{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۴
صبح روز بعد ویکتور از خواب بیدار شد.مثل همیشه کاراش رو کرد و اماده ی ورزش شد.به باشگاه مجتمعی که توش زندگی میکرد رفت و شروع کرد به ورزش.در هین ورزش مدام حس میکرد که چند نفر دربارش صحبت میکنن و نگاهش میکنن.اولش فکر کرد فقط بخاطر خواننده بودنشه ولی یکم که به حرفاشون دقت کرد تعجب کرد
+چجوری بیهوشش کنیم
÷اینی که من میبینم کارمون سخته
*باید هرجور شده ببریمش پیش اقای‌ مارکو
ویکتور‌ که اینارو شنیده بود تصمیم گرفت اونجارو ترک کنه.نه اینکه بترسه.بلکه تحقیق کنه.یکم با خودش فکر کرد و دید که فامیلی یه نیکس هم مارکوعه.پس اقای مارکو پدر نیکسه.نیکسم که گفته بود با پدرش رابطه ی خوبی نداره.باز هم بیخیالشون شد و به سمت خونه رفت.روزش رو به فکر و خیال و سیگار کشیدن و نوشتت ترانه هاش گذروند.اون روز اجرایی نداشت پس بیکار بود.از اون طرف نیکس روز خیلی سختی داشت.صبح با صدای موبایلش بیدار شد و وقتی اسم روی صفحه رو دید کلافه شد:
Mom
مامانش بعد از سالها بهش زنگ زده بود.جواب داد و گفت
-سلام مامان بله
-دختره ی بی ابرو حالا میری تو کلابای شهر با یه پسر خراب تر از خودت میرقصی؟
نیکس که از شنیدن این حرفا کفری شده بود گفت
-مامان زندگیه من به شما هیچ ربطی نداره و حق ندارید اینجوری دربارمون صحبت کنید
-من نمیدونم اگه تا ساعت ۵ عمارت بودی کع بودی نبودی با چک و لقد میاریمت
و بعد قطع کرد.مثل اینکه مادر پدرش از دوستیش با ویکتور با خبر شده بودن و قرار بود گند بزنن بهش.بعد از اون تماس دیگه نتونست بخوابه پس رفت تا یکم خودشو با کارای خونه سرگرم کنه.کل خونه رو تمیز کرده بود و الان ساعت ۳ ظهر بود.پس تصمیم گرفت بره دوش بگیره.دوش گرفت و اومد بیرون.چون میخواست بره پیش پدر مادرش که خیلی سختگیر و رسمی بودن تصمیم گرفت یه لباس پوشیده و رسمی بپوشه.کت و شلوار کاملا مشکی با پاشنه بلند پوشید و پیاده به سمت عمارت رفت.رسید و نگهبانا بهش اجازه ی ‌ورود دادن.به محض اینکه وارد سالن داخلیه عمارت شد پدرش با اعصبانیت به سمتش اومد و سیلی ای نثارش کرد.سر نیکس به سمت چپ پرتاب شد و چند تار مو ریخت رو صورتش.پدرش با اعصبانیت و کمی فریاد گفت
-حالا میری با پسری که ۱۱ سال ازت بزرگتره تو کلابا هرزه بازی درمیاری؟!
نیکس چیزی نگفت و فقط سکوت کرد.مادرش از اونور گفت
-منو پدرت تصمیم گرفتیم که به اجبار نگهت داریم.میمونی تو عمارت ما و تو شرکت پدرت کار میکنی.به غیر از شرکت و عمارت هم جایی نمیری
نیکس که دیگه از این همه دخالت کلافه شده بود با صدای بلند گفت
-شما حق ندارید تو زندگیه من دخالت کنید.من یک ثانیه ام اینجا نمیمونم
و خواست از در بره بیرون که پدرش با صدایی که کثافت ازش میبارید گفت
-پاتو از این در بزاری بیرون اون پسر مرده
نیکس این رو شنید و همونجا ایستاد. انگار دنیا هم باهش ایستاد.او تا به حال میگفت که فقط با ویکتور دوسته ولی خیلی وقته بود که قلبش برنده شده بود.اون عاشق ویکتور شده بود.برگشت سمت پدرش و با صدایی شکسته و اروم گفت
-میخوام ببینمش
[نمیدونم کار درستی دارم میکنم یا نه ولی شرط میزارم و پارت بعد رو وقتی شرطا برسه میزارم]
لایک:۵ تا
کامنت:۵ تا
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳ظهر شده بود و نیکس از خواب بیدار شد.به اینه ی قدی رو ب...

پارت ۲از کمر نیکس گرفت و نزدیک خودش کرد و با صدای بم و اروم ...

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ 28 وقتی برگشت...

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ 20 ایزابلا ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط