ضربان قلب تو‌🫀پارت ۲۷

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۲۷

وقتی جونگکوک آن شب رفت، حدیث پدرش را بوسید. "مرسی بابا. یعنی خیلی برام مهم بود."

آقای رحیمی نگاهش را به در خیره کرد. "اون پسر خوب به نظر می‌رسه. صادق بود."

"پس تأییدش می‌کنی؟"

"تأیید که نه. هنوز زوده. اما مخالف هم نیستم." او به دخترش نگاه کرد. "فقط قول بده اگه روزی ناراحتش کردی، بهم بگی."

حدیث پدرش را بغل کرد. "قول می‌دم."

همان شب، جونگکوک به تیم گزارش داد: "ملاقات اولیه موفقیت‌آمیز بود. جنگ تمام نشده، اما اولین نبرد رو بردیم."

پاسخ یونگی آمد: "خبر خوبیه. حالا قسمت سخت‌تر میاد: حفظ اعتماد."
دیدگاه ها (۱)

ابلیس

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽Part 12 +بله؟∆ببخشید.. مادرتو...

پشت نقاب عشق 💗صبح روز بعد، نور آفتاب از پنجره‌های بزرگ عمارت...

چند پارتی تهیونگ

سلام اول این رو بگم من هیچ وقت نه ایمونم رو بالا تر از ایمون...

خسف | قصه بیست و هفتم: امام باقر (ع) (بخش اول)

KIM V

به زندگی کردن نمی‌گن خوش 🥀 🥀به خوردن و خوابیدن نمیشه گفت...

⁵⁸هفته‌ای از ملاقات اول یونجو و جونگکوک گذشته بود و این دوشن...

⁦✿My lovely idol⁦✿ 2✯part:³⁶از اونجایی که هیونا هم مثل جیهوپ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط