part four 4
part four 4
ویو بنگچان
صبح ساعت ۵ از خواب پاشدم. آره معمولا تا همین ساعت میخوابم. امروز باید میرفتم کمپانی و تا شب هم کار داشتم، شب برای شام هم قرار بود کمپانی مارو شام مهمون کنه، چه عجب!
برای همین نمیدونستم امیلی کجا بمونه معمولا اینهمه ساعت تنهاش نذاشته بودم یا صبح میرفتم شب خونه بودم، یا شب میرفتم صبح و عصر پیشش بودم، پس الان میتونم تنهاش بزارم؟ یا باید ببرمش کمپانی؟ نه اونجا حوصلهش سر میره. آهان، امروز مدرسه داره میگم بعد مدرسه بره خونه چیکیتا. از خانوادشون مطمئنم، شب هم بعد شام برش میدارم. میدونم یکم براشون زحمت میشه ولی بعدا براشون جبران میکنم بالاخره بهتر از اینه که خونه تنها بمونه.
پاشدم و کارای هرروزمو انجام دادم بعد رفتم آشپز خونه تا صبحونه رو درست کنم. امیلی هنوز نیومده بود پس رفتم تا صداش کنم. سمت اتاقش رفتمو درو باز کردم،
– امیلی، دخترم...؟
+ بله بابا🥱
– پاشو امروز مدرسه داری
+ (با همون حالت خوابیده و چشمای بسته) ساعت چنده؟
– ۶ صبحه
+ خب زوده یکم دیگه بخوابم
– برای کسی که مدرست ۸ شروع میشه بله زوده ولی برای کسی که چهار ساعت آماده شدنش طول میکشه نه
+ الان تیکه انداختی؟
– (با حالت خنده) نه فقط میگم دیشب بدون اینکه دوش بگیری خوابیدی پس الان بعد صبحونه میخوای بری حموم، پس... زودتر پاشی بهتره
+ باشه قانع شدم
ویو راوی
بنگچان از اتاق امیلیا خارج شد و امیلی هم کارهای روزانهش رو انجام داد بعد رفت پایین و صبحونه خورد، بعد صبحونه تا خواست بره حموم پدرش خواست چیزی بهش بگه
– امیلی یه دقیقه وایسا
+ چی شده بابا؟
– ببین امروز وقت زیادی رو باید کمپانی باشم و برای شام هم اونجام، نمیخوام خونه تنها باشی پس... بعد مدرسه برو پیش چیکیتا
+ بابا الاننن؟ آخه من مخالفتی ندارم ولی نمیدونم شاید خانواده چیکیتا کار داشته باشن یا اصلا چیکیتا نیاد مدرسه و...
که بنگچان حرفاش رو قطع کرد
– میدونم میدونم من خودم صبح یادم افتاد وگرنه دیروز میگفتم که بهش خبر بدی... خب الان یه زنگ بهش بزن اگه کار داشتن یه فکر دیگهای میکنیم
امیلیا باشه ای گفت و گوشیش رو برداشت و با چیکیتا تماس گرفت
« الو
+ سلام چیکی، میگم امروز بابا کار داره تا بعد شام من میتونم بیام خونتون؟ منظورم اینه که خانوادت اوکین؟
« آره بابا این چه حرفیه بعد مدرسه باهم میریم خونه ما
+ باشه اوکی مرسی من برم حموم
« حموممم؟؟
+ آره چطور؟
« من برم حموم یه ساعت طول میکشهههه، خشک کردن موهامم دو ساعتتت بعد تو چجوری الان میخوای بری؟
+ بابا من زود حموم میکنم خدافظ
« باشه خدافظ
بعد تماس با چیکیتا رفت حموم و اومد بیرون، وسایل مدرسه، کتاب های درسی اون روز و فردا رو هم برداشت تا پیش چیکیتا درس بخونه. چان هم درحال آماده شدن و رفتم به سر کار بود.
بعد از اینکه جفتشون آماده شدن به ماشین رفتن، چان اول امیلی رو به مدرسه رسوند و بعد رفت به کمپانی که توش کار میکرد.
(پرش زمانی به موقع شام)
ویو بنگچان
ساعت ۸ شب و خیلییی خسته شدم. امروز رئیس کمپانی به خاطر تموم کردن یه پرژه سخت همه کسایی که تو اون پرژه نقش داشتن رو برای شام دعوت کرده. از جام بلند شدمو سمت ماشینم رفتم، همه به یه رستوران میرفتیم ولی با ماشین خودمون. به رستوران که رسیدم از ماشین پیاده شدم. رستوران خیلی مجللی بود، از رئیس ما بعیده. وارد رستوران شدم و به سمت میز همکارام رفتم. از بیشترشون خوشم نمیومد ولی مجبور بودم تحملشون کنم. یه چندتا رفیق صمیمی تو کمپانی داشتم که اونا چون تو این پرژه دستی نداشتن دعوت نبودن. یه صندلی خالی پیدا کردم و نشستم. چند نفریشون حتی قبل از اینکه من برسم کلی الکل خورده بودن و مست بودن! بابا اینجا رستورانه نه بار!
واسه همین ازشون خوشم نمیاد. اگه بخوام خودمو بگم آخرین باری که الکل خوردم قبل به دنیا اومدن امیلی بود، یعنی ۱۵ سال پیش...
یه گارسون اومد سر میزمون تا از منو چندتا همکارام که تازه اومده بودیم سفارش بگیره. اول که اومد توجهی بهش نکردم و به مِنو نگاه کردم ولی تا خواست سفارش منو بگیره و خواستم به صورتش نگاه کنم... یهو انگار زمان برام استپ شد... چقد .. چقدر شبیه سوجون بود. البته مطمئن بودم خودش نیست ولی خیلی شبیهش بود. دیگه نمیتونستم، قلبم داشت از جا کنده میشد. یهو با صدای یکی از همکارام از فکر دراومدم
/ کریس.. کریس با توعه ادب داشته باش، جوابشو بده
هه ببین کی به من میگه ادب داشته باش، کسی که چند بار به خاطر بدرفتاری با استف های زن اخطار گرفته
– اممم من یه (حالا یه غذایی)
& خب.. چیز دیگه ای میل ندارید؟
خدای من! چقدر صداش هم شبیهش بود!!
_ نه ممنون
(ادامه در اسلایدها)
شرایط:
3 تا لایک برای پارت بعد ✨
ویو بنگچان
صبح ساعت ۵ از خواب پاشدم. آره معمولا تا همین ساعت میخوابم. امروز باید میرفتم کمپانی و تا شب هم کار داشتم، شب برای شام هم قرار بود کمپانی مارو شام مهمون کنه، چه عجب!
برای همین نمیدونستم امیلی کجا بمونه معمولا اینهمه ساعت تنهاش نذاشته بودم یا صبح میرفتم شب خونه بودم، یا شب میرفتم صبح و عصر پیشش بودم، پس الان میتونم تنهاش بزارم؟ یا باید ببرمش کمپانی؟ نه اونجا حوصلهش سر میره. آهان، امروز مدرسه داره میگم بعد مدرسه بره خونه چیکیتا. از خانوادشون مطمئنم، شب هم بعد شام برش میدارم. میدونم یکم براشون زحمت میشه ولی بعدا براشون جبران میکنم بالاخره بهتر از اینه که خونه تنها بمونه.
پاشدم و کارای هرروزمو انجام دادم بعد رفتم آشپز خونه تا صبحونه رو درست کنم. امیلی هنوز نیومده بود پس رفتم تا صداش کنم. سمت اتاقش رفتمو درو باز کردم،
– امیلی، دخترم...؟
+ بله بابا🥱
– پاشو امروز مدرسه داری
+ (با همون حالت خوابیده و چشمای بسته) ساعت چنده؟
– ۶ صبحه
+ خب زوده یکم دیگه بخوابم
– برای کسی که مدرست ۸ شروع میشه بله زوده ولی برای کسی که چهار ساعت آماده شدنش طول میکشه نه
+ الان تیکه انداختی؟
– (با حالت خنده) نه فقط میگم دیشب بدون اینکه دوش بگیری خوابیدی پس الان بعد صبحونه میخوای بری حموم، پس... زودتر پاشی بهتره
+ باشه قانع شدم
ویو راوی
بنگچان از اتاق امیلیا خارج شد و امیلی هم کارهای روزانهش رو انجام داد بعد رفت پایین و صبحونه خورد، بعد صبحونه تا خواست بره حموم پدرش خواست چیزی بهش بگه
– امیلی یه دقیقه وایسا
+ چی شده بابا؟
– ببین امروز وقت زیادی رو باید کمپانی باشم و برای شام هم اونجام، نمیخوام خونه تنها باشی پس... بعد مدرسه برو پیش چیکیتا
+ بابا الاننن؟ آخه من مخالفتی ندارم ولی نمیدونم شاید خانواده چیکیتا کار داشته باشن یا اصلا چیکیتا نیاد مدرسه و...
که بنگچان حرفاش رو قطع کرد
– میدونم میدونم من خودم صبح یادم افتاد وگرنه دیروز میگفتم که بهش خبر بدی... خب الان یه زنگ بهش بزن اگه کار داشتن یه فکر دیگهای میکنیم
امیلیا باشه ای گفت و گوشیش رو برداشت و با چیکیتا تماس گرفت
« الو
+ سلام چیکی، میگم امروز بابا کار داره تا بعد شام من میتونم بیام خونتون؟ منظورم اینه که خانوادت اوکین؟
« آره بابا این چه حرفیه بعد مدرسه باهم میریم خونه ما
+ باشه اوکی مرسی من برم حموم
« حموممم؟؟
+ آره چطور؟
« من برم حموم یه ساعت طول میکشهههه، خشک کردن موهامم دو ساعتتت بعد تو چجوری الان میخوای بری؟
+ بابا من زود حموم میکنم خدافظ
« باشه خدافظ
بعد تماس با چیکیتا رفت حموم و اومد بیرون، وسایل مدرسه، کتاب های درسی اون روز و فردا رو هم برداشت تا پیش چیکیتا درس بخونه. چان هم درحال آماده شدن و رفتم به سر کار بود.
بعد از اینکه جفتشون آماده شدن به ماشین رفتن، چان اول امیلی رو به مدرسه رسوند و بعد رفت به کمپانی که توش کار میکرد.
(پرش زمانی به موقع شام)
ویو بنگچان
ساعت ۸ شب و خیلییی خسته شدم. امروز رئیس کمپانی به خاطر تموم کردن یه پرژه سخت همه کسایی که تو اون پرژه نقش داشتن رو برای شام دعوت کرده. از جام بلند شدمو سمت ماشینم رفتم، همه به یه رستوران میرفتیم ولی با ماشین خودمون. به رستوران که رسیدم از ماشین پیاده شدم. رستوران خیلی مجللی بود، از رئیس ما بعیده. وارد رستوران شدم و به سمت میز همکارام رفتم. از بیشترشون خوشم نمیومد ولی مجبور بودم تحملشون کنم. یه چندتا رفیق صمیمی تو کمپانی داشتم که اونا چون تو این پرژه دستی نداشتن دعوت نبودن. یه صندلی خالی پیدا کردم و نشستم. چند نفریشون حتی قبل از اینکه من برسم کلی الکل خورده بودن و مست بودن! بابا اینجا رستورانه نه بار!
واسه همین ازشون خوشم نمیاد. اگه بخوام خودمو بگم آخرین باری که الکل خوردم قبل به دنیا اومدن امیلی بود، یعنی ۱۵ سال پیش...
یه گارسون اومد سر میزمون تا از منو چندتا همکارام که تازه اومده بودیم سفارش بگیره. اول که اومد توجهی بهش نکردم و به مِنو نگاه کردم ولی تا خواست سفارش منو بگیره و خواستم به صورتش نگاه کنم... یهو انگار زمان برام استپ شد... چقد .. چقدر شبیه سوجون بود. البته مطمئن بودم خودش نیست ولی خیلی شبیهش بود. دیگه نمیتونستم، قلبم داشت از جا کنده میشد. یهو با صدای یکی از همکارام از فکر دراومدم
/ کریس.. کریس با توعه ادب داشته باش، جوابشو بده
هه ببین کی به من میگه ادب داشته باش، کسی که چند بار به خاطر بدرفتاری با استف های زن اخطار گرفته
– اممم من یه (حالا یه غذایی)
& خب.. چیز دیگه ای میل ندارید؟
خدای من! چقدر صداش هم شبیهش بود!!
_ نه ممنون
(ادامه در اسلایدها)
شرایط:
3 تا لایک برای پارت بعد ✨
- ۱۰۴
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط