چنان خسته ام از روزگار

چُنان خَسته اَم از روزِگار

اِنگار روحِ صَد آدمِ پیر

دَر سینه اَم حُلول کَردِه اَست

پیرِمَردِ دَرونِ مَن

اَز این هَمِه روزهایِ بی شمار

تنِها یِک بَهار آرِزو دارَد

یِک بَهار که غُروبَش ،

دِلِ هیچ کَس نَلَرزَد
دیدگاه ها (۶)

دوست داشتن،صدای چرخاندن کلید است در قفل.عشق،باز نشدن آن.کاری...

کوک کن ساعتِ خویش ! اعتباری به خروسِ سحری ، ن...

دیوارهای دنیا بلند است .گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار....

طوری بخند که حتی تقدیر شکستش را بپذیرد،چنان عشق بورز ...که ح...

نمیدانم ان طرف این فصل های بی روح، یکنؤاخت چه فصلی را به انت...

#پیرمرد ی تمام عمرش را بین #بازار و #کوچه سر می کردهرکسی بار...

پیر مردی تمام عمرش را بین بازاروکوچه سر می کردهرکسی بار در د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط