کنم مربوط به ارث و میراث خانوادگی میشه نشد که درموردش به اعضا خانوادم بگم برای همین تصمیم گرفتم با شما درموردش حرف بزنم چون...چون شما نسبت به اعضای خانوادم عاقل تر هستید!
مینهو با شنیدن این توضیحات اول یکم شوکه شد توقع نداشت شاگردش بخواد درمورد مسائل ارث و میراث باهاش حرف بزنه!
اما خب به عنوان استادش و کسی که حالا مورد اعتماد اون دختر بود وظیفش بود که بهش گوش بده...
ادامه دارد...
#Lily
#yuji
- ۷۷
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط