تنها با دشمن برادرم
تنها با دشمن برادرم< 3
بعد اینکه سینی رو از دستم گرفت نشستم رفتم تو گوشی خیلی گذشته به ساعت نگاه کردم دیدم 10 شب چرا نیومد به گوشیش زنگ زدم نگران شدم رفتم در اتاق جونگکوک زدم
_جونگکوک چرا داداشم نیومده گوشیش خاموشه قرار بود ساعت 2 نهایتش اینجا باشه
_نمیدونم به خونوادت زنگ زدی شاید پیش اونا باشه
_بابام خاموشه وایستا به مامانم زنگ بزنم
همینطور که گوشی بوق میخورد با صدای گریه مادرم مواجه شدم که میگفت
_دخترم... با..ب..بابات رفت
_بابا کجا رفت مامان چرا گریه میکنی
_رفته رفت پیش مامان بزرگ من دارم میرم سمت خونه همین الان باهام تماس گرفتن
یه لحظه گوشام سوت کشید هیچی نمیفهمیدم گوشی از دستم افتاد ...
_چیزی شده
دیدم ماری بعد تماس با مادرش گوشی از دستش افتاد حتما فهمید ببخشید ماری ببخشید لادین دیدم ماری از هوش رفت سریع گرفتمش حتما از شوک از هوش رفته بلندش کردم بردم گذاشتم رو تخت رفتم اب اوردم رو صورتش ریختم بیدار بشه
<تمام صحبت های ماری با گریه میباشد>
_بابا
_حالت خوبه
_جونگکوک بابام
_میدونم اروم باش
_من میخوام برم پیش مامانم اون تنهاست خواهش میکنمم
_باشه اروم باش این اب بخور میبرمت
بعد خوردن اب از رو تخت بلند شدم رفتم سمت موتور جونگکوک سوارش شدیم تمام راه هیچی جز صدای گریه مادرم تو گوشم نمیشنویدم جونگکوک الان میفهمم دیشب چی گفتی
_رسیدیم
بعد حرف جونگکوک از فکر ها بیرون اومد سریع رفتم داخل ببمارستان اسم بابام گفتم گفتن برو سمت.. ج//س د ببین تو اولین کسی هستی که اومده دنبالش یه لحظه شوکه شدم مگه مادرم نگفت تو راهه چرا نرسیدی اون که کارش به اینجا نزدیکه بعد از جونگکوک خواستم
_میشه باهام بیایی میترسم
_باشه من جلو میرم تو پشتم بیام
تمام مدت پشتش راه میرفتم رسیدیم با اون جا لباس جونگکوک گرفتم
_نه نریم داخل من میترسم میشه وایستی مامانم بیاد
_باشه
تقریبا سه ساعت منتظر بودیم نه داداشم نه مامانم نیومدن نگرانشون بودم بعد زنگ زدم جفتشون خاموش بودن از جلوم دوتا ج / س /د که روشون پوشیده بود بردن داخل تو دلم گفتم خدا به دل عزیزانشون صبر بده که یه پرستار اومد گفت
_شما نرفتید ببینید
_نه منتظر مامان داداشم
_تورا یه ماشین تصادف کرده داخلش خانم مسن و یه پسر جوون بود امیدوارم اون چیزی که فکر میکنم نباشه ولی بهتره برید هر سه تارو ببینید تایید کنید
یه لحظه قلبم درد گرفت جونگکوک کنارم بود لباسشو گرفتم فشار دادم نیافتم و بعد جونگکوک گفت
_من میرم داخل تو اینجا بمون خیلی زوده برات بتونی اینجور چیز هارو ببینی
_نه منم میام
بعد اینکه رفتیم قبلش بهمون ماسک دادن بعد
بعد اینکه سینی رو از دستم گرفت نشستم رفتم تو گوشی خیلی گذشته به ساعت نگاه کردم دیدم 10 شب چرا نیومد به گوشیش زنگ زدم نگران شدم رفتم در اتاق جونگکوک زدم
_جونگکوک چرا داداشم نیومده گوشیش خاموشه قرار بود ساعت 2 نهایتش اینجا باشه
_نمیدونم به خونوادت زنگ زدی شاید پیش اونا باشه
_بابام خاموشه وایستا به مامانم زنگ بزنم
همینطور که گوشی بوق میخورد با صدای گریه مادرم مواجه شدم که میگفت
_دخترم... با..ب..بابات رفت
_بابا کجا رفت مامان چرا گریه میکنی
_رفته رفت پیش مامان بزرگ من دارم میرم سمت خونه همین الان باهام تماس گرفتن
یه لحظه گوشام سوت کشید هیچی نمیفهمیدم گوشی از دستم افتاد ...
_چیزی شده
دیدم ماری بعد تماس با مادرش گوشی از دستش افتاد حتما فهمید ببخشید ماری ببخشید لادین دیدم ماری از هوش رفت سریع گرفتمش حتما از شوک از هوش رفته بلندش کردم بردم گذاشتم رو تخت رفتم اب اوردم رو صورتش ریختم بیدار بشه
<تمام صحبت های ماری با گریه میباشد>
_بابا
_حالت خوبه
_جونگکوک بابام
_میدونم اروم باش
_من میخوام برم پیش مامانم اون تنهاست خواهش میکنمم
_باشه اروم باش این اب بخور میبرمت
بعد خوردن اب از رو تخت بلند شدم رفتم سمت موتور جونگکوک سوارش شدیم تمام راه هیچی جز صدای گریه مادرم تو گوشم نمیشنویدم جونگکوک الان میفهمم دیشب چی گفتی
_رسیدیم
بعد حرف جونگکوک از فکر ها بیرون اومد سریع رفتم داخل ببمارستان اسم بابام گفتم گفتن برو سمت.. ج//س د ببین تو اولین کسی هستی که اومده دنبالش یه لحظه شوکه شدم مگه مادرم نگفت تو راهه چرا نرسیدی اون که کارش به اینجا نزدیکه بعد از جونگکوک خواستم
_میشه باهام بیایی میترسم
_باشه من جلو میرم تو پشتم بیام
تمام مدت پشتش راه میرفتم رسیدیم با اون جا لباس جونگکوک گرفتم
_نه نریم داخل من میترسم میشه وایستی مامانم بیاد
_باشه
تقریبا سه ساعت منتظر بودیم نه داداشم نه مامانم نیومدن نگرانشون بودم بعد زنگ زدم جفتشون خاموش بودن از جلوم دوتا ج / س /د که روشون پوشیده بود بردن داخل تو دلم گفتم خدا به دل عزیزانشون صبر بده که یه پرستار اومد گفت
_شما نرفتید ببینید
_نه منتظر مامان داداشم
_تورا یه ماشین تصادف کرده داخلش خانم مسن و یه پسر جوون بود امیدوارم اون چیزی که فکر میکنم نباشه ولی بهتره برید هر سه تارو ببینید تایید کنید
یه لحظه قلبم درد گرفت جونگکوک کنارم بود لباسشو گرفتم فشار دادم نیافتم و بعد جونگکوک گفت
_من میرم داخل تو اینجا بمون خیلی زوده برات بتونی اینجور چیز هارو ببینی
_نه منم میام
بعد اینکه رفتیم قبلش بهمون ماسک دادن بعد
- ۸.۲k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط