اسم فنفیک مانی من
---
اسم فنفیک: مانیِ من
شخصیتها: کوکونوی، ایری ، اعضای بونتن
ژانر: عاشقانه، درام
چند پارتی: ۲ پارت
---
پارت ۱: ربوده شدن
هوای شب سرد بود. چراغهای نئونِ شهر توکیو روی آسفالتِ خیس برق میزد. ایری جلوی ویترین مغازه منتظر کوکونوی بود. طبق معمول، دیر کرده بود اما همیشه با لبخند و بوی عطر خاصش میآمد و همهی دلخوریها را میبرد.
اما امشب... نیامد.
صدای ماشین مشکی که بیصدا جلویش ایستاد، باعث شد سرش را برگرداند. دو مرد بلندقد از ماشین پیاده شدند و قبل از اینکه بفهمد چه خبر است، چیزی جلوی دهانش گرفتند. آخرین تصویری که دید، خیابانهای تاریک بود و نور قرمز نئون که روی صورتش افتاده بود... بعد همهچیز سیاه شد.
---
وقتی چشمانش را باز کرد، در اتاقی نیمهتاریک بود. دستهایش با طناب بسته شده بود. گوشهی اتاق صدای مردی میآمد که با تلفن حرف میزد.
> – آره، گرفتیمش. به کوکونوی بگو اگر پاشو از خط بیرون بذاره، دیگه هیچوقت دخترشو نمیبینه...
قلبش فرو ریخت. اسم کوکونوی را شنید.
همهچیز روشن شد — هدفشان خودش نبود، او بود.
چند ساعت بعد، در اتاق باز شد. یکی از مردها نزدیکش آمد، بطری آبی در دست داشت.
– نترس، فقط یه گروگانی. اگه کوکونوی حرف گوش بده، آزادت میکنیم.
ایری اشکهایش را قورت داد. در دلش زمزمه کرد:
> "کوکو... لطفاً نیا. خطرناکه... من طاقت نمیارم اگر بلایی سرت بیاد."
اما ته دلش میدانست — او میآید.
چون همیشه گفته بود:
> «اگه یه روز گم شدی، مانی، قسم میخورم دنیا رو آتیش میزنم تا پیدات کنم.»
اسم فنفیک: مانیِ من
شخصیتها: کوکونوی، ایری ، اعضای بونتن
ژانر: عاشقانه، درام
چند پارتی: ۲ پارت
---
پارت ۱: ربوده شدن
هوای شب سرد بود. چراغهای نئونِ شهر توکیو روی آسفالتِ خیس برق میزد. ایری جلوی ویترین مغازه منتظر کوکونوی بود. طبق معمول، دیر کرده بود اما همیشه با لبخند و بوی عطر خاصش میآمد و همهی دلخوریها را میبرد.
اما امشب... نیامد.
صدای ماشین مشکی که بیصدا جلویش ایستاد، باعث شد سرش را برگرداند. دو مرد بلندقد از ماشین پیاده شدند و قبل از اینکه بفهمد چه خبر است، چیزی جلوی دهانش گرفتند. آخرین تصویری که دید، خیابانهای تاریک بود و نور قرمز نئون که روی صورتش افتاده بود... بعد همهچیز سیاه شد.
---
وقتی چشمانش را باز کرد، در اتاقی نیمهتاریک بود. دستهایش با طناب بسته شده بود. گوشهی اتاق صدای مردی میآمد که با تلفن حرف میزد.
> – آره، گرفتیمش. به کوکونوی بگو اگر پاشو از خط بیرون بذاره، دیگه هیچوقت دخترشو نمیبینه...
قلبش فرو ریخت. اسم کوکونوی را شنید.
همهچیز روشن شد — هدفشان خودش نبود، او بود.
چند ساعت بعد، در اتاق باز شد. یکی از مردها نزدیکش آمد، بطری آبی در دست داشت.
– نترس، فقط یه گروگانی. اگه کوکونوی حرف گوش بده، آزادت میکنیم.
ایری اشکهایش را قورت داد. در دلش زمزمه کرد:
> "کوکو... لطفاً نیا. خطرناکه... من طاقت نمیارم اگر بلایی سرت بیاد."
اما ته دلش میدانست — او میآید.
چون همیشه گفته بود:
> «اگه یه روز گم شدی، مانی، قسم میخورم دنیا رو آتیش میزنم تا پیدات کنم.»
- ۵.۷k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط