فصل دوم
فصل دوم
پارت ششم | شهربازی زیر نور ماه
یک هفته بعد...
لیانا روی تختش دراز کشیده بود و مشغول دیدن فیلم بود که گوشیاش لرزید.
جنگکوک:
«پنج دقیقه دیگه پایین خونت باش.»
لیانا سریع جواب داد:
«بازم سورپرایز؟»
چند ثانیه بعد...
«آره. فقط زود بیا.»
لیانا با خنده گوشی را کنار گذاشت.
ـ «این پسر هیچوقت عوض نمیشه...»
---
نیم ساعت بعد...
ماشین جنگکوک جلوی بزرگترین شهربازی سئول توقف کرد.
همهجا پر از چراغهای رنگی بود.
صدای موسیقی و خندهی مردم، فضای شادی ساخته بود.
چشمهای لیانا از ذوق برق زد.
ـ «شوخی میکنی...! من عاشق شهربازیم.»
جنگکوک لبخند زد.
ـ «میدونستم.»
ـ «از کجا؟»
ـ «اون روز که از کنار شهربازی رد شدیم، پنج دقیقه فقط داشتی بهش نگاه میکردی.»
لیانا خندید.
ـ «تو زیادی حواست به منه.»
جنگکوک آرام زیر لب گفت:
ـ «اگه حواسم به تو نباشه، به کی باشه...»
---
اول سراغ ترن هوایی رفتند.
لیانا از ترس، محکم بازوی جنگکوک را گرفته بود.
ـ «من پشیمون شدم... پیاده شیم.»
جنگکوک خندید.
ـ «دیگه دیر شده.»
چند ثانیه بعد...
ترن با سرعت حرکت کرد.
جیغ لیانا تمام شهربازی را پر کرد.
همین که بازی تمام شد، با عصبانیت ساختگی به شانهی جنگکوک کوبید.
ـ «همهش تقصیر تو بود.»
جنگکوک از خنده ریسه رفت.
ـ «ولی آخرش خوش گذشت.»
لیانا با اخم مصنوعی گفت:
ـ «فقط یه کم...»
هر دو خندیدند.
---
شب شده بود.
روی نیمکتی کنار چرخوفلک نشستند و بستنی میخوردند.
ناگهان دختر کوچکی حدوداً شش ساله، با یک شاخه گل رز سفید به طرفشان آمد.
ـ «آقا... این گل رو برای خانومتون بخرید.»
لیانا از خجالت سرفه کرد.
ـ «خانومش نیستم...»
دختر کوچولو با معصومیت گفت:
ـ «ولی به هم میاین.»
جنگکوک لبخند زد.
گل را خرید.
بعد بدون هیچ حرفی، آن را به سمت لیانا گرفت.
ـ «برای قشنگترین دختر امشب.»
لیانا با گونههای سرخ، گل را گرفت.
ـ «مرسی...»
در همان لحظه...
آتشبازی آسمان شهربازی را روشن کرد.
نور رنگارنگ روی صورت هر دو افتاده بود.
جنگکوک چند لحظه بیصدا به لیانا خیره ماند.
قلبش آنقدر تند میزد که خودش هم صدایش را میشنید.
با خودش گفت:
«هر روز بیشتر از دیروز عاشقش میشم...»
و درست همان لحظه...
لیانا هم بیخبر از افکار او، لبخندی زد که باعث شد جنگکوک مطمئن شود...
هیچوقت نمیتواند از این دختر دل بکند.
پآیآن پآرت ششم...☕⃢🖤
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برای سه پارت بعدی : ( برای هر سه پارت برسونین ناناصااا😭)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟻𝟶☕࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟹𝟶☕࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻☕࿐
پارت ششم | شهربازی زیر نور ماه
یک هفته بعد...
لیانا روی تختش دراز کشیده بود و مشغول دیدن فیلم بود که گوشیاش لرزید.
جنگکوک:
«پنج دقیقه دیگه پایین خونت باش.»
لیانا سریع جواب داد:
«بازم سورپرایز؟»
چند ثانیه بعد...
«آره. فقط زود بیا.»
لیانا با خنده گوشی را کنار گذاشت.
ـ «این پسر هیچوقت عوض نمیشه...»
---
نیم ساعت بعد...
ماشین جنگکوک جلوی بزرگترین شهربازی سئول توقف کرد.
همهجا پر از چراغهای رنگی بود.
صدای موسیقی و خندهی مردم، فضای شادی ساخته بود.
چشمهای لیانا از ذوق برق زد.
ـ «شوخی میکنی...! من عاشق شهربازیم.»
جنگکوک لبخند زد.
ـ «میدونستم.»
ـ «از کجا؟»
ـ «اون روز که از کنار شهربازی رد شدیم، پنج دقیقه فقط داشتی بهش نگاه میکردی.»
لیانا خندید.
ـ «تو زیادی حواست به منه.»
جنگکوک آرام زیر لب گفت:
ـ «اگه حواسم به تو نباشه، به کی باشه...»
---
اول سراغ ترن هوایی رفتند.
لیانا از ترس، محکم بازوی جنگکوک را گرفته بود.
ـ «من پشیمون شدم... پیاده شیم.»
جنگکوک خندید.
ـ «دیگه دیر شده.»
چند ثانیه بعد...
ترن با سرعت حرکت کرد.
جیغ لیانا تمام شهربازی را پر کرد.
همین که بازی تمام شد، با عصبانیت ساختگی به شانهی جنگکوک کوبید.
ـ «همهش تقصیر تو بود.»
جنگکوک از خنده ریسه رفت.
ـ «ولی آخرش خوش گذشت.»
لیانا با اخم مصنوعی گفت:
ـ «فقط یه کم...»
هر دو خندیدند.
---
شب شده بود.
روی نیمکتی کنار چرخوفلک نشستند و بستنی میخوردند.
ناگهان دختر کوچکی حدوداً شش ساله، با یک شاخه گل رز سفید به طرفشان آمد.
ـ «آقا... این گل رو برای خانومتون بخرید.»
لیانا از خجالت سرفه کرد.
ـ «خانومش نیستم...»
دختر کوچولو با معصومیت گفت:
ـ «ولی به هم میاین.»
جنگکوک لبخند زد.
گل را خرید.
بعد بدون هیچ حرفی، آن را به سمت لیانا گرفت.
ـ «برای قشنگترین دختر امشب.»
لیانا با گونههای سرخ، گل را گرفت.
ـ «مرسی...»
در همان لحظه...
آتشبازی آسمان شهربازی را روشن کرد.
نور رنگارنگ روی صورت هر دو افتاده بود.
جنگکوک چند لحظه بیصدا به لیانا خیره ماند.
قلبش آنقدر تند میزد که خودش هم صدایش را میشنید.
با خودش گفت:
«هر روز بیشتر از دیروز عاشقش میشم...»
و درست همان لحظه...
لیانا هم بیخبر از افکار او، لبخندی زد که باعث شد جنگکوک مطمئن شود...
هیچوقت نمیتواند از این دختر دل بکند.
پآیآن پآرت ششم...☕⃢🖤
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برای سه پارت بعدی : ( برای هر سه پارت برسونین ناناصااا😭)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟻𝟶☕࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟹𝟶☕࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻☕࿐
- ۵.۹k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط