{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۲۹


کاکاشی یواشکی دستش را دراز کرد، حرکتی تقریبا ناخوداگاه. انگشتانش نزدیک عروسک زنبوری لرزیدند، بعد اهسته شاخک ان را گرفت.
'زنبور جون، کور خوندی.'
زیر لب زمزمه کرد و اهسته عروسک را از توی بازوهای اوبیتو کشید بیرون. پرتش کرد انطرف چادر. اوبیتو کمی توی خواب وول خورد، انگار که جای خالی را حس کرده باشد، ولی بیدار نشد. کاکاشی یواشکی لولید جلوتر.
'این اخرین باره. جدی میگم، این قراره اخرین بار باشه.'
او توی ذهنش گفت، قبل از اینکه اهسته یکی از بازوهای اوبیتو را بیاورد بالا. خودش را همانجایی که دلش میخواست جا کرد و بازوی اوبیتو را گذاشت سر جایش. بعد بالاخره توانست یک نفس راحت بکشد، که باز هم پا فشاری کرد و به خودش گفت دلیلش این بوده که سردش بوده. ولی پوزخند پیروزمندانه ای به عروسک گوشه ی چادر زد، قبل از اینکه چشم هایش را ببندد.
جایش گرم و نرم بود و همین باعث شد زیر پنج دقیقه خوابش ببرد.

اوبیتو یکی از چشم هایش را مالید، صدای کبوتر های اول صبح توی گوشش میپیچید. خمیازه ای کشید و بعد تازه متوجه شد عروسکی که توی بغلش بوده کمی سنگین تر شده. چشم هایش را که کامل باز کرد...با صورت خوابیده ی کاکاشی مواجه شد. و البته که خشکش زد، انتظار این را نداشت. و ایندفعه به نظر نمیرسید که خودش توی خواب اینکار را کرده باشد، چون عروسک زنبوری کاملا در یک جهت دیگر افتاده بود.
'چیکار کنم الان؟ بلند شم بیدار میشه، بمونم هم بیدار بشه خیلی خجالت اوره.'
اوبیتو اب دهانش را قورت داد و سعی کرد یواش یواش جدا شود. ولی با اولین تکان دست کاکاشی یقه اش را گرفت.
K:"دزد بی خاصیت!"
اوبیتو که جا خورده بود و از استرس و شوک قلبش میکوبید به دنده هایش سرش را تند تند تکان داد.
O:"چی میگی کاکاشی؟ بیداری؟"
کاکاشی ارام چشم هایش را باز کرد و با اولین چیزی که مواجه شد، دوتا چشم سیاه نگران صاف جلوی صورتش بود.
K:"یا ابلفض!"
و سریع خودش را از اوبیتو جدا کرد، رفت ته چادر. و شاید انها تا وقت صبحانه خوردن این را انکار کنند، ولی عروسک زنبوری پرت شده گوشه ی چادر، داستان دیگری برای تعریف کردن دارد.
دیدگاه ها (۳)

پارت ۳۰ (بالاخرههه)O:"من بغلت نکردم، صبح که پاشدم خودت اونجا...

پارت ۳۱عصر وقتی بالاخره دست از مسخره بازی برداشتند، هر دو از...

پارت ۲۸زمان که میگذشت، حقیقت پررنگ تر میشد. خورشید تا ابد پش...

پارت ۲۷بین راه، اوبیتو گه گاهی برگ ها را به اطراف شوت میکرد....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط