_____________________
_____________________
☆IM JUST TIRED★
_____________________
★CHAPTER:1☆
__________________________________________________________________
شب، آرام و خستهحال، مثل پارچهای تیره روی شهر افتاده بود. چراغهای خانه از پشت پنجرهها میدرخشیدند و بوی بارانِ مانده در هوا، با خستگیِ روز در هم میآمیخت.
در خانه، ینا میان آشپزخانه ایستاده بود؛ دستهایش بیقرار، دلش آشفته. آن روز، همهچیز برخلاف معمول پیش رفته بود. نه فرصتی برای خرید مانده بود، نه رمقی برای آشپزی.
در همین هنگام، صدای باز شدن در آمد.
جونگکوک وارد شد؛ کتی بر تنش، موها کمی بههمریخته، نگاهش سنگین از خستگیِ کار. شانههایش افتاده بود و اخمِ کمرمقی روی پیشانیاش نشسته بود.
چند قدم که به آشپزخانه نزدیک شد، سکوت کوتاهی میانشان افتاد؛ از همان سکوتهایی که قبل از طوفان میآیند.
جونگکوک نگاهی به قابلمهی خالی انداخت و با صدایی که بیشتر از خستگی میآمد تا عصبانیت، گفت:
«ینا... شام چی شده؟»
ینا لبهایش را به هم فشرد. از لحنش خوشش نیامد. خودش هم خسته بود، اما سعی کرد آرام بماند.
«امروز نتونستم درست کنم. خیلی کار داشتم...»
جونگکوک نفس عمیقی کشید و کیفش را روی مبل انداخت.
«یعنی یه چیزی هم توی خونه نباید آماده باشه؟ من از صبح کار کردم، الان اومدم خونه... واقعاً یه شامم نبود؟»
چشمهای ینا برای لحظهای لرزید، اما عقب ننشست.
دلش شکست، چون میدانست این حرف از خستگی آمده، نه از دلِ واقعیِ او؛ با این حال، زخم، زخم است.
«فکر کردی من چی؟ منم امروز کم ندویدم. اگه شام نیست، دلیلش تنبلی من نیست.»
جونگکوک مکث کرد. لحن ینا، مثل آبی سرد روی آتش عصبانیتش ریخت، اما هنوز آنقدر خسته بود که نتواند درست حرف بزند.
«من فقط... خیلی خستهام.»
ینا دست به سینه شد و با ناراحتی نگاهش کرد.
«منم خستهام، جونگکوک. ولی قرار نبود وقتی میای خونه، اول از همه دعوا راه بندازی.»
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت. برای چند ثانیه، فقط صدای نفسهایشان شنیده میشد.
بعد، انگار چیزی در دلش شکست. نه از غرور، از شرم.
او خوب میدانست که ینا مقصر نبود.
میدانست که این خانه، فقط با غذای گرم نمیماند؛ با فهمیدن، با صبوری، با همدل بودن زنده میماند.
و او در همان لحظه، داشت از مهمترین چیز غافل میشد.
"ادامه دارد..."
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
☆IM JUST TIRED★
_____________________
★CHAPTER:1☆
__________________________________________________________________
شب، آرام و خستهحال، مثل پارچهای تیره روی شهر افتاده بود. چراغهای خانه از پشت پنجرهها میدرخشیدند و بوی بارانِ مانده در هوا، با خستگیِ روز در هم میآمیخت.
در خانه، ینا میان آشپزخانه ایستاده بود؛ دستهایش بیقرار، دلش آشفته. آن روز، همهچیز برخلاف معمول پیش رفته بود. نه فرصتی برای خرید مانده بود، نه رمقی برای آشپزی.
در همین هنگام، صدای باز شدن در آمد.
جونگکوک وارد شد؛ کتی بر تنش، موها کمی بههمریخته، نگاهش سنگین از خستگیِ کار. شانههایش افتاده بود و اخمِ کمرمقی روی پیشانیاش نشسته بود.
چند قدم که به آشپزخانه نزدیک شد، سکوت کوتاهی میانشان افتاد؛ از همان سکوتهایی که قبل از طوفان میآیند.
جونگکوک نگاهی به قابلمهی خالی انداخت و با صدایی که بیشتر از خستگی میآمد تا عصبانیت، گفت:
«ینا... شام چی شده؟»
ینا لبهایش را به هم فشرد. از لحنش خوشش نیامد. خودش هم خسته بود، اما سعی کرد آرام بماند.
«امروز نتونستم درست کنم. خیلی کار داشتم...»
جونگکوک نفس عمیقی کشید و کیفش را روی مبل انداخت.
«یعنی یه چیزی هم توی خونه نباید آماده باشه؟ من از صبح کار کردم، الان اومدم خونه... واقعاً یه شامم نبود؟»
چشمهای ینا برای لحظهای لرزید، اما عقب ننشست.
دلش شکست، چون میدانست این حرف از خستگی آمده، نه از دلِ واقعیِ او؛ با این حال، زخم، زخم است.
«فکر کردی من چی؟ منم امروز کم ندویدم. اگه شام نیست، دلیلش تنبلی من نیست.»
جونگکوک مکث کرد. لحن ینا، مثل آبی سرد روی آتش عصبانیتش ریخت، اما هنوز آنقدر خسته بود که نتواند درست حرف بزند.
«من فقط... خیلی خستهام.»
ینا دست به سینه شد و با ناراحتی نگاهش کرد.
«منم خستهام، جونگکوک. ولی قرار نبود وقتی میای خونه، اول از همه دعوا راه بندازی.»
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت. برای چند ثانیه، فقط صدای نفسهایشان شنیده میشد.
بعد، انگار چیزی در دلش شکست. نه از غرور، از شرم.
او خوب میدانست که ینا مقصر نبود.
میدانست که این خانه، فقط با غذای گرم نمیماند؛ با فهمیدن، با صبوری، با همدل بودن زنده میماند.
و او در همان لحظه، داشت از مهمترین چیز غافل میشد.
"ادامه دارد..."
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
- ۶۵۹
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط