پارت ۵

پارت ۵
قبل از اتفاقات نیکس و پدرش.ویکتور چجوری تو عمارت مارکو بود؟همون روز وقتی ویکتور تو خونه بود و داشت ترانه مینوشت صدای شکستن چیزی از تو اتاقش اومد.به سمت اتاق رفت و دید پنجره بازه.رفت تا هم پنجره رو ببنده هم ببینه چی شده که از پشت محکم چیزی به سرش خورد و بیهوش شد و وقتیم که به‌هوش اومد تو زیرزمین به یه صندلی بسته شده بود و بدن درد داشت و پشت سرش به شدت درد میکرد.حتی‌ نای داد زدن و تلاش برای رهاییش هم نداشت.همینطور به یه جا خیره شده بود که در زیرزمین باز شد و یک اقای مسن با چند بادیگارد وارد شد.پوزخند کثیفی رو لبش داشت.ویکتور با اعصبانیت پرسید
-من ابنجا چیکار‌ میکنم؟به چه حقی منو اوردین اینجا؟اصلا شماها کی اید؟
-پسر جون بهت یاد ندادن به بزرگترت سلام کنی؟
و بعد به یکی از اون بادیگردا اشاره زد و مشتی به صورت ویکتور زدن
-برای سلام ندادنت.بعدشم اینجا من سوال میپرسم و تو جواب میدی نه برعکس
و دوباره مشتی رو صورتش فرود اومد
-اینم برای سوال پرسیدنت.خب بریم سراغ کارمون.تو با دختر من نسبتت چیه؟
ویکتور با صدایی شبیه به ناله گفت
-دختر شما دیگه کیه؟
-یعنی داری میگی دختر‌ من رو نمیشناسی؟
و دوباره مشتی به صورتش زدن
-اینم برای دروغی که گفتی.دختر‌ من همون نیکسه
ویکتور تا این اسم رو شنید سرش رو بالا اورد و گفت
-شما پدر نیکسید؟
-چه پسر باهوشی
-من و نیکس دوستیم
-قانع نشدم.کتکش بزنید
و بعد زیرزمین رو ترک کرد.چند ساعتی گذشته بود و پدر نیکس بالاخره با التماسای دخترش تصمیم گرفت بزاره دیکتور رو ببینه.اون رو به سمت زیر زمین برد و قبل از اینکه بفرستتش داخل گفت
-بهش کمک کن فرار کنه تا هردوتون رو بکشم
و بعد هلش داد داخل و در رو بست‌.حداقل بلد بود که تنهاشون بزاره.نیکس رفت داخل و با سر و صورت خونی ویکتور مواجه شد.دوید سمتش و با گریه رو زانوهاش جلوی پاهای ویکتور فرود اومد بلند بلند گریه کرد و میون گریه هاش میگفت
-ببخشید.ببخشید ویکتور همه ی اینا بخاطر منه.معذرت میخوام.قسم به عشقمون ازادت میکنم
ویکتور با صدایی که انگار از ته چاه میومد گفت
-گریه نکن نیکسی.مقصر نه تویی نه من
پدر نیکس ضربه ی محکمی به در زد و گفت
-زود باش
نیکس رفت سمت صورت ویکتور و لباش رو طولانی بوسید و بعد گفت
-فقط بدون دیگه دوست نیستیم.بلکه معشوقه ی همیم.و برای رهاییت جونمم میدم
و بعد اونجا رو ترک کرد و رفت پیش پدرش.خیلی جدی و قاطع گفت
-میمونم پیشتون و هرچیزی که بخواید رو انجا میدم ولی به شرطی که زاداش کنید و دیگه هیچکاری باهاش نداشته باشید
-افرین دختر خوب بهترین تصمیم رو گرفتی.به بادیگاردا میگم وسایلت رو بیارن و اون خونه هم فروخته میشه.اون پسره هم ازاد میشه
-من اینجا چیکار‌ میکنم؟
-میای تو شرکت من و میشی‌ معاونم
-چشم پدر
و بعد رفت سمت اتاقی که حالا خالی بود.وقتی رفت داخلش‌ کل اتفاقای قدیم براش زنده شد.تمام گریه هایی که در کنج اتاق خفه میشد و تمام خونی که از دستش تو کف حمام جاری میشد.اون برای نجات جون ویکتورم که شده باید فراموشش کنه.ولی شاید یک روزی.روزی که سرنوشت بخواد باز هم هم رو ببینن و ایندفعه جدایی ای در کار نباشه
دیدگاه ها (۱)

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.2 (روایت از زبان ن...

دوقلو های افسانه ای

رمان عاشقانه ی جدید و جذاب

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹part:³....

الماس زیبای من part¹⁰- رفتم سمت تهیونگ وگفتم که این  سه تارو...

{محکوم به لمس } part ۲ 杂交种پسر سیزده ساله کوچیک با گریه دست ...

کپشن بی صاحاب-باح کراشم-وایح خفه شو دو دقه بتمرگ روی یکی کرا...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌وچهارم 𓆪 🖤🥀اسما نفسش بند آمده بود.ـ «با...

پارت ۲۸

《نوری در دنیای مرده ها》پارت ⁹ویو تهیونگ که یهو صدایی از دور ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط