برادر خوانده
{برادر خوانده}
part:2
پدر و مادر تهیونگ هرچی جونگکوک و صدا میکردن جواب نمیداد...خیلی نگران شدن و به آمبولانس زنگ زدن...
«داخل بیمارستان»
دکتر:یه بسته کامل قرص خواب آور خورده...اونم تو زمان هیتش!ممکن بود رحمش و از دست بده...
م/ت:الان...الان چی؟خودش خوبه؟رحمش هست!!
دکتر:خوشبختانه زود آوردینش...خودش چند دقیقه دیگه بهوش میاد و رحمش هم سالمه...
هردو نفس راحتی کشیدن...به خاطر چی...اون بچه قصد خودکشی داشت؟!...فقط یک اسم به ذهن پدر میرسید....تهیونگ!!
با عصبانیت در اتاق و باز کرد و دید پسر داره با گوشیش بازی میکنه...
پ/ت:تو دیوونه شدی؟!(داد)
تهیونگ:منظورت چیه؟!
پ/ت:سر جونگکوک داد کشیدی؟!اذیتش کردی؟!
تهیونگ:من حتی امروز اون و ندیدم!
پ/ت:پس چرا الان باید بیمارستان باشه؟!
ناگهان رنگ چشم های تهیونگ به طلایی تغییر داد..گرگش زوزه ای کشید و با تمام وجود شروع به دویدن کرد...خودش از کار گرگش تعجب کرد...با بو کشیدن بوی تلخ وانیل پسر گرگش بیشتر زوزه کشید...
{¥:تقصیره توعه!نباید باهاش سرد رفتار میکردی!
∞:به تو ربطی نداره!
¥:اگه اتفاقی براش بیوفته میکشمت!}
فقط میدوید و بو میکشید...رسید به بیمارستان...
تهیونگ:جونگکوک کجاستتت؟!(داد)
پرستار:آقای محترم صداتون-
با نگاهی که به پرستار انداخت پرستار به زانو در اومد...دوباره بو کشید و وارد اتاق شماره ۴ شد...پسر روی تخت بیحال افتاده بود...رنگ سفیدش حالا سفید تر شده بود...آروم نزدیکش شد...دستش و روی پیشونی اش گذاشت و دید که چقدر داغه...مادر تهیونگ رفته بود واسه پسر آبمیوه بگیره...گرگ تهیونگ به جای اون صحبت میکرد...
گرگ ته:امگای من؟!...چشم های زیبات و باز کن!...
جونگکوک تکونی خورد و این گرگ جونگکوک بود که داشت به گرگ تهیونگ نگاه میکرد...چشم هایی آبی،خزی سفید...دل گرگ تهیونگ رو برای بار هزارم برد!...گرگ با چشم های طلاییش به چشم های آبی غرق کننده جونگکوک نگاه کرد...
گرگ کوک:آلفا!
گرگ ته:امگا!
همزمان گفتند...مطمعنن وقتی اون دو به حالت اول برمیگشتن این اتفاقات و یادشون نمیاومد...ناگهان چشم های جونگکوک به مشکی و چشم های تهیونگ به قهوه ای برگشتند...
جونگکوک:م..من کجام؟!
تهیونگ:بیمارستان!(سرد)
جونگکوک نگاهی به تهیونگ انداخت...نگاهش خالی تر و سرد تر از هرچی بود...تهیونگ از نگاه خالی و سرد جونگکوک تعجب کرد...
اینم پارت دو حمایت فراموش نشه،خوشگلای عمو زن عمو رو هم حمایت کنید وگرنه پارت بی پارت🌚🎀
part:2
پدر و مادر تهیونگ هرچی جونگکوک و صدا میکردن جواب نمیداد...خیلی نگران شدن و به آمبولانس زنگ زدن...
«داخل بیمارستان»
دکتر:یه بسته کامل قرص خواب آور خورده...اونم تو زمان هیتش!ممکن بود رحمش و از دست بده...
م/ت:الان...الان چی؟خودش خوبه؟رحمش هست!!
دکتر:خوشبختانه زود آوردینش...خودش چند دقیقه دیگه بهوش میاد و رحمش هم سالمه...
هردو نفس راحتی کشیدن...به خاطر چی...اون بچه قصد خودکشی داشت؟!...فقط یک اسم به ذهن پدر میرسید....تهیونگ!!
با عصبانیت در اتاق و باز کرد و دید پسر داره با گوشیش بازی میکنه...
پ/ت:تو دیوونه شدی؟!(داد)
تهیونگ:منظورت چیه؟!
پ/ت:سر جونگکوک داد کشیدی؟!اذیتش کردی؟!
تهیونگ:من حتی امروز اون و ندیدم!
پ/ت:پس چرا الان باید بیمارستان باشه؟!
ناگهان رنگ چشم های تهیونگ به طلایی تغییر داد..گرگش زوزه ای کشید و با تمام وجود شروع به دویدن کرد...خودش از کار گرگش تعجب کرد...با بو کشیدن بوی تلخ وانیل پسر گرگش بیشتر زوزه کشید...
{¥:تقصیره توعه!نباید باهاش سرد رفتار میکردی!
∞:به تو ربطی نداره!
¥:اگه اتفاقی براش بیوفته میکشمت!}
فقط میدوید و بو میکشید...رسید به بیمارستان...
تهیونگ:جونگکوک کجاستتت؟!(داد)
پرستار:آقای محترم صداتون-
با نگاهی که به پرستار انداخت پرستار به زانو در اومد...دوباره بو کشید و وارد اتاق شماره ۴ شد...پسر روی تخت بیحال افتاده بود...رنگ سفیدش حالا سفید تر شده بود...آروم نزدیکش شد...دستش و روی پیشونی اش گذاشت و دید که چقدر داغه...مادر تهیونگ رفته بود واسه پسر آبمیوه بگیره...گرگ تهیونگ به جای اون صحبت میکرد...
گرگ ته:امگای من؟!...چشم های زیبات و باز کن!...
جونگکوک تکونی خورد و این گرگ جونگکوک بود که داشت به گرگ تهیونگ نگاه میکرد...چشم هایی آبی،خزی سفید...دل گرگ تهیونگ رو برای بار هزارم برد!...گرگ با چشم های طلاییش به چشم های آبی غرق کننده جونگکوک نگاه کرد...
گرگ کوک:آلفا!
گرگ ته:امگا!
همزمان گفتند...مطمعنن وقتی اون دو به حالت اول برمیگشتن این اتفاقات و یادشون نمیاومد...ناگهان چشم های جونگکوک به مشکی و چشم های تهیونگ به قهوه ای برگشتند...
جونگکوک:م..من کجام؟!
تهیونگ:بیمارستان!(سرد)
جونگکوک نگاهی به تهیونگ انداخت...نگاهش خالی تر و سرد تر از هرچی بود...تهیونگ از نگاه خالی و سرد جونگکوک تعجب کرد...
اینم پارت دو حمایت فراموش نشه،خوشگلای عمو زن عمو رو هم حمایت کنید وگرنه پارت بی پارت🌚🎀
- ۳۶.۴k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط