{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

{سناریوی شماره ۷ }

{سناریوی شماره ۷ }
|| پارت یازدهم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》

میدوریا (با زمزمه‌ای خسته و تحمل‌شده): 
...خب... روز اول از چهارده روز. هی... (با تلاش از تخت بلند می‌شود) اصلاً یادم نمیاد دیشب چی شد... فقط یادمه رفتم تو اتاقم...

*/به ساعت دیواری نگاه می‌کند. با عجله لباس‌های تمرینش را می‌پوشد. بدنش از تمرینات دیشب و خستگی خرید طولانی درد می‌کند، اما عادت به تمرین صبحگاهی قوی‌تر است./*

صحنه : اتاق تمرین خصوصی خوابگاه - صبح تا شب (مونتاژ ذهنی)

*/ساعت روی دیوار اتاق تمرین، آرام و بی‌رحم از ۸ صبح به ۹ شب می‌رسد. میدوریا تنها در اتاقی که معمولاً پر از هم‌کلاسی‌هاست تمرین می‌کند. صدای مشت‌های او به کیسه‌بوکس، فریادهای تمرینی و تنفس‌های سریع و خسته‌اش فضای خالی را پر می‌کند. چهره‌اش مصمم اما خسته است. مدام به در نگاه می‌کند، انگار منتظر ورود کسی است، اما در بسته می‌ماند. فقط سایه‌اش بر دیوار در حرکت است./*

صحنه : سالن مشترک خوابگاه - شب ساعت ۹

*/سالن خوابگاه ساکت و تقریباً تاریک است. تنها نور، چراغ خواب کوچکی روی میز کنار مبل است. باکوگو روی مبل بزرگ لم داده است. یک پایش را روی پای دیگر انداخته، دستش پشت سرش است. چشمان نیمه‌بازش به سقف خیره شده، اخم همیشگی روی پیشانی‌اش کم‌رنگ‌تر اما هنوز حاضر است. یک مجله قهرمانی (یا شاید دفترچه تمرین) روی پایش افتاده، انگار که تلاش کرده بخواند اما حوصلش سر رفته. فضای سالن پر از سکوت سنگین است./*

*/درِ ورودی اتاق تمرین با صدایی آرام باز می‌شود. میدوریا وارد سالن می‌شود. لباس تمرینش خیس عرق است، موهایش به پیشانی چسبیده، نفسش هنوز کمی سریع است. صورتش از خستگی برافروخته. نگاهش ناخودآگاه به سمت مبل و باکوگو می‌افتد. با دیدن او، بدنش برای لحظه‌ای خشک می‌شود. سعی می‌کند بی‌صدا و بدون توجه رد شود و به سمت اتاقش و دوش برود./*

*/پایش به لبهٔ یک فرش کوچک گیر می‌کند! تعادلش را به سختی حفظ می‌کند و صدای خش‌خش پا و نفس بریده‌اش در سکوت سالن طنین‌انداز می‌شود. چشمانش از وحشت گشاد می‌شود. نگاهش به باکوگو می‌افتد، منتظر یک غرّش، یک نگاه خشمگین، یک انفجار کوچک.../*

خب نظری نصیحتی ؟ پندی اندرزی ؟
یه حرفی بزندید خبببببب
دیدگاه ها (۱۶)

بالهای سرخ پارت ۷

سناریو باکودکو

بین اون دیوار ها ، قرار نبود اتفاقی بیوفته شاید چون هیچکدوم ...

تکپارتی

دید پنهان ,انفجار اشکار

رمان یک نیمکت فاصله

پارت۵ (در عمق نگاه تو)ایزوکو با لذت غذا را می‌خورد، و باکوگو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط