Secret love with one of the seven princes
★Secret love with one of the seven princes★
★عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده ★
Part:۱۳
بعد از عکاسی گروهی نوبت به تکی رسید من همین جوری از پشت صحنه تماشا می کردم ... این بنگتنه
.
.
تایم استراحت رسید و پسرا رفتن اتاق گریم و لباساشونو عوض کردن .
منم برگشتم به طرف ورودی کمپانی بعد از ظهر کلاس دارم که ...
×یا ا.ت شییی
+بله جونگ کوک شی
اومد نزدیکم و ..
×کجا میری ؟
+میرم دانشگاه .
×کی فارغالتحصیل میشی ؟
+سال بعد
×خب برو شب ماییم خونه توچی
+منم شب میرسم خونه میبینمتون .
بعد خداحافظی ماشین رو از پارکینگ برداشتم به طرف دانشگاه روندم توی راه سُوا رو دیدم اونم مثل من فن بی تی اس
از ماشین پیاده شدم
+یا سوا
سوا : سلام دختر ندیده بودمت
+تو از بس نمی ایی کلاس معلومه نمی بینی
سوا : خب باشه ... از تو چخبر تو کنسرت دو هفته پیش ندیده بودمت
+مگه تو اومدی ؟
سوا : معلومه ...از تو چخبر مامانت اومد .
+سوا بریم یک داستان دارم برات تعریف کنم .
سوا: یااا همین الان بگو من صبر ندارم ....
+خب ببین .......[کل داستانم رو تعریف کردم ] ....حالا اینا به کنار کوک عاشقم شده حتی لپمم بوسید
سوا: تو دیگه زیادی خرر شانسی ... تو کماپنی کار می کنی بعد میگی مامانت با بابای پسرا ازدواج کرده اون هفتا شاهزادمون شدن برادرت اصل ماجرا اینکه کوک عاشقت شده ....راستی یک در خواست دارم ازت میشه یک موقع منو ببری ببینمشون؟
+خب دیگه اینم منم
.
.
بعد کلاس منو سوا باهم رفتیم کافه سوا رو رسوندم خونشون و اوه چقدر دیر شد ساعت ۲۰:۴۸ دقیقه بود "ای وایی دیرم شد "
به سمت خونه روندم و بعد ۱۵ مین رسیدم
وقتی در رو باز کردم کار از کار گذشته بود
مامان اومد طرفم
مامان : ا.ت خوبی کجا بودیی چرا انقد دیر کردی
+خوبم مامان از دانشگاه اومدم بعد با سوا رفتیم کافه شیک خوردیم و رسوندمش و الانم اینجام
مامان: خب حالا برو سر وصورتتو اب بزن بیا شام بخوریم
یک نگاهی به کل خونه انداختم کوک عصبی بود چرا ؟ چون دیر اومدم . خب پسبیشتر عصبی اش می کنم
رفتم بالا وارد اتاقم شدم رفتم حموم و دوش گرفت یک لباس مناسب برای روانی کردن کوک اما یک شلوار جذب با یک تنه که روش یک چیزه بازه
پوشیدم[لباسش اسلاید دوم] موهامو خشک کردم و رو شونه هام رها کردم تو اینه چرخیدم "بزن بریم به سرعت برق و باد "
.
.
وقتی از پله ها کوک که داشت جاجانگ میون می خورد وایی غذای مورد علاقم داشت می خورد ابروشو داد بالا به من خیره شد چشماش حالت شیطونی بود منه که شلوار پوشیده بودم باز بهش رحم کردم از خداش باشه که منو دوست داره مگه دختری مثل من هست همین جوری که تو افکارم بودم با صدای اوووو پسرا به خودم اومدم
پسرا : اوووووووو ا.ت چیکار کردی
+چیو نگاه میکنین هااا دختر ندیده اید مثلا کل ارمی ها دخترن
نامجون : خب باشه جوش نیار
جین : بیا منو مامان جاجانگ میون درست کردیم
یونگی : خب باشه جین بهت افتخار می کنیم
جی هوپ : چقدر حرفمی زنین
جیمین : ببین من تو رژیمم خب اما تهیونگ اونو بده من بخورم اون کاهو رم بده جونگ کوکا
+جیمین الان تو واقا رژیمی
جیمین: اخه تورو دیدم اشتهام باز شد
جونگ کوک یک نگاه سرد به جیمین کرد و
×یااا جیمینا اینو بگیر تمومش کن
تهیونگ : اووو جونگکوک چرا اینجوری شده
کوک سکوت کرد
×ا.ت بشین اینجا و غذای مورد علاقت رو بخور .
این جمله رو خیلی سرد گفت
چرا این جونگ کوک خوش حال من اینجوری شده
بعد از شام همه روی مبل و کاناپه نشسته بودن منو جونگ کوک رو مبل دونفره نشسته بودیم و سگامونو تو بغلمون گرفته بودیم و تلوزیون روشن بود .
بعد دوساعت همه تک به تک می رفتن و می خوابیدن
و فقط منو جونگ کوک مونده بودیم .همین هم داشتم بلند می شدم که کوک دستم رو گرفت و به سمت خودش کشون و گفت :
بنظرتون کوک به ا.ت چی گفت ؟
★عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده ★
Part:۱۳
بعد از عکاسی گروهی نوبت به تکی رسید من همین جوری از پشت صحنه تماشا می کردم ... این بنگتنه
.
.
تایم استراحت رسید و پسرا رفتن اتاق گریم و لباساشونو عوض کردن .
منم برگشتم به طرف ورودی کمپانی بعد از ظهر کلاس دارم که ...
×یا ا.ت شییی
+بله جونگ کوک شی
اومد نزدیکم و ..
×کجا میری ؟
+میرم دانشگاه .
×کی فارغالتحصیل میشی ؟
+سال بعد
×خب برو شب ماییم خونه توچی
+منم شب میرسم خونه میبینمتون .
بعد خداحافظی ماشین رو از پارکینگ برداشتم به طرف دانشگاه روندم توی راه سُوا رو دیدم اونم مثل من فن بی تی اس
از ماشین پیاده شدم
+یا سوا
سوا : سلام دختر ندیده بودمت
+تو از بس نمی ایی کلاس معلومه نمی بینی
سوا : خب باشه ... از تو چخبر تو کنسرت دو هفته پیش ندیده بودمت
+مگه تو اومدی ؟
سوا : معلومه ...از تو چخبر مامانت اومد .
+سوا بریم یک داستان دارم برات تعریف کنم .
سوا: یااا همین الان بگو من صبر ندارم ....
+خب ببین .......[کل داستانم رو تعریف کردم ] ....حالا اینا به کنار کوک عاشقم شده حتی لپمم بوسید
سوا: تو دیگه زیادی خرر شانسی ... تو کماپنی کار می کنی بعد میگی مامانت با بابای پسرا ازدواج کرده اون هفتا شاهزادمون شدن برادرت اصل ماجرا اینکه کوک عاشقت شده ....راستی یک در خواست دارم ازت میشه یک موقع منو ببری ببینمشون؟
+خب دیگه اینم منم
.
.
بعد کلاس منو سوا باهم رفتیم کافه سوا رو رسوندم خونشون و اوه چقدر دیر شد ساعت ۲۰:۴۸ دقیقه بود "ای وایی دیرم شد "
به سمت خونه روندم و بعد ۱۵ مین رسیدم
وقتی در رو باز کردم کار از کار گذشته بود
مامان اومد طرفم
مامان : ا.ت خوبی کجا بودیی چرا انقد دیر کردی
+خوبم مامان از دانشگاه اومدم بعد با سوا رفتیم کافه شیک خوردیم و رسوندمش و الانم اینجام
مامان: خب حالا برو سر وصورتتو اب بزن بیا شام بخوریم
یک نگاهی به کل خونه انداختم کوک عصبی بود چرا ؟ چون دیر اومدم . خب پسبیشتر عصبی اش می کنم
رفتم بالا وارد اتاقم شدم رفتم حموم و دوش گرفت یک لباس مناسب برای روانی کردن کوک اما یک شلوار جذب با یک تنه که روش یک چیزه بازه
پوشیدم[لباسش اسلاید دوم] موهامو خشک کردم و رو شونه هام رها کردم تو اینه چرخیدم "بزن بریم به سرعت برق و باد "
.
.
وقتی از پله ها کوک که داشت جاجانگ میون می خورد وایی غذای مورد علاقم داشت می خورد ابروشو داد بالا به من خیره شد چشماش حالت شیطونی بود منه که شلوار پوشیده بودم باز بهش رحم کردم از خداش باشه که منو دوست داره مگه دختری مثل من هست همین جوری که تو افکارم بودم با صدای اوووو پسرا به خودم اومدم
پسرا : اوووووووو ا.ت چیکار کردی
+چیو نگاه میکنین هااا دختر ندیده اید مثلا کل ارمی ها دخترن
نامجون : خب باشه جوش نیار
جین : بیا منو مامان جاجانگ میون درست کردیم
یونگی : خب باشه جین بهت افتخار می کنیم
جی هوپ : چقدر حرفمی زنین
جیمین : ببین من تو رژیمم خب اما تهیونگ اونو بده من بخورم اون کاهو رم بده جونگ کوکا
+جیمین الان تو واقا رژیمی
جیمین: اخه تورو دیدم اشتهام باز شد
جونگ کوک یک نگاه سرد به جیمین کرد و
×یااا جیمینا اینو بگیر تمومش کن
تهیونگ : اووو جونگکوک چرا اینجوری شده
کوک سکوت کرد
×ا.ت بشین اینجا و غذای مورد علاقت رو بخور .
این جمله رو خیلی سرد گفت
چرا این جونگ کوک خوش حال من اینجوری شده
بعد از شام همه روی مبل و کاناپه نشسته بودن منو جونگ کوک رو مبل دونفره نشسته بودیم و سگامونو تو بغلمون گرفته بودیم و تلوزیون روشن بود .
بعد دوساعت همه تک به تک می رفتن و می خوابیدن
و فقط منو جونگ کوک مونده بودیم .همین هم داشتم بلند می شدم که کوک دستم رو گرفت و به سمت خودش کشون و گفت :
بنظرتون کوک به ا.ت چی گفت ؟
- ۶.۶k
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط