{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_____________________

_____________________
☆IM JUST TIRED★
_____________________
★CHAPTER:2☆
__________________________________________________________________
صدایش نرم‌تر شد.

«حق با توئه... نباید اینجوری حرف می‌زدم.»

ینا هنوز دلخور بود، اما نگاهش را از او نگرفت.

«من نمی‌گم ناراحت نباش. می‌گم اگه ناراحتی، با من دعوا نکن.»

جونگکوک سری تکان داد، بعد یک قدم جلو آمد. نگاهش دیگر تیز نبود؛ خسته بود، اما صادق.

«من امروز... از صبح تحت فشار بودم. فکر کردم وقتی میام خونه، یه ذره آروم می‌شم. بعد دیدم شام نیست، و... بی‌دلیل، همه چی رو سر تو خالی کردم. ببخشید.»

ینا آهی کشید. عصبانیتش هنوز کامل نرفته بود، اما دلش هم طاقت قهر نداشت. 
کمی سکوت کرد، بعد گفت:

«منم شاید باید زودتر بهت می‌گفتم که نمی‌رسم. ولی جونگکوک، من هم آدمم. منم بعضی روزا کم میارم.»

جونگکوک با نگاه پشیمانش به او خیره ماند و آرام گفت:

«می‌دونم. از این به بعد، به جای اینکه غر بزنم، ازت می‌پرسم چی لازم داری.»

لب‌های ینا، با اکراهی شیرین، کمی نرم شد. 
جونگکوک این تغییر کوچک را دید و جلوتر آمد. دستش را با تردید بالا آورد و انگشتان ینا را گرفت.

«گشنه‌ای؟»

ینا با همان لحن کمی لج‌باز جواب داد:

«آره، ولی الان بیشتر از گرسنگی، اعصابم خورده.»

جونگکوک کوتاه و بی‌اختیار خندید.

«حق داری.»

بعد، آستین‌هایش را بالا زد و به سمت یخچال رفت. 

«باشه، امشب با هرچی تو خونه هست، با هم یه چیزی جور می‌کنیم. منم کمک می‌کنم.»

ینا با تعجب نگاهش کرد.

«تو؟ آشپزی؟ مگه خسته نیستی؟»

«خیلی خسته نیستم. حالا بیا اینجا تا از گرسنگی نمردیم.»

ینا خندید. خنده‌ای کوتاه، اما واقعی. 
و همان خنده، مثل نوری کوچک، فضای سنگین خانه را شکست.

چند دقیقه بعد، هر دو کنار هم ایستاده بودند؛ یکی پیاز خرد می‌کرد و دیگری تخم‌مرغ هم می‌زد. 
جونگکوک گاهی چیزی را اشتباه می‌گرفت و ینا با خنده تصحیحش می‌کرد. 

آن خانه، که لحظاتی پیش آکنده از دلخوری بود، دوباره جان گرفته بود؛ چون عشقِ واقعی همیشه در روزهای بی‌غذا و بی‌حوصلگی خودش را نشان می‌دهد، نه فقط در شب‌های عاشقانه و آرام.

جونگکوک در حالی که مشغول هم زدن تخم‌مرغ‌ها بود، زیر لب گفت:

«ینا؟»

«هوم؟»

«اگه یه روز خسته بودی، لازم نیست خودتو بکشی که همه چی کامل باشه. فقط بهم بگو. من کنارت می‌مونم.»

ینا نگاهش کرد. این‌بار چشم‌هایش نرم شده بود.

«تو هم اگه عصبی بودی، اول نیا سر من خالی کن. من از دعوا خوشم نمیاد.»

جونگکوک با شرمندگی خندید.

«قبوله.»

و آن شب، با غذایی ساده و خنده‌ای آرام، به پایان رسید. 
نه از آن پایان‌های پرزرق‌وبرق، بلکه از همان پایان‌های گرم و صمیمی که ارزشش از هزار وعده‌ی عاشقانه بیشتر است.
چون گاهی، عشق نه در بی‌نقص بودن، بلکه در یاد گرفتنِ دوباره‌ی همدیگر معنا پیدا می‌کند.

"THE END"
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
دیدگاه ها (۰)

_____________________☆IM JUST TIRED★_____________________★CH...

_____________________☆IM JUST TIRED★_____________________★TE...

«کیس مارک» **#درخواستی #تک پارتیصدای الارم اتاق را گرفت زود ...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط