{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شماره ۷ آزمایشگاه

شماره ۷ آزمایشگاه

فصل ۳ پارت. ۲۵

ویو سه روز بعد از تولد دامیان

انیا:وایی دیرم شد من دیگه میرم

یور:مراقب خودت باش،خداحافظ

لوید:خداحافظ انیا

انیا:خداحافظ

انیا رفت پایین که ینفر اونو به سمت خودش کشید و گفت:چرا اینقدر دیر کردی؟سه ساعته منتظرم

انیا:ببخشید حواسم به ساعت نبود

ینفره(😂):اشکال نداره بیا بریم

انیا:باشه

سوار ماشین اون فرد شدن و راه افتادن

حالا کجا؟خب کجا میخوان برن بجز مدرسه

درسته دامیان ۲۰ سالشه و انیا ۱۹ ولی به این دلیل نیست مدرسه ندارن(من عمرا بزارم از شر مدرسه راحت بشید)

اون فرد که در واقع دامیانه(یعنی واقعا نفهمیدی؟)گفت:رسیدیم

خب تشریف بردن مدرسه و بله روز اخر مدرسه بود

هندرسون:به اخرین کلاستون تو خرید سال تحصیلیتون خوش اومدید امیدوارم خاطراتی که کنار هم ساختیم از یادتون نره

رایان:شمارو عمرا یادمون بره،ما هیچوقت ظرافتی که شما بهمون یاد دادین فراموش نمی‌کنیم

همه بچه ها از رو خوشحالی خندیدن

هندرسون:ممنون جناب گرنجر،خب میخواستم بگم فردا جشن فارغ‌التحصیلی شماست و قراره یه مهمونی بگیریم

بچه ها:هورا

بکی:انیا،رز بیاین امروز بریم خرید

رز و انیا:باشه

رایان و دامیان و امیل:ما هم میایم

خلاصه رفته بودن خرید و اینور دامیان یواشکی وقتی کسی حواسش نیست گونه ی انیا رو می‌بوسید

قیافه انیا:😑🍅🗿

قیافه دامیان:☺️😁

خلاصه خریداشونو کردن

ویو دامیان روز جشن

منتظر انیا بودم.ای خدا بازم دیر کرده که یهو

دن ده دن ده الان پارت بعدی رو میزارم
دیدگاه ها (۱)

شماره ۷ آزمایشگاهفصل ۳ پارت ۲۶که یهو با دیدن شخص روبه روم مح...

سناریو از بی بلیدلطفاً گزارش ندید

سناریو از فرفره های انفجاریلطفاً لطفاً گزارش ندید

قشنگام پروف عوض شد،گمم نکنید💖🩷

شماره ۷ ازمایشگاهفصل ۲ پارت ۷صبح در مدرسهاقای هندرسون:سلام ب...

عاشق کسی شدم که ازش متنفرم!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط