علامت ا/ت:○
علامت ا/ت:○
علامت دیگران:_
#سکوت_سرخ_پارت_نهم
خط باریکِ حاصل از اخم کوچیکی که روی صورتش بود به وجود اومد و گفت: چه... اتفاقی افتاده؟!"
○من... همین امسال مادربزرگم رو از دست دادم.
_اوه... متاسفم.
دختر لبخند ملایمی زد و گفت:" ممنونم. اما... مشکل اینجاست که من آخرین نفری بودم که باهاش صحبت کردم و..."
کاغذ رو از توی کیفش بیرون آورد و به دست مینهو داد.
مینهو بعداز لحظهای تردید بازش کرد و شروع به خوندن کرد.
با تعجب پرسید:" این..."
○بله استاد درسته. فکر کنم تا الان متوجه شده باشید که چرا به کسی راجعبهش نگفتم.
_یعنی... این باعث میشه فکر کنن ساختگیه؟! فکر میکنن تو اینکارو کردی؟
○خیلی بهش فکر کردم؛ حتی با وجود امضای مامانبزرگم، احتمالش زیاده که فکر کنن مجبورش کردم یا یه همچین چیزایی!
_واقعا همینطوریه؟ یعنی مامانبزرگت...
مینهو با دیدن چشمای اون دختر که برق خاصی از صداقت داشت ترجیح داد حرفشو کامل نکنه...!
_این وصیت نامه رو بهشون نشون بده و همچی رو بگو!
○اما اگه اونا قبول نکنن و ازم شکایت کنن چی؟
_اون وقت من میام دادگاه و شهادت میدم!
با شنیدن این حرف از استادش یجورایی دلش گرم شد...
انگار دیگه ترسی برای نشون دادن و گفتن حقیقت نداشت!
یجورایی احساس میکرد هرچیم که بشه استاد لی کنارشه و ازش حمایت میکنه...
○شما...واقعا استاد و مرد خیلی خوبی هستید.
بعد از اون حرف گونه هاش گل انداخت با سرعت از اون مکان فرار کرد...
بعداز این حرکت، مینهو کمی شوکه شد و با پوزخند آرومی بهش فکر کرد.
خندههای اون دختر... به طرز عجیبی براش قشنگ بودن؛ طوری که مینهو دلش میخواست اون رو بیشتر و بیشتر ببینه.
بعداز گذشت چندثانیه، به خودش اومد و متوجه شد بیش از حد به اون حرکت کوچیک فکر کرده و درگیرش شده.
ناخداگاه با خودش زمزمه کرد:" هی پسر... تو چِت شده؟ عقلت رو از دست دادی؟! اون یه انسانه..."
ادامه دارد...
#Lily
#yuji
علامت دیگران:_
#سکوت_سرخ_پارت_نهم
خط باریکِ حاصل از اخم کوچیکی که روی صورتش بود به وجود اومد و گفت: چه... اتفاقی افتاده؟!"
○من... همین امسال مادربزرگم رو از دست دادم.
_اوه... متاسفم.
دختر لبخند ملایمی زد و گفت:" ممنونم. اما... مشکل اینجاست که من آخرین نفری بودم که باهاش صحبت کردم و..."
کاغذ رو از توی کیفش بیرون آورد و به دست مینهو داد.
مینهو بعداز لحظهای تردید بازش کرد و شروع به خوندن کرد.
با تعجب پرسید:" این..."
○بله استاد درسته. فکر کنم تا الان متوجه شده باشید که چرا به کسی راجعبهش نگفتم.
_یعنی... این باعث میشه فکر کنن ساختگیه؟! فکر میکنن تو اینکارو کردی؟
○خیلی بهش فکر کردم؛ حتی با وجود امضای مامانبزرگم، احتمالش زیاده که فکر کنن مجبورش کردم یا یه همچین چیزایی!
_واقعا همینطوریه؟ یعنی مامانبزرگت...
مینهو با دیدن چشمای اون دختر که برق خاصی از صداقت داشت ترجیح داد حرفشو کامل نکنه...!
_این وصیت نامه رو بهشون نشون بده و همچی رو بگو!
○اما اگه اونا قبول نکنن و ازم شکایت کنن چی؟
_اون وقت من میام دادگاه و شهادت میدم!
با شنیدن این حرف از استادش یجورایی دلش گرم شد...
انگار دیگه ترسی برای نشون دادن و گفتن حقیقت نداشت!
یجورایی احساس میکرد هرچیم که بشه استاد لی کنارشه و ازش حمایت میکنه...
○شما...واقعا استاد و مرد خیلی خوبی هستید.
بعد از اون حرف گونه هاش گل انداخت با سرعت از اون مکان فرار کرد...
بعداز این حرکت، مینهو کمی شوکه شد و با پوزخند آرومی بهش فکر کرد.
خندههای اون دختر... به طرز عجیبی براش قشنگ بودن؛ طوری که مینهو دلش میخواست اون رو بیشتر و بیشتر ببینه.
بعداز گذشت چندثانیه، به خودش اومد و متوجه شد بیش از حد به اون حرکت کوچیک فکر کرده و درگیرش شده.
ناخداگاه با خودش زمزمه کرد:" هی پسر... تو چِت شده؟ عقلت رو از دست دادی؟! اون یه انسانه..."
ادامه دارد...
#Lily
#yuji
- ۱۰۵
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط