part 4
part 4
ویو مایکی
از پشت میز بلند شدم و رفتم روی تختم دراز کشیدم دیگه کم کم داشت هوا تاریک میشد
چشمام رو بستم و چند دقیقه بعد خوابم برد
ویو آناستازیا
مشغول کار بودم که در کافه باز شد و شخص مورد نظر آمد جلو(جنایی شد😂)
و اون کسی نبود جز ماریا
آمد سمتم و منو محکم بغل کرد و البته که منم اونو توی بغلم له کردم که دیگه هر دوتامون همو ول کردیم و نفس کشیدیم
بعد بهش نگاه کردم و گفتم به به خانم خوشگله توی این مدتی که ندیدمت خوشگل تر شدی(بهش چشمک میزنه)
ماریا خندید و گفت ببین کی به کی میگه خوشگله ، تو که با اون چشمای سبزت همه رو دیوونه کردی و در ضمن من خوشگل بودم سیسی جون(هر دوشون میخندن)
آناستازیا:خب بیا بشین ، آهان راستی چیزی نمیخوری
ماریا:دوتا قهوه بیار بشینیم با هم بخوریم و غیبت کنیم 😂
آناستازیا:خندیدم و گفتم خیله خب وایستا تا من برگردم
ماریا:فعلا که نشستم
(دوباره هر دومون زدیم زیر خنده)
رفتم قهوه ها رو آوردم یکی رو گذاشتم جلوی ماریا اون یکی رو هم جلوی خودم و نشستم
ماریا:خب امروز بار چطور بود کسی اذیتت که نکرد(اوه غیرتی باشه😂)
آناستازیا:بشین بابا دو دقیقه غیرتی نشو(یه خنده ریزی زدم)
بار که بدک نبود اما امروز یه چیزی عجیب بود سر یه میز یه چند نفری نشسته بودن و همش سرشون توی گوشی هاشون بود اصلا نه صحبتی نه خوشگذرونی
ماریا:اوه اوه خب دیگه چیشد
آناستازیا:ولی یه مرده دور اون میز توجه منو خیلی جلب کرد خیلی خوشتیپ بود فیسشش اصلا اوففف ابروهای کشیده چشم های مشکی و خمارش خلاصه که خیلی جذاب بود اما اخلاقش خیلی سرد بود وقتی نزدیکش میرفتی منجمد میشدی
هردومون خندیدم
همینجوری خوش و بش کردیم که دیگه ساعت تقریباً ۸ شب شده بود باید کافه رو میبستم اما خب چون یکی دیگه هم اونجا بود گفتم موقع رفتن یادت نره کافه رو ببندی و کنم و کیفم رو برداشتم و با ماریا از از کافه خارج شدیم و با ماریا خدافظی کردم و هر کدوممون به سمت خونه هامون رفتیم
امروز به معنای واقعی خسته شدم
رفتم خونه و روی تختم دراز کشیدم نفهمیدم چی شد که خوابم برد
ویو راوی
هردو اونا یکی توی این طرف شهر و یکی توی اون طرف شهر بخواب رفتند بی خبر از اینکه فردا چی در انتظارشان است
ویو مایکی
با سردرد شدیدی از خواب بیدار شدم هوا تاریک بود به ساعت نگاه کردم ساعت ۳ صبح بود رفتم و از توی کابینت آشپزخانه خونه یه قرص سردرد برداشتم و خوردم برگشتم سمت اتاقم و رفتم طرف پنجره و بیرون رو نگاه میکردم که یهو چیزی یادم افتاد ....
اون دختری که توی بار دیدمش ذهنم مشغولش شد
اولین بار بود که با دیدن یه زن یه چیزی توی دلم تکون میخورد که نمیدونم دقیقا چه احساسی بود (خب آقای احمق معلومه دیگه عاشقش شدی رفت😂)
یکم بخش فک کردم به اجزای صورتش
موهای قهوه ای ابرو های کشیده و نازک لباش ....
مخصوصاً اون چشماش چشماش خیلی برق میزدن نباید با اون چشا بهم نگاه میکرد
(یه پوزخند زدم)
چی میشه اگه دوباره بتونم ببینمش
رفتم و توی تخت دراز کشیدم و همینجوری داشتم فکر میکردم که چشام بسته شد و خوابم برد....
ادامه دارد.....
خب خب اینم از پارت ۴
ویو مایکی
از پشت میز بلند شدم و رفتم روی تختم دراز کشیدم دیگه کم کم داشت هوا تاریک میشد
چشمام رو بستم و چند دقیقه بعد خوابم برد
ویو آناستازیا
مشغول کار بودم که در کافه باز شد و شخص مورد نظر آمد جلو(جنایی شد😂)
و اون کسی نبود جز ماریا
آمد سمتم و منو محکم بغل کرد و البته که منم اونو توی بغلم له کردم که دیگه هر دوتامون همو ول کردیم و نفس کشیدیم
بعد بهش نگاه کردم و گفتم به به خانم خوشگله توی این مدتی که ندیدمت خوشگل تر شدی(بهش چشمک میزنه)
ماریا خندید و گفت ببین کی به کی میگه خوشگله ، تو که با اون چشمای سبزت همه رو دیوونه کردی و در ضمن من خوشگل بودم سیسی جون(هر دوشون میخندن)
آناستازیا:خب بیا بشین ، آهان راستی چیزی نمیخوری
ماریا:دوتا قهوه بیار بشینیم با هم بخوریم و غیبت کنیم 😂
آناستازیا:خندیدم و گفتم خیله خب وایستا تا من برگردم
ماریا:فعلا که نشستم
(دوباره هر دومون زدیم زیر خنده)
رفتم قهوه ها رو آوردم یکی رو گذاشتم جلوی ماریا اون یکی رو هم جلوی خودم و نشستم
ماریا:خب امروز بار چطور بود کسی اذیتت که نکرد(اوه غیرتی باشه😂)
آناستازیا:بشین بابا دو دقیقه غیرتی نشو(یه خنده ریزی زدم)
بار که بدک نبود اما امروز یه چیزی عجیب بود سر یه میز یه چند نفری نشسته بودن و همش سرشون توی گوشی هاشون بود اصلا نه صحبتی نه خوشگذرونی
ماریا:اوه اوه خب دیگه چیشد
آناستازیا:ولی یه مرده دور اون میز توجه منو خیلی جلب کرد خیلی خوشتیپ بود فیسشش اصلا اوففف ابروهای کشیده چشم های مشکی و خمارش خلاصه که خیلی جذاب بود اما اخلاقش خیلی سرد بود وقتی نزدیکش میرفتی منجمد میشدی
هردومون خندیدم
همینجوری خوش و بش کردیم که دیگه ساعت تقریباً ۸ شب شده بود باید کافه رو میبستم اما خب چون یکی دیگه هم اونجا بود گفتم موقع رفتن یادت نره کافه رو ببندی و کنم و کیفم رو برداشتم و با ماریا از از کافه خارج شدیم و با ماریا خدافظی کردم و هر کدوممون به سمت خونه هامون رفتیم
امروز به معنای واقعی خسته شدم
رفتم خونه و روی تختم دراز کشیدم نفهمیدم چی شد که خوابم برد
ویو راوی
هردو اونا یکی توی این طرف شهر و یکی توی اون طرف شهر بخواب رفتند بی خبر از اینکه فردا چی در انتظارشان است
ویو مایکی
با سردرد شدیدی از خواب بیدار شدم هوا تاریک بود به ساعت نگاه کردم ساعت ۳ صبح بود رفتم و از توی کابینت آشپزخانه خونه یه قرص سردرد برداشتم و خوردم برگشتم سمت اتاقم و رفتم طرف پنجره و بیرون رو نگاه میکردم که یهو چیزی یادم افتاد ....
اون دختری که توی بار دیدمش ذهنم مشغولش شد
اولین بار بود که با دیدن یه زن یه چیزی توی دلم تکون میخورد که نمیدونم دقیقا چه احساسی بود (خب آقای احمق معلومه دیگه عاشقش شدی رفت😂)
یکم بخش فک کردم به اجزای صورتش
موهای قهوه ای ابرو های کشیده و نازک لباش ....
مخصوصاً اون چشماش چشماش خیلی برق میزدن نباید با اون چشا بهم نگاه میکرد
(یه پوزخند زدم)
چی میشه اگه دوباره بتونم ببینمش
رفتم و توی تخت دراز کشیدم و همینجوری داشتم فکر میکردم که چشام بسته شد و خوابم برد....
ادامه دارد.....
خب خب اینم از پارت ۴
- ۳۹۱
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط