پارت ششم | اولین سیلی
پارت ششم | اولین سیلی
از همان لحظهای که زنگ اول خورد...
لیانا نگاههای سنگین چند دختر را روی خودش حس میکرد.
هرجا میرفت، پچپچها هم دنبالش میآمدند.
ـ «همونه...»
ـ «همون دختری که جنگکوک بهش توجه کرده...»
ـ «امروز براش دردسر درست میکنیم.»
لیانا اخمی کرد اما تصمیم گرفت بیتفاوت باشد.
---
زنگ ناهار...
سینی غذا را برداشت و دنبال میز خالی گشت.
هنوز ننشسته بود که دختری با موهای بلند قهوهای و آرایش ملایم روبهرویش ایستاد.
کنارش سه دختر دیگر هم بودند.
ـ «تو لیانایی؟»
لیانا بدون ترس نگاهش کرد.
ـ «بله. کاری داشتی؟»
دختر لبخند مصنوعی زد.
ـ «اسم من "هانا"عه.»
کمی خم شد و ادامه داد:
ـ «یه نصیحت دوستانه... دور و بر جنگکوک نچرخ.»
لیانا با تعجب خندید.
ـ «من خودم بیشتر از هر کسی دلم میخواد ازش دور باشم.»
هانا لبخندش محو شد.
ـ «پس بهتره همینجوری بمونه.»
لیانا خواست از کنارش رد شود که هانا ناگهان سینی غذایش را هل داد.
تمام غذا روی لباس فرم لیانا ریخت.
صدای خندهی چند نفر در سلف پیچید.
لیانا با ناباوری به لباسش نگاه کرد.
هانا با تمسخر گفت:
ـ «اوه... ببخشید. دستم خورد.»
لیانا نفس عمیقی کشید.
ـ «اشکالی نداره...»
و خواست برود.
اما هانا دوباره جلویش را گرفت.
ـ «گفتم از جنگکوک فاصله بگیر.»
این بار صبر لیانا تمام شد.
ـ «منم گفتم، خودم از اون متنفرم!»
صدای لیانا باعث شد همهی سلف ساکت شوند.
در همان لحظه...
درِ سلف باز شد.
جنگکوک همراه چند نفر از اعضای تیم بسکتبال وارد شد.
نگاهش مستقیم روی جمعیت افتاد.
بعد روی لیانا...
لباس فرمش پر از لکههای غذا بود.
و هانا روبهرویش ایستاده بود.
جنگکوک آرام جلو آمد.
ـ «اینجا چه خبره؟»
هانا سریع لبخند زد.
ـ «هیچی کوک... فقط یه اتفاق کوچیک بود.»
جنگکوک نگاهی به لیانا انداخت.
چند ثانیه سکوت...
بعد برخلاف انتظار همه، رو به لیانا گفت:
ـ «دفعهی بعد، حواست باشه دردسر درست نکنی.»
چشمهای لیانا از ناباوری پر شد.
ـ «من؟!»
جنگکوک بدون هیچ واکنشی از کنارش رد شد.
همه با دیدن این صحنه دوباره شروع به خندیدن کردند.
اشک از شدت تحقیر گوشهی چشمهای لیانا جمع شد...
اما اجازه نداد پایین بیاید.
فقط زیر لب گفت:
ـ «ازت متنفرم، جئون جنگکوک...»
او نمیدانست...
جنگکوک موقع دور شدن، برای یک لحظه مشتش را آنقدر محکم گره کرده بود که بند انگشتهایش سفید شده بودند.
انگار چیزی را پنهان میکرد...
چیزی که هنوز هیچکس نباید از آن باخبر میشد.
پآیآن پآرت ششم...💍⃢🏀
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای سه پآرت بعدی : ( لطفا لطفا ، اگه این پارت رو لایک میکنین دو تای قبلی هم.بکنین😁🙏)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟻𝟶🏀࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟸𝟹🏀࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟹🏀࿐
از همان لحظهای که زنگ اول خورد...
لیانا نگاههای سنگین چند دختر را روی خودش حس میکرد.
هرجا میرفت، پچپچها هم دنبالش میآمدند.
ـ «همونه...»
ـ «همون دختری که جنگکوک بهش توجه کرده...»
ـ «امروز براش دردسر درست میکنیم.»
لیانا اخمی کرد اما تصمیم گرفت بیتفاوت باشد.
---
زنگ ناهار...
سینی غذا را برداشت و دنبال میز خالی گشت.
هنوز ننشسته بود که دختری با موهای بلند قهوهای و آرایش ملایم روبهرویش ایستاد.
کنارش سه دختر دیگر هم بودند.
ـ «تو لیانایی؟»
لیانا بدون ترس نگاهش کرد.
ـ «بله. کاری داشتی؟»
دختر لبخند مصنوعی زد.
ـ «اسم من "هانا"عه.»
کمی خم شد و ادامه داد:
ـ «یه نصیحت دوستانه... دور و بر جنگکوک نچرخ.»
لیانا با تعجب خندید.
ـ «من خودم بیشتر از هر کسی دلم میخواد ازش دور باشم.»
هانا لبخندش محو شد.
ـ «پس بهتره همینجوری بمونه.»
لیانا خواست از کنارش رد شود که هانا ناگهان سینی غذایش را هل داد.
تمام غذا روی لباس فرم لیانا ریخت.
صدای خندهی چند نفر در سلف پیچید.
لیانا با ناباوری به لباسش نگاه کرد.
هانا با تمسخر گفت:
ـ «اوه... ببخشید. دستم خورد.»
لیانا نفس عمیقی کشید.
ـ «اشکالی نداره...»
و خواست برود.
اما هانا دوباره جلویش را گرفت.
ـ «گفتم از جنگکوک فاصله بگیر.»
این بار صبر لیانا تمام شد.
ـ «منم گفتم، خودم از اون متنفرم!»
صدای لیانا باعث شد همهی سلف ساکت شوند.
در همان لحظه...
درِ سلف باز شد.
جنگکوک همراه چند نفر از اعضای تیم بسکتبال وارد شد.
نگاهش مستقیم روی جمعیت افتاد.
بعد روی لیانا...
لباس فرمش پر از لکههای غذا بود.
و هانا روبهرویش ایستاده بود.
جنگکوک آرام جلو آمد.
ـ «اینجا چه خبره؟»
هانا سریع لبخند زد.
ـ «هیچی کوک... فقط یه اتفاق کوچیک بود.»
جنگکوک نگاهی به لیانا انداخت.
چند ثانیه سکوت...
بعد برخلاف انتظار همه، رو به لیانا گفت:
ـ «دفعهی بعد، حواست باشه دردسر درست نکنی.»
چشمهای لیانا از ناباوری پر شد.
ـ «من؟!»
جنگکوک بدون هیچ واکنشی از کنارش رد شد.
همه با دیدن این صحنه دوباره شروع به خندیدن کردند.
اشک از شدت تحقیر گوشهی چشمهای لیانا جمع شد...
اما اجازه نداد پایین بیاید.
فقط زیر لب گفت:
ـ «ازت متنفرم، جئون جنگکوک...»
او نمیدانست...
جنگکوک موقع دور شدن، برای یک لحظه مشتش را آنقدر محکم گره کرده بود که بند انگشتهایش سفید شده بودند.
انگار چیزی را پنهان میکرد...
چیزی که هنوز هیچکس نباید از آن باخبر میشد.
پآیآن پآرت ششم...💍⃢🏀
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای سه پآرت بعدی : ( لطفا لطفا ، اگه این پارت رو لایک میکنین دو تای قبلی هم.بکنین😁🙏)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟻𝟶🏀࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟸𝟹🏀࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟹🏀࿐
- ۲.۷k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط