{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ضربان قلب توپارت

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۲۳

شنبه شب فرا رسید. جونگکوک با یک جلد کتاب دیوان حافظ (چاپ قدیمی و نفیس) و یک جعبه شیرینی محلی پشت در خانه حدیث ایستاد. قلبش به شدت می‌تپید.

در باز شد. آقای رحیمی مردی بلندقد و موخرمایی بود با چشمانی تیزبین. نگاهش جونگکوک را از سر تا پا بررسی کرد.

"سلام آقای دکتر. بفرمایید داخل."

فضای خانه ساده و گرم بود. کتاب‌های قدیمی در قفسه‌های چوبی چیده شده بودند. عکس‌های خانوادگی روی دیوار بود. جونگکوک در یکی از عکس‌ها، حدیث نوجوان را با مادرش دید که شبیه هم بودند.

"این هدیه کوچیکی برای شما، آقای رحیمی." جونگکوک کتاب را تقدیم کرد.

آقای رحیمی کتاب را گرفت و ورق زد. "حافظ. چاپ خوبیه. ممنون."

حدیث از آشپزخانه آمد. نگران بود اما سعی می‌کرد آرام به نظر برسد. "بابا جونگکوک برات حافظ آورده."

"دیدم دخترم." آقای رحیمی به جونگکوک اشاره کرد. "بفرمایید بنشینید دکتر."

---
دیدگاه ها (۰)

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۲۴شام در سکوت نسبی آغاز شد. فقط صدای قاشق...

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۲۶حدیث با سینی چای برگشت. جو اتاق را حس ک...

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۲۲تمام تیم BPS از خبر مطلع شدند. در اتاق ...

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۲۱بهار کاملاً از راه رسیده بود. درختان اط...

𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐭 𝐔𝐧𝐢𝐯𝐞𝐫𝐬𝐢𝐭𝐲 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐁𝐞𝐠𝐢𝐧𝐧𝐢𝐧𝐠 𝐨𝐟 𝐚 𝐂𝐮𝐫𝐬𝐞PART³...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط