{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خسته و دل شکسته و ساکت

خسته و دل شکسته و ساکت
چنگ می زد غمی گلویش را
در درونش کسی شکست و گریخت
ظرف احساس و آرزویش را
با متانت، چقدر آهسته
در لباس سفید خود می مُرد
هر چه بود و نبود را انگار
دست تقدیر با خودش می بُرد
بخت او را به غم گره زده اند
عَقد بستند و عُقده وا می شد
تا عسل را به کام او ریزند
روح او از تنش جدا می شد
هر که می دیدش آفرین می گفت
هِق هِقش را چه خوب می رقصید
مرگ، دزدانه در کنارش گفت:
وقتَش آمد،، مرا نمی بوسید؟؟؟
بوسه زد بر لب سیاه اَجل
پلک هایش به روی هم افتاد
سَمّ مُهلک چه خوش اثر می کرد
او چه آسوده داشت جان می داد
دیدگاه ها (۶)

از هر دو جهان انگار ، این دلشده مطرودست راه پس و پیش دل ، مم...

‌اگر حجاب مرد چشمش باشدو مصونیت زن نگاهش ،نه مرد متجاوز فرض ...

یک نفر دارد مرا هر دَم هوایی می کندعاشقم کرده ولی بی اعتنایی...

تا که دلتنگ شدم نام تو را داد زدم کاش میشد بنویسم که چرا داد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط