تنها با دشمن برادرم
تنها با دشمن برادرم< 1
اوه امروز جشن داریم تولد داداشم برای اولین بار بعد 19 سال منو با خودش میبره جشن هایی که با رفیقاش میگیره اون اکیپ بزرگ دختر و پسر داره ولی هیچوقت منو راه نداد داخلش میگفت بچم و برای اولین بار قراره باهاش برم به سوپرایزی که رفیقاش برای او گرفتن هوا سرد بود منم یه بافت سفید با یه دامن قهوه ای پوشیدم موهامو باز گذاشتم دوتا سوسکی جلوم انداختم ارایش کردم که صدای داداشم اومد
"ماری بیا دیر میشه"
"دارم میام داداش"
بعد من جوراب پوشیدم رفتم پایین سوار ماشین داداش شدم با جعبه کادویی که دستم بود
_ماری این جعبه مال منه داخلش چیه
_اذیت نکن کادوع داخل جشن میدم
راه طولانی طی کردیم از اونجایی که جشن داخل ویلا رفیق صمیمی داداشم یعنی جئون بود باید تقریبا یک ساعت رانندگی میکرد رسیدیم ویلا داشتم کیف وسایلم برمیداشتم که داداش بزرگم در ماشين برام باز کرد و من گفتم
_همسرت قراره یه شوهر جذاب رمانتیک گیرش بیاد
_ابجی جونم الان از ماشین پایین شو که بریم داخل
_چشم داداش
داشتیم حیاط رد میکردیم بریم داخل داداشم متوقف شد گفت
_ببین اگه کسی اذیتت کرد یا معذب بودی یا مشکلی داشتی بهم بگو برگردیم
_لادین باشه بریم
وارد خونه شدیم من بیرون موندم که داداشم بره داخل چون میدونستم قراره یه چیزی بترکه تو صورتش و بعد جیغ هاشون داخل رفتم صورت پر کیک داداشم دیدم با خنده های دختر پسرا و بعد خنده داداشم متوقف شد گفت
_ این ماری ابجی کوچیکم که گفتم
همه سکوت کردم ولی جونگکوک منو میشناخت و برای اینکه سکوت بشکنه معذب نشم اومد جلو دست داد گفت
_ماری چطوری اخرین باری که دیدمت خیلی کوچیک بودی چقدر بزرگ شدی
_ مرسی جونگکوک
من خیلی داشتم استرس میگرفتم واقا معذب بودم نمیدونم چرا همه داشتن حرف میزدن ولی کسی بهم توجه نمیکرد حتی داداشم سر گرم بود من فقط تماشا میکردم حوصلم سر رفته بود رفتم بیرون حیاط نشستم به اسمون پر ستاره تماشا کردم من تازه گواهینامه گرفتم و کلید ماشین رو در ماشین بود منم ماشین داداشم برداشتم رفتم کلی دور زدم اهنگ گوش دادم و بستنی خریدم خوراکی ماشین پره اشغال خوراکی شده بود که صدای گوشیم در اومد داداشم بود حتما فهمید من نیستم جواب دادم
_ماری کجایی
_یه کاری داشتم دارم میام نزدیکم
_باشه
تماس قطع کردم به سمت خونه جونگکوک حرکت کردم بعد یه ربع رسیدم ماشین پارک کردم رفتم داخل جشن تموم شده بود همه رفته بودن بجز داداشم یه پسر دیگه جونگکوک
_ماری کجا رفتی
_رفتم یه دوری زدم حوصلم سر رفت
بعد گفتن حرفم نشستم رو میز ناهارخوری و خوراکی هایی که مونده بودن خوردم همراهش گوشی در اوردم رفتم یه نگاهی داخلش انداختم و بعد با شنیدم اسمم برگشتم دیدم جونگکوک میگه
_اتاقت تمیز کردم میتونی اونجا استراحت کنی اگه خسته ای من داداشت دیر میخوابیم
_لادین نمیریم خونه
_نه دیر وقت خستم مشکلی نداری
_نه من میرم بخوابم
داداشم تقریبا 10 ساله با جونگکوک رفیق و وقتی 13 سالم بود خونوادم کار میکردن کم میومدن خونه همیشه تنها بودم تا اینکه یه بار داداشم تصمیم گرفت منو با خودش ببره خونه رفیقش و تقریبا سه سال هر چند روز میومدیم اینجا شب میموندیم سر این یه اتاق داشتن که مال مادرش بود ولی اونا کار میکردن نمیومدن خونه و اتاق مادرش من میخوابیدم و بعد 3 سال که میرفتم اونجا رفیق های جدید پیدا کرده بودم و خونه رفیق های خودم میرفتم ولی بعد دوسال بی خبری از رفیق های داداشم لادین بهم گفت خونواده جونگکوک تو تصادف فوت کردن و الان که میرم اتاق مادرش میترسم اما خوب راهی نیست نمیتونم جای دیگه بخوابم اینجا دو اتاق داره یکی مال مادر پدرش یکی مال خودش الان داداشم جئون اتاق خودشون میخوابند من اینجا ولی ترسناکه
#جونگکوک
اوه امروز جشن داریم تولد داداشم برای اولین بار بعد 19 سال منو با خودش میبره جشن هایی که با رفیقاش میگیره اون اکیپ بزرگ دختر و پسر داره ولی هیچوقت منو راه نداد داخلش میگفت بچم و برای اولین بار قراره باهاش برم به سوپرایزی که رفیقاش برای او گرفتن هوا سرد بود منم یه بافت سفید با یه دامن قهوه ای پوشیدم موهامو باز گذاشتم دوتا سوسکی جلوم انداختم ارایش کردم که صدای داداشم اومد
"ماری بیا دیر میشه"
"دارم میام داداش"
بعد من جوراب پوشیدم رفتم پایین سوار ماشین داداش شدم با جعبه کادویی که دستم بود
_ماری این جعبه مال منه داخلش چیه
_اذیت نکن کادوع داخل جشن میدم
راه طولانی طی کردیم از اونجایی که جشن داخل ویلا رفیق صمیمی داداشم یعنی جئون بود باید تقریبا یک ساعت رانندگی میکرد رسیدیم ویلا داشتم کیف وسایلم برمیداشتم که داداش بزرگم در ماشين برام باز کرد و من گفتم
_همسرت قراره یه شوهر جذاب رمانتیک گیرش بیاد
_ابجی جونم الان از ماشین پایین شو که بریم داخل
_چشم داداش
داشتیم حیاط رد میکردیم بریم داخل داداشم متوقف شد گفت
_ببین اگه کسی اذیتت کرد یا معذب بودی یا مشکلی داشتی بهم بگو برگردیم
_لادین باشه بریم
وارد خونه شدیم من بیرون موندم که داداشم بره داخل چون میدونستم قراره یه چیزی بترکه تو صورتش و بعد جیغ هاشون داخل رفتم صورت پر کیک داداشم دیدم با خنده های دختر پسرا و بعد خنده داداشم متوقف شد گفت
_ این ماری ابجی کوچیکم که گفتم
همه سکوت کردم ولی جونگکوک منو میشناخت و برای اینکه سکوت بشکنه معذب نشم اومد جلو دست داد گفت
_ماری چطوری اخرین باری که دیدمت خیلی کوچیک بودی چقدر بزرگ شدی
_ مرسی جونگکوک
من خیلی داشتم استرس میگرفتم واقا معذب بودم نمیدونم چرا همه داشتن حرف میزدن ولی کسی بهم توجه نمیکرد حتی داداشم سر گرم بود من فقط تماشا میکردم حوصلم سر رفته بود رفتم بیرون حیاط نشستم به اسمون پر ستاره تماشا کردم من تازه گواهینامه گرفتم و کلید ماشین رو در ماشین بود منم ماشین داداشم برداشتم رفتم کلی دور زدم اهنگ گوش دادم و بستنی خریدم خوراکی ماشین پره اشغال خوراکی شده بود که صدای گوشیم در اومد داداشم بود حتما فهمید من نیستم جواب دادم
_ماری کجایی
_یه کاری داشتم دارم میام نزدیکم
_باشه
تماس قطع کردم به سمت خونه جونگکوک حرکت کردم بعد یه ربع رسیدم ماشین پارک کردم رفتم داخل جشن تموم شده بود همه رفته بودن بجز داداشم یه پسر دیگه جونگکوک
_ماری کجا رفتی
_رفتم یه دوری زدم حوصلم سر رفت
بعد گفتن حرفم نشستم رو میز ناهارخوری و خوراکی هایی که مونده بودن خوردم همراهش گوشی در اوردم رفتم یه نگاهی داخلش انداختم و بعد با شنیدم اسمم برگشتم دیدم جونگکوک میگه
_اتاقت تمیز کردم میتونی اونجا استراحت کنی اگه خسته ای من داداشت دیر میخوابیم
_لادین نمیریم خونه
_نه دیر وقت خستم مشکلی نداری
_نه من میرم بخوابم
داداشم تقریبا 10 ساله با جونگکوک رفیق و وقتی 13 سالم بود خونوادم کار میکردن کم میومدن خونه همیشه تنها بودم تا اینکه یه بار داداشم تصمیم گرفت منو با خودش ببره خونه رفیقش و تقریبا سه سال هر چند روز میومدیم اینجا شب میموندیم سر این یه اتاق داشتن که مال مادرش بود ولی اونا کار میکردن نمیومدن خونه و اتاق مادرش من میخوابیدم و بعد 3 سال که میرفتم اونجا رفیق های جدید پیدا کرده بودم و خونه رفیق های خودم میرفتم ولی بعد دوسال بی خبری از رفیق های داداشم لادین بهم گفت خونواده جونگکوک تو تصادف فوت کردن و الان که میرم اتاق مادرش میترسم اما خوب راهی نیست نمیتونم جای دیگه بخوابم اینجا دو اتاق داره یکی مال مادر پدرش یکی مال خودش الان داداشم جئون اتاق خودشون میخوابند من اینجا ولی ترسناکه
#جونگکوک
- ۱۰.۱k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط