{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داداشـی گـفت: زودی یـه آرزو کـن.

داداشـی گـفت: زودی یـه آرزو کـن.
‌آبجـی کوچیکه چشـاشو بسـت و آرزو کرد..
داداشـی گفت: چـپ یا راسـت کوچولو؟
آبجـی کوچیکه گـفت: ررراسـت تاتاجی جون!
داداشـی دست چـپ و راسـتشو
مرور کرد و گـفت: خـب اشکال نداره
دستشـو دراز کـرد و یـه مـ‍‍‍ژه دیگـه
‌از زیر چشـم راسـت آجی برداشـت..
دیـدی؟؟؟ آرزوت می خـواد برآورده شـه ،
‌حالا چـی آرزو کردی کوچولو؟
آجـی کوچولو گـفت: آرزو کردم دیـگه مـ‍‍‍ژه هام نریـزه!
بعد سه تایی زدن زیر خنده ..
آبجـی کوچیکه و داداشـی و پرسـتار بخش شـیمی درمـانی..... .
دیدگاه ها (۱۸)

بی زحمت لایک کنین تا آزاد شه ممنون از لطفتون ❤http://www.wis...

سناریو:بخاطر تو/پارت ۴۵به کاتسوکی نگاه کردم بعد راه افتادم س...

آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟پارت 99از بغلش بیرون اومدم و اشکا...

my love part 59

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط