پارت هشتم | تنبیه مشترک
پارت هشتم | تنبیه مشترک
صبح روز بعد...
لیانا هنوز از اتفاق دیروز عصبانی بود.
همین که وارد کلاس شد، نگاهش به جنگکوک افتاد که مثل همیشه با خیال راحت روی صندلیاش نشسته بود و دستبند نقرهای او را دور انگشتش میچرخاند.
لیانا مستقیم سمتش رفت.
ـ «دستبندمو بده.»
جنگکوک حتی سرش را هم بالا نیاورد.
ـ «سلام هم نمیکنی؟»
ـ «دستبندمو بده.»
ـ «نه.»
لیانا با عصبانیت دستش را دراز کرد تا دستبند را بگیرد، اما جنگکوک سریع دستش را عقب کشید.
همان لحظه...
زنگ کلاس خورد و معلم وارد شد.
هر دو سریع سر جایشان نشستند.
---
زنگ ورزش...
بچهها داخل حیاط جمع شده بودند.
معلم ورزش یک مسابقهی امدادی بین کلاسها ترتیب داده بود.
لیانا که علاقهای به ورزش نداشت، آخر صف ایستاد.
اما بدشانسی دوباره سراغش آمد.
ـ «لیانا و جنگکوک، شما دو نفر یک تیم هستین.»
لیانا با ناباوری گفت:
ـ «چی؟!»
جنگکوک زیر لب خندید.
ـ «انگار قسمت داریم همیشه کنار هم باشیم.»
لیانا با اخم جواب داد:
ـ «تو خواب ببینی.»
مسابقه شروع شد.
جنگکوک خیلی سریع مسیرش را دوید و چوب امدادی را به لیانا داد.
ـ «نوبت توئه.»
لیانا بدون اینکه چیزی بگوید شروع به دویدن کرد.
اما وسط مسیر، یکی از دخترها عمداً پایش را جلوی او گرفت.
لیانا تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد.
صدای خندهی چند نفر بلند شد.
زانویش خراش برداشت و از درد صورتش جمع شد.
قبل از اینکه خودش بلند شود، دستی مقابلش ظاهر شد.
جنگکوک بود.
ـ «بلند شو.»
لیانا با لجبازی گفت:
ـ «لازم نکرده.»
خواست خودش بلند شود، اما درد زانو امانش نداد.
جنگکوک بدون اجازه، بازویش را گرفت و بلندش کرد.
ـ «اینقدر لجباز نباش.»
لیانا دستش را پس کشید.
ـ «به تو ربطی نداره.»
معلم ورزش با عصبانیت سوت زد.
ـ «شما دو نفر! به خاطر دعوا و بههم زدن مسابقه، بعد از تعطیلی مدرسه زمین بسکتبال رو تمیز میکنین.»
لیانا با تعجب گفت:
ـ «ولی تقصیر ما نبود!»
معلم حرفش را قطع کرد.
ـ «بحث نکنید.»
---
بعد از تعطیلی...
سالن بسکتبال کاملاً خالی بود.
لیانا با تی زمین را تمیز میکرد و زیر لب غر میزد.
جنگکوک که چند متر آنطرفتر مشغول جمع کردن توپها بود، گفت:
ـ «غر زدنت از صدای تی بیشتره.»
لیانا بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:
ـ «اگه تو نبودی، الان خونه بودم.»
جنگکوک پوزخندی زد.
ـ «همهچی رو گردن من ننداز.»
لیانا خواست جوابش را بدهد که ناگهان برق سالن برای چند ثانیه قطع شد.
سالن در تاریکی فرو رفت.
سکوت...
فقط صدای نفسهای آن دو شنیده میشد...
و لیانا، برای اولین بار، احساس کرد حضور جنگکوک آنقدرها هم که فکر میکرد، برایش ترسناک نیست...
پآیآن پآرت هشتم...🏀⃢💍
صبح روز بعد...
لیانا هنوز از اتفاق دیروز عصبانی بود.
همین که وارد کلاس شد، نگاهش به جنگکوک افتاد که مثل همیشه با خیال راحت روی صندلیاش نشسته بود و دستبند نقرهای او را دور انگشتش میچرخاند.
لیانا مستقیم سمتش رفت.
ـ «دستبندمو بده.»
جنگکوک حتی سرش را هم بالا نیاورد.
ـ «سلام هم نمیکنی؟»
ـ «دستبندمو بده.»
ـ «نه.»
لیانا با عصبانیت دستش را دراز کرد تا دستبند را بگیرد، اما جنگکوک سریع دستش را عقب کشید.
همان لحظه...
زنگ کلاس خورد و معلم وارد شد.
هر دو سریع سر جایشان نشستند.
---
زنگ ورزش...
بچهها داخل حیاط جمع شده بودند.
معلم ورزش یک مسابقهی امدادی بین کلاسها ترتیب داده بود.
لیانا که علاقهای به ورزش نداشت، آخر صف ایستاد.
اما بدشانسی دوباره سراغش آمد.
ـ «لیانا و جنگکوک، شما دو نفر یک تیم هستین.»
لیانا با ناباوری گفت:
ـ «چی؟!»
جنگکوک زیر لب خندید.
ـ «انگار قسمت داریم همیشه کنار هم باشیم.»
لیانا با اخم جواب داد:
ـ «تو خواب ببینی.»
مسابقه شروع شد.
جنگکوک خیلی سریع مسیرش را دوید و چوب امدادی را به لیانا داد.
ـ «نوبت توئه.»
لیانا بدون اینکه چیزی بگوید شروع به دویدن کرد.
اما وسط مسیر، یکی از دخترها عمداً پایش را جلوی او گرفت.
لیانا تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد.
صدای خندهی چند نفر بلند شد.
زانویش خراش برداشت و از درد صورتش جمع شد.
قبل از اینکه خودش بلند شود، دستی مقابلش ظاهر شد.
جنگکوک بود.
ـ «بلند شو.»
لیانا با لجبازی گفت:
ـ «لازم نکرده.»
خواست خودش بلند شود، اما درد زانو امانش نداد.
جنگکوک بدون اجازه، بازویش را گرفت و بلندش کرد.
ـ «اینقدر لجباز نباش.»
لیانا دستش را پس کشید.
ـ «به تو ربطی نداره.»
معلم ورزش با عصبانیت سوت زد.
ـ «شما دو نفر! به خاطر دعوا و بههم زدن مسابقه، بعد از تعطیلی مدرسه زمین بسکتبال رو تمیز میکنین.»
لیانا با تعجب گفت:
ـ «ولی تقصیر ما نبود!»
معلم حرفش را قطع کرد.
ـ «بحث نکنید.»
---
بعد از تعطیلی...
سالن بسکتبال کاملاً خالی بود.
لیانا با تی زمین را تمیز میکرد و زیر لب غر میزد.
جنگکوک که چند متر آنطرفتر مشغول جمع کردن توپها بود، گفت:
ـ «غر زدنت از صدای تی بیشتره.»
لیانا بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:
ـ «اگه تو نبودی، الان خونه بودم.»
جنگکوک پوزخندی زد.
ـ «همهچی رو گردن من ننداز.»
لیانا خواست جوابش را بدهد که ناگهان برق سالن برای چند ثانیه قطع شد.
سالن در تاریکی فرو رفت.
سکوت...
فقط صدای نفسهای آن دو شنیده میشد...
و لیانا، برای اولین بار، احساس کرد حضور جنگکوک آنقدرها هم که فکر میکرد، برایش ترسناک نیست...
پآیآن پآرت هشتم...🏀⃢💍
- ۸۹۷
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط