{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشقدرنزدیکیقصر

#عشق_در_نزدیکی_قصر
#part_10

#Jeon_victor
#jeon_rina


صبحِ روز بعد، هوای قصر بوی تصمیم‌های تازه می‌داد. راهروها خلوت‌تر از همیشه بودند، اما حس عجیبی در فضا موج می‌زد؛ انگار همه منتظر اتفاقی مهم بودند که از پشت درهای بسته بیرون بیاید.

تهیونگ لب پنجره ایستاده بود و از دور می‌دید که پدرش و پدرِ الیزابت وارد اتاق مذاکرات شدند. لباس رسمی‌اش کمی برایش تنگ به نظر می‌رسید؛ نه از نظر اندازه، از نظر اتفاقی که قرار بود امروز شکل بگیرد. قلبش آرام نبود… اما برای اولین بار بعد از مدت‌ها، نگرانی‌اش با یک حس شیرینِ دیگر مخلوط شده بود.

قدم‌هایی نرم پشت سرش آمد.
الیزابت بود.

«استرس داری؟»

تهیونگ لبخند زد.
«نه… فقط—خب، یه‌جوریه.»

الیزابت با همان آرامش همیشه‌گی‌اش کنار او ایستاد.
«اگه یه‌جوریه، خوبه. چون برای منم یه‌جوریه.»

تهیونگ نگاهش کرد.
«تو واقعاً… از این موضوع ناراحت نیستی؟ یعنی… شاید خیلی ناگهانی بود.»

الیزابت با خنده کوتاهی گفت:
«اگه ازت خوشم نیومده بود، آره. ولی الان؟»
سپس با صدایی کمی آرام‌تر ادامه داد:
«حقیقتش، از این‌که قراره کنار تو باشم… خوشحالم.»

تهیونگ نتوانست لبخندش را پنهان کند.
«منم.»

در همین لحظه صدای باز شدن درِ سالن بزرگ آمد.
دو پدر، با چهره‌هایی جدی اما راضی، بیرون آمدند. پدر الیزابت طومار را در دست داشت و پدر تهیونگ مُهر سلطنتی را روی آن گذاشته بود.

پدر تهیونگ گفت:
«همه‌چیز تمام شد. توافق‌نامه امضا شد.»

الیزابت زیر لب گفت:
«یعنی…»

پدرش ادامه داد:
«بله. شما دو نفر رسماً نامزد هستید.»

تهیونگ احساس کرد قلبش یک ضربه جا بیفتد.
نه از ترس؛ از یک آرامش عجیب.
الیزابت هم سرش را پایین انداخت و لبخند کوچکی روی لبش نشست—همان لبخندی که همیشه از درونش گرم بود.

پدر تهیونگ با رضایت گفت:
«مراسم را سه روز دیگر برگزار می‌کنیم. همه چیز آماده می‌شود.»

وقتی پدرها رفتند، تهیونگ آهسته برگشت و روبه‌روی الیزابت ایستاد.
«خب… رسماً شدیم زوج آینده.»

الیزابت شوخی‌وار گفت:
«رسماً شدی کسی که باید سه روز دیگه توی جایگاه منتظر من بمونه.»

تهیونگ خندید.
«و تو هم شدی کسی که باعث شد دوباره احساسِ زنده بودن کنم.»

الیزابت مکث کرد؛ کمی جدی‌تر شد.
«تهیونگ… من نمی‌خوام نقشِ جایگزین رو داشته باشم. اما… می‌خوام کنارِ تو باشم. واقعی.»

تهیونگ آرام دستش را گرفت.
«تو جایگزین نیستی. تو کسی هستی که… باعث شد دردای دلم آروم بشن.»

الیزابت چشمش را پایین انداخت، و لبخندی از جنس رضایت روی صورتش نشست.

آن لحظه، بدون تشریفات، بدون تشویق، بدون هیچ‌چیز…
فقط نگاهشان کافی بود تا بفهمند این تصمیم، فقط یک قرارداد نبود.

یک شروع بود.
شروع چیزی که هر دو، بی‌صدا، مشتاقش بودند.
دیدگاه ها (۰)

پارت 9

تیکه دوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط