سناریو:بخاطر تو/پارت ۴۵
سناریو:بخاطر تو/پارت ۴۵
به کاتسوکی نگاه کردم بعد راه افتادم سمت بهداری مدرسه. کاتسوکی هم پشت سرم راه افتاد. رفتم داخل ساختمون. سرعتم رو گم کردم تا کاتسوکی بهم برسه. وقتی بهم رسید سرمو پایین انداختم و با دستای مشت شده گفتم"کاتسوکی؟..."
باکوگو:هوم؟
هانا:لیک تبهکاران دنبال منن. تا حالا چند بار سعی کردن بگیرنم. اگه من خودمو تحویل بدم... همه چی حل میشه؟...
نگاهش به سرعت سمتم چرخید. آب دهنمو قورت دادم. نمیتونستم نگاهش رو ببینم چون سرم پایین بود. یهو کاتسوکی چونه ام رو گرفت. بعد محکم کشید سمت خودش و مجبورم کرد بعد نگاه کنم. اخم کرده بود و عصبانی به من نگاه میکرد. گفت"یه بار دیگه...فقط یه بار دیگه اینو بگی...خودم منفجرت میکنم." بعد چونه ام رو ول کرد و راه افتاد. یکم سرخ شدم.
چی شد؟الان من اونو با یه جمله عصبانی کردم؟دویدم تا بهش برسم. نگاش کردم. دستاش تو جیبش بود و یه اخم گنده رو صورتش خود نمایی میکرد. با یه همچین حالتی(😶+😐) نگاهمو ازش برداشتم. جو خطری بود.
رسیدیم به بهداری. در زدم و رفتم تو. گفتم"خانم پرستار؟"جواب داد"اوه. سلام هانا. بیا تو عزیزم"به کاتسوکی نگاه کردم. با چشمای بسته و دستای ضربدری به دیوار تکیه داده بود. این یعنی نمیومد تو رفتم داخل و در رو پشت سرم بستم. پرستار گفت"بیا بشین عزیزم. مشکل چیه؟"نشستم و درحالی که زخم رو نشون میدادم گفتم"تو زمین بتا زخمی شدم" خانم پرستار چند تا وسیله آورد و شروع کرد تمیز کردن زخم. در همین هین گفت"این جای چاقوعه" گفتم"با تبهکار درگیر شدم" پرستار شوکه گفت"تبهکار؟!" گفتم"آره تحویلش دادیم به استاد" بعد سرمو پایین انداختم و گفتم"فکر کنم اومده بود دنبال من..."
خانم پرستار گفت"سرتو بگیر بالا عزیزم. این یعنی تو ارزشمندی. مثل گنجی که باید ازش حفاظت بشه"با حرف خانم پرستار لبخندی رو لبم نشست. همیشه بلد بودن چطوری امید بدن. پرستار لبخند زد و زخمم رو چسب زد. بعد دست کرد تو جیبش و یه مشت آبنبات ستاره ای در آورد و ریخت کف دستم. ذوق زده به آبنبات ها نگاه کردم.
پرستار گفت"اینا رو بگیر. پرستار اینا دو به هرکسی نمیده ها؟" لبخند زنان گفتم"آریگاتو" گفت"خواهش میکنم" پاشدم و رفتم سمت در. بازش کردم و رفتم بیرون بعد به کاتسوکی نگاه کردم. هنوز همونجوری وایساده بود. گفتم"کاتسوکی؟" چه یه چشمش رو باز کرد و لا دیدن من گفت"اومدی نفله؟" (نویسنده:په نه په رفتش🙄چه سوالیه آخه؟😑😒)
گفتم"آره. بریم"راه افتادیم سمت کلاس. کلاس ما فاصله چندانی با بهداری نداشت. رسیدیم و در زدیم. در رو باز کردیم که همه نگاه ها سمت ما چرخید. به گلاس نگاه کردم. استاد نبود. حتما رفته بازجویی از نفوذی. ایدا و یائوروزو وایساده بودن و کلاس دو آروم میکردن. رفتیم نشستیم. یواش یواش هیاهو دوباره شروع شد.
کتابمو باز کردم ولی نتونستم بخونم. ذهنم درگیر آبنبات ها بود.از جیبم درشون آوردم و نگاشون کردم. لبخند زنان زیر لب گفتم"آب نبات های ارزشمند برای آدمای ارزشمند.کی برا من ارزشمنده؟"کلاسو گشتم که نگاهم روی کاتسوکی وایساد. چشماشو بسته بود و به صندلیش تکیه داده بود. گفتم"کاتسوکی" که چشماشو باز کرد و نگام کرد. آبنبات هارو گرفتم سمتش که گفت"به چه دلیل؟" گفتم"همینجوری" نگام کرد و یه قرمزش رو برداشت.بعد انداخت دهنشو دوباره بی خیال به صندلی تکیه داد.منم یه آبیشو برداشتم و خوردم.واقعا محشر بود. پرستار راست میگفت. اینا ارزشمند ان. ارزشمند و خوشمزه...
به کاتسوکی نگاه کردم بعد راه افتادم سمت بهداری مدرسه. کاتسوکی هم پشت سرم راه افتاد. رفتم داخل ساختمون. سرعتم رو گم کردم تا کاتسوکی بهم برسه. وقتی بهم رسید سرمو پایین انداختم و با دستای مشت شده گفتم"کاتسوکی؟..."
باکوگو:هوم؟
هانا:لیک تبهکاران دنبال منن. تا حالا چند بار سعی کردن بگیرنم. اگه من خودمو تحویل بدم... همه چی حل میشه؟...
نگاهش به سرعت سمتم چرخید. آب دهنمو قورت دادم. نمیتونستم نگاهش رو ببینم چون سرم پایین بود. یهو کاتسوکی چونه ام رو گرفت. بعد محکم کشید سمت خودش و مجبورم کرد بعد نگاه کنم. اخم کرده بود و عصبانی به من نگاه میکرد. گفت"یه بار دیگه...فقط یه بار دیگه اینو بگی...خودم منفجرت میکنم." بعد چونه ام رو ول کرد و راه افتاد. یکم سرخ شدم.
چی شد؟الان من اونو با یه جمله عصبانی کردم؟دویدم تا بهش برسم. نگاش کردم. دستاش تو جیبش بود و یه اخم گنده رو صورتش خود نمایی میکرد. با یه همچین حالتی(😶+😐) نگاهمو ازش برداشتم. جو خطری بود.
رسیدیم به بهداری. در زدم و رفتم تو. گفتم"خانم پرستار؟"جواب داد"اوه. سلام هانا. بیا تو عزیزم"به کاتسوکی نگاه کردم. با چشمای بسته و دستای ضربدری به دیوار تکیه داده بود. این یعنی نمیومد تو رفتم داخل و در رو پشت سرم بستم. پرستار گفت"بیا بشین عزیزم. مشکل چیه؟"نشستم و درحالی که زخم رو نشون میدادم گفتم"تو زمین بتا زخمی شدم" خانم پرستار چند تا وسیله آورد و شروع کرد تمیز کردن زخم. در همین هین گفت"این جای چاقوعه" گفتم"با تبهکار درگیر شدم" پرستار شوکه گفت"تبهکار؟!" گفتم"آره تحویلش دادیم به استاد" بعد سرمو پایین انداختم و گفتم"فکر کنم اومده بود دنبال من..."
خانم پرستار گفت"سرتو بگیر بالا عزیزم. این یعنی تو ارزشمندی. مثل گنجی که باید ازش حفاظت بشه"با حرف خانم پرستار لبخندی رو لبم نشست. همیشه بلد بودن چطوری امید بدن. پرستار لبخند زد و زخمم رو چسب زد. بعد دست کرد تو جیبش و یه مشت آبنبات ستاره ای در آورد و ریخت کف دستم. ذوق زده به آبنبات ها نگاه کردم.
پرستار گفت"اینا رو بگیر. پرستار اینا دو به هرکسی نمیده ها؟" لبخند زنان گفتم"آریگاتو" گفت"خواهش میکنم" پاشدم و رفتم سمت در. بازش کردم و رفتم بیرون بعد به کاتسوکی نگاه کردم. هنوز همونجوری وایساده بود. گفتم"کاتسوکی؟" چه یه چشمش رو باز کرد و لا دیدن من گفت"اومدی نفله؟" (نویسنده:په نه په رفتش🙄چه سوالیه آخه؟😑😒)
گفتم"آره. بریم"راه افتادیم سمت کلاس. کلاس ما فاصله چندانی با بهداری نداشت. رسیدیم و در زدیم. در رو باز کردیم که همه نگاه ها سمت ما چرخید. به گلاس نگاه کردم. استاد نبود. حتما رفته بازجویی از نفوذی. ایدا و یائوروزو وایساده بودن و کلاس دو آروم میکردن. رفتیم نشستیم. یواش یواش هیاهو دوباره شروع شد.
کتابمو باز کردم ولی نتونستم بخونم. ذهنم درگیر آبنبات ها بود.از جیبم درشون آوردم و نگاشون کردم. لبخند زنان زیر لب گفتم"آب نبات های ارزشمند برای آدمای ارزشمند.کی برا من ارزشمنده؟"کلاسو گشتم که نگاهم روی کاتسوکی وایساد. چشماشو بسته بود و به صندلیش تکیه داده بود. گفتم"کاتسوکی" که چشماشو باز کرد و نگام کرد. آبنبات هارو گرفتم سمتش که گفت"به چه دلیل؟" گفتم"همینجوری" نگام کرد و یه قرمزش رو برداشت.بعد انداخت دهنشو دوباره بی خیال به صندلی تکیه داد.منم یه آبیشو برداشتم و خوردم.واقعا محشر بود. پرستار راست میگفت. اینا ارزشمند ان. ارزشمند و خوشمزه...
- ۲۷۱
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط