چنان خسته ام از روزگار
چُنان خَسته اَم از روزِگار
اِنگار روحِ صَد آدمِ پیر
دَر سینه اَم حُلول کَردِه اَست
پیرِمَردِ دَرونِ مَن
اَز این هَمِه روزهایِ بی شمار
تنِها یِک بَهار آرِزو دارَد
یِک بَهار که غُروبَش ،
دِلِ هیچ کَس نَلَرزَد
اِنگار روحِ صَد آدمِ پیر
دَر سینه اَم حُلول کَردِه اَست
پیرِمَردِ دَرونِ مَن
اَز این هَمِه روزهایِ بی شمار
تنِها یِک بَهار آرِزو دارَد
یِک بَهار که غُروبَش ،
دِلِ هیچ کَس نَلَرزَد
- ۱.۲k
- ۲۴ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط