📖 وارثان سکوت
📖 وارثان سکوت
🕯️ فصل اول: آنکه برایم مینوشت
قسمت دوم
ذهنش مدام به همان چند خط بازمیگشت.
به آن نویسنده ناشناس.
به آن جمله آخر.
«درست به اندازه من.»
گویی کسی از پشت پردهای نامرئی او را تماشا میکرد.
اِولین دفترچه چرمی را بست و نگاهش را به پنجره دوخت.
باران هنوز آرام بر شیشهها میکوبید.
چند قطره از روی پنجره لغزیدند و رد باریکی بر جای گذاشتند.
او آهسته نفس کشید.
میخواست برای آن نامه توضیحی منطقی پیدا کند.
شاید یکی از دوستان قدیمی خانواده.
شاید یکی از کتابداران.
شاید حتی شوخی بیضرری از سوی فردی ناشناس.
اما هیچیک از این پاسخها او را قانع نمیکرد.
اگر نویسنده نامه او را میشناخت، چرا نامش را ننوشته بود؟
و اگر نمیشناخت، چگونه این اندازه از عادتهایش آگاه بود؟
اِولین بار دیگر نامه را از میان صفحات دفترچه بیرون آورد.
نگاهش روی خطوط مرتب آن لغزید.
دستخطی زیبا و باحوصله.
دستخط کسی که برای نوشتن این چند جمله زمان صرف کرده بود.
گوشه لبش اندکی جمع شد.
کنجکاوی، آرامآرام جای حیرت را میگرفت.
او نامه را دوباره تا کرد و در کیف دستیاش گذاشت.
شاید فردا پاسخ پرسشهایش را پیدا میکرد.
شاید هم نه.
اما مطمئن بود که این ماجرا را رها نخواهد کرد.
ساعتهای بعدی به کندی سپری شدند.
نور روز کمکم رنگ باخت و سایهها در میان قفسهها عمیقتر شدند.
چند نفر از مراجعهکنندگان کتابخانه، یکی پس از دیگری، آنجا را ترک کردند.
تالار مطالعه خلوتتر از همیشه به نظر میرسید.
اِولین سرانجام کتابش را بست.
اگرچه حتی یک صفحه از آن در ذهنش نمانده بود.
او از جای برخاست، دستکشهایش را پوشید و دفترچه چرمی را برداشت.
سپس به سوی خروجی رفت.
صدای آرام پاشنه کفشهایش بر کفپوش چوبی میپیچید.
هنگامی که به تالار اصلی رسید، بیاختیار قدمهایش آهسته شد.
مرد جوانی کنار میز امانت ایستاده بود.
کت سهتکه زغالیرنگی بر تن داشت و کتابی قطور زیر بازویش قرار گرفته بود.
نور زردرنگ چراغهای تالار بر زنجیر نقرهای ساعت جیبیاش میدرخشید.
او در حال گفتوگو با کتابدار بود.
چهرهاش آرام و متین به نظر میرسید.
نه لبخند میزد و نه اخم کرده بود.
اما در حالت ایستادنش نوعی وقار دیده میشد که توجه را به خود جلب میکرد.
در همان لحظه، مرد جوان سر برگرداند.
چشمان خاکستریاش با نگاه اِولین تلاقی کرد.
برای چند ثانیه کوتاه، سکوتی عجیب میان آن دو برقرار شد.
اِولین بیاختیار مکث کرد.
مرد جوان نخستین کسی بود که نگاهش را برنداشت.
سپس کلاهش را اندکی پایین آورد و با احترام سر فرود آورد.
حرکتی ساده.
اما چنان مؤدبانه که گویی از صفحات یکی از همان رمانهای کلاسیکی بیرون آمده بود که اِولین دوست داشت.
اِولین نیز با وقار همیشگی سر تکان داد.
لبخندی بسیار محو بر لبانش نشست.
آنقدر کوتاه که شاید هیچکس جز خودش متوجه آن نمیشد.
مرد جوان کتابش را برداشت.
چند کلمه دیگر با کتابدار رد و بدل کرد.
سپس به سوی در خروجی رفت.
با گشوده شدن در، هوای خنک و مرطوب عصر به درون خزید.
باران هنوز میبارید.
او بیآنکه شتابی داشته باشد، از پلهها پایین رفت و در میان پرده باران محو شد.
اِولین برای لحظهای نگاهش را دنبال کرد.
نمیدانست چرا.
شاید به این دلیل که آن چهره برایش ناآشنا بود.
شاید هم به این دلیل که در آن روز عجیب، هر چیز کوچک و تازهای توجهش را جلب میکرد.
او نگاهش را از پنجره گرفت و راه خروج را در پیش گرفت.
چند دقیقه بعد، کالسکه در خیابانهای خیس شهر پیش میرفت و چراغهای مغازهها یکی پس از دیگری از برابر چشمانش عبور میکردند.
اما ذهنش هنوز در کتابخانه مانده بود.
در میان قفسههای بلند.
کنار آن کتاب سبزرنگ.
کنار آن نامه.
آن شب، هنگامی که سکوت بر عمارت هارتول سایه افکند و صدای ساعت بزرگ راهرو در خانه پیچید، اِولین در اتاقش نشسته بود.
چراغ مطالعه روشن بود.
نور گرم آن بر صفحات دفترچه چرمی میتابید.
او نامه را برای چندمین بار گشود.
این بار آهستهتر از همیشه.
انگار میخواست چیزی را پیدا کند که پیشتر ندیده بود.
اما نوشته همان بود.
همان چند خط کوتاه.
همان راز سربهمهر.
اِولین انگشتش را روی آخرین جمله کشید.
«درست به اندازه من.»
سپس سرش را به پشتی صندلی تکیه داد.
نگاهش به تاریکی پشت پنجره رفت.
و برای نخستین بار از خود پرسید:
اگر فردا نامه دیگری در انتظارش باشد چه؟
این فکر نباید او را هیجانزده میکرد.
اما میکرد.
و همین موضوع از همه چیز عجیبتر بود.
زیرا اکنون پرسشی در ذهنش ریشه دوانده بود که به این آسانی رهایش نمیکرد.
چه کسی برای او مینوشت؟
و چرا؟
╔═══ஓ๑☕๑ஓ═══╗
𓂃 𝐂𝐥𝐚𝐬𝐬𝐢𝐜 𝐕𝐢𝐛𝐞𝐬 𓂃
╚═══ஓ๑🤎๑ஓ═══╝
🕯️ فصل اول: آنکه برایم مینوشت
قسمت دوم
ذهنش مدام به همان چند خط بازمیگشت.
به آن نویسنده ناشناس.
به آن جمله آخر.
«درست به اندازه من.»
گویی کسی از پشت پردهای نامرئی او را تماشا میکرد.
اِولین دفترچه چرمی را بست و نگاهش را به پنجره دوخت.
باران هنوز آرام بر شیشهها میکوبید.
چند قطره از روی پنجره لغزیدند و رد باریکی بر جای گذاشتند.
او آهسته نفس کشید.
میخواست برای آن نامه توضیحی منطقی پیدا کند.
شاید یکی از دوستان قدیمی خانواده.
شاید یکی از کتابداران.
شاید حتی شوخی بیضرری از سوی فردی ناشناس.
اما هیچیک از این پاسخها او را قانع نمیکرد.
اگر نویسنده نامه او را میشناخت، چرا نامش را ننوشته بود؟
و اگر نمیشناخت، چگونه این اندازه از عادتهایش آگاه بود؟
اِولین بار دیگر نامه را از میان صفحات دفترچه بیرون آورد.
نگاهش روی خطوط مرتب آن لغزید.
دستخطی زیبا و باحوصله.
دستخط کسی که برای نوشتن این چند جمله زمان صرف کرده بود.
گوشه لبش اندکی جمع شد.
کنجکاوی، آرامآرام جای حیرت را میگرفت.
او نامه را دوباره تا کرد و در کیف دستیاش گذاشت.
شاید فردا پاسخ پرسشهایش را پیدا میکرد.
شاید هم نه.
اما مطمئن بود که این ماجرا را رها نخواهد کرد.
ساعتهای بعدی به کندی سپری شدند.
نور روز کمکم رنگ باخت و سایهها در میان قفسهها عمیقتر شدند.
چند نفر از مراجعهکنندگان کتابخانه، یکی پس از دیگری، آنجا را ترک کردند.
تالار مطالعه خلوتتر از همیشه به نظر میرسید.
اِولین سرانجام کتابش را بست.
اگرچه حتی یک صفحه از آن در ذهنش نمانده بود.
او از جای برخاست، دستکشهایش را پوشید و دفترچه چرمی را برداشت.
سپس به سوی خروجی رفت.
صدای آرام پاشنه کفشهایش بر کفپوش چوبی میپیچید.
هنگامی که به تالار اصلی رسید، بیاختیار قدمهایش آهسته شد.
مرد جوانی کنار میز امانت ایستاده بود.
کت سهتکه زغالیرنگی بر تن داشت و کتابی قطور زیر بازویش قرار گرفته بود.
نور زردرنگ چراغهای تالار بر زنجیر نقرهای ساعت جیبیاش میدرخشید.
او در حال گفتوگو با کتابدار بود.
چهرهاش آرام و متین به نظر میرسید.
نه لبخند میزد و نه اخم کرده بود.
اما در حالت ایستادنش نوعی وقار دیده میشد که توجه را به خود جلب میکرد.
در همان لحظه، مرد جوان سر برگرداند.
چشمان خاکستریاش با نگاه اِولین تلاقی کرد.
برای چند ثانیه کوتاه، سکوتی عجیب میان آن دو برقرار شد.
اِولین بیاختیار مکث کرد.
مرد جوان نخستین کسی بود که نگاهش را برنداشت.
سپس کلاهش را اندکی پایین آورد و با احترام سر فرود آورد.
حرکتی ساده.
اما چنان مؤدبانه که گویی از صفحات یکی از همان رمانهای کلاسیکی بیرون آمده بود که اِولین دوست داشت.
اِولین نیز با وقار همیشگی سر تکان داد.
لبخندی بسیار محو بر لبانش نشست.
آنقدر کوتاه که شاید هیچکس جز خودش متوجه آن نمیشد.
مرد جوان کتابش را برداشت.
چند کلمه دیگر با کتابدار رد و بدل کرد.
سپس به سوی در خروجی رفت.
با گشوده شدن در، هوای خنک و مرطوب عصر به درون خزید.
باران هنوز میبارید.
او بیآنکه شتابی داشته باشد، از پلهها پایین رفت و در میان پرده باران محو شد.
اِولین برای لحظهای نگاهش را دنبال کرد.
نمیدانست چرا.
شاید به این دلیل که آن چهره برایش ناآشنا بود.
شاید هم به این دلیل که در آن روز عجیب، هر چیز کوچک و تازهای توجهش را جلب میکرد.
او نگاهش را از پنجره گرفت و راه خروج را در پیش گرفت.
چند دقیقه بعد، کالسکه در خیابانهای خیس شهر پیش میرفت و چراغهای مغازهها یکی پس از دیگری از برابر چشمانش عبور میکردند.
اما ذهنش هنوز در کتابخانه مانده بود.
در میان قفسههای بلند.
کنار آن کتاب سبزرنگ.
کنار آن نامه.
آن شب، هنگامی که سکوت بر عمارت هارتول سایه افکند و صدای ساعت بزرگ راهرو در خانه پیچید، اِولین در اتاقش نشسته بود.
چراغ مطالعه روشن بود.
نور گرم آن بر صفحات دفترچه چرمی میتابید.
او نامه را برای چندمین بار گشود.
این بار آهستهتر از همیشه.
انگار میخواست چیزی را پیدا کند که پیشتر ندیده بود.
اما نوشته همان بود.
همان چند خط کوتاه.
همان راز سربهمهر.
اِولین انگشتش را روی آخرین جمله کشید.
«درست به اندازه من.»
سپس سرش را به پشتی صندلی تکیه داد.
نگاهش به تاریکی پشت پنجره رفت.
و برای نخستین بار از خود پرسید:
اگر فردا نامه دیگری در انتظارش باشد چه؟
این فکر نباید او را هیجانزده میکرد.
اما میکرد.
و همین موضوع از همه چیز عجیبتر بود.
زیرا اکنون پرسشی در ذهنش ریشه دوانده بود که به این آسانی رهایش نمیکرد.
چه کسی برای او مینوشت؟
و چرا؟
╔═══ஓ๑☕๑ஓ═══╗
𓂃 𝐂𝐥𝐚𝐬𝐬𝐢𝐜 𝐕𝐢𝐛𝐞𝐬 𓂃
╚═══ஓ๑🤎๑ஓ═══╝
- ۹۰
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط