A NEW LIFE
A NEW LIFE
part five 5
ویو راوی
بنگچان هر روز دنبال یه موقعیت بود که به دخترکش بگه که از کسی خوشش میاد ولی این فقط خودش بود که مانع خودش میشد. نمیفهمید چرا میترسه، شاید چون میدونست امیلیا چقدر روی مادرش حساسه، ولی امیلیا هیچوقت مادرش رو از نزدیک ندیده بود. شایدم فکر میکرد دخترکش ترکش کنه و اصلا نمیتونست به این مورد فکر کنه. ولی هرجوری بود باید بهش میگفت...
– امیلی دخترم
+ بله بابا
– کاری نداری؟ میشه یه لحظه باهات حرف بزنم
+ نه بابا کاری ندارم بگو
– خب بیا بشین
امیلیا و چان روی مبلای پزیرایی نشستن
+ بله چیشده بابا
– ببین این چیزی میخوام بگم خیلی جدیه، دوست دارم منطقی برخورد کنی
امیلیا کمی تعجب کرد و سرش رو به معنی باشه تکون داد
– خب من تاحالا باهات راجب این چیزا حرف نزدم که ناراحتت نکنم، که.. که جای خالی مامانت رو حس نکنی.
امیلیا هنوز هم گیج به پدرش نگاه میکرد و یکم خوشحال شد که بالاخره پدرش میخواست راجب مادرش حرف بزنه، این چیزی بود که همیشه میخواست ولی چان آماده نبود که چه چیزی بگه
– خب... الان میخوام یکم خودمو خالی کنم، ۱۵ سال نگه داشتن این حرفها برام خیلی سخته پس میخوام بهم گوش بدی. خب منم مثل هر مرد دیگه ای که همسرش رو از دست میده خیلی زندگی سختی داشتم، تنها چیزی میتونست آرومم کنه بودن کنار تو بود چون.. چون تو منو یاد اون میندازی، از اون طرف تو تنها یادگاریشی و من با بودن کنار تو احساس میکنم مادرت ازم راضیه...
با زدن این حرفها امیلی خیلی احساساتی شد، اون همیشه به لطف پدرش احساس باارزش بودن میکرد ولی اون لحظه انقدر احساس باارزش بودن داشت که این جمله «من واقعا همه چیز بابام» براش یه معنی جدید پیدا کرد.
– ولی... یه چیزی هست که دوست دارم سرش درکم کنی... تو همه چیز منی ولی... بازم احساس تنهایی میکنم... تو فوقالعادهای، مهربونی، با احساسی، قویای و با استعدادی... ولی من نیاز به کسی دارم که مثل همسرش دوستم داشته باشه نه مثل پدرش... البته من بهت نیاز دارم من یه لحظه نمیتونم بدون تو دووم بیارم ولی...
از موقعی که چان کلمه «مثل همسرش» رو استفاده کرد، امیلیا داشت دیوونه میشد. یعنی پدرش میخواست ازدواج کنه؟ همش میخواست منطقی فکر کنه و احساساتش نمیزاشتن.
+ چی؟
– امیلی وایسا یه لحظه
+ بابا یعنی میخوای بگی کس دیگه ای دوست داری؟؟
– نه دخترم فقط میخواستم بدونم اگه من بخوام ازدواج کنم تو چه...
+ بابا حالت خوبههه؟؟ ازدواج؟ تو که هیچی راجب مامان نمیگفتی ولی همیشه از فامیلامون میشنیدم تو عاشق مامان بودی، نمیتونستی یه لحظه ازش جدا بشی، بعد مرگش افسرده شدی ولی جلوی من چیزی راجبش نمیگفتی، با وجود همهی اینا این حرفارو میزنی؟؟ (با داد)
– امیلی عزیزم تورو خدا بزار بگم-
+ ولم کنننن(داد و کمی بغض)
(ادامه در اسلایدها)
با همکاری بانو : @skz_bm 💕
شرایط : ۷ تا لایک ✨
part five 5
ویو راوی
بنگچان هر روز دنبال یه موقعیت بود که به دخترکش بگه که از کسی خوشش میاد ولی این فقط خودش بود که مانع خودش میشد. نمیفهمید چرا میترسه، شاید چون میدونست امیلیا چقدر روی مادرش حساسه، ولی امیلیا هیچوقت مادرش رو از نزدیک ندیده بود. شایدم فکر میکرد دخترکش ترکش کنه و اصلا نمیتونست به این مورد فکر کنه. ولی هرجوری بود باید بهش میگفت...
– امیلی دخترم
+ بله بابا
– کاری نداری؟ میشه یه لحظه باهات حرف بزنم
+ نه بابا کاری ندارم بگو
– خب بیا بشین
امیلیا و چان روی مبلای پزیرایی نشستن
+ بله چیشده بابا
– ببین این چیزی میخوام بگم خیلی جدیه، دوست دارم منطقی برخورد کنی
امیلیا کمی تعجب کرد و سرش رو به معنی باشه تکون داد
– خب من تاحالا باهات راجب این چیزا حرف نزدم که ناراحتت نکنم، که.. که جای خالی مامانت رو حس نکنی.
امیلیا هنوز هم گیج به پدرش نگاه میکرد و یکم خوشحال شد که بالاخره پدرش میخواست راجب مادرش حرف بزنه، این چیزی بود که همیشه میخواست ولی چان آماده نبود که چه چیزی بگه
– خب... الان میخوام یکم خودمو خالی کنم، ۱۵ سال نگه داشتن این حرفها برام خیلی سخته پس میخوام بهم گوش بدی. خب منم مثل هر مرد دیگه ای که همسرش رو از دست میده خیلی زندگی سختی داشتم، تنها چیزی میتونست آرومم کنه بودن کنار تو بود چون.. چون تو منو یاد اون میندازی، از اون طرف تو تنها یادگاریشی و من با بودن کنار تو احساس میکنم مادرت ازم راضیه...
با زدن این حرفها امیلی خیلی احساساتی شد، اون همیشه به لطف پدرش احساس باارزش بودن میکرد ولی اون لحظه انقدر احساس باارزش بودن داشت که این جمله «من واقعا همه چیز بابام» براش یه معنی جدید پیدا کرد.
– ولی... یه چیزی هست که دوست دارم سرش درکم کنی... تو همه چیز منی ولی... بازم احساس تنهایی میکنم... تو فوقالعادهای، مهربونی، با احساسی، قویای و با استعدادی... ولی من نیاز به کسی دارم که مثل همسرش دوستم داشته باشه نه مثل پدرش... البته من بهت نیاز دارم من یه لحظه نمیتونم بدون تو دووم بیارم ولی...
از موقعی که چان کلمه «مثل همسرش» رو استفاده کرد، امیلیا داشت دیوونه میشد. یعنی پدرش میخواست ازدواج کنه؟ همش میخواست منطقی فکر کنه و احساساتش نمیزاشتن.
+ چی؟
– امیلی وایسا یه لحظه
+ بابا یعنی میخوای بگی کس دیگه ای دوست داری؟؟
– نه دخترم فقط میخواستم بدونم اگه من بخوام ازدواج کنم تو چه...
+ بابا حالت خوبههه؟؟ ازدواج؟ تو که هیچی راجب مامان نمیگفتی ولی همیشه از فامیلامون میشنیدم تو عاشق مامان بودی، نمیتونستی یه لحظه ازش جدا بشی، بعد مرگش افسرده شدی ولی جلوی من چیزی راجبش نمیگفتی، با وجود همهی اینا این حرفارو میزنی؟؟ (با داد)
– امیلی عزیزم تورو خدا بزار بگم-
+ ولم کنننن(داد و کمی بغض)
(ادامه در اسلایدها)
با همکاری بانو : @skz_bm 💕
شرایط : ۷ تا لایک ✨
- ۸۵
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط