‹ ماهی که در تاریکی گذشت ›
‹ ماهی که در تاریکی گذشت ›
همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد . درست وقتی که فکر میکردم پناهگاهترین جای جهان ، در کنار ویهان است ، سرنوشت با بیرحمی تمام ، او را از من گرفت . یک ضرورت ناگفته ، یک ماموریت یا شاید یک تقدیر دورناشدنی ، ویهان مجبور شد برود . رفتنی که به یک ماه و چند روز بیانتهای سیاه بدل شد .
او رفت و با رفتنش ، انگار ستونها اصلیِ زندگیام را هم با خود برد .
انتظار دارید چیزی در این باره برایتان بگویم ؟ خودمم میخواهم اما دست هایم نمیتوانند نمیتوانند !
همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد . درست وقتی که فکر میکردم پناهگاهترین جای جهان ، در کنار ویهان است ، سرنوشت با بیرحمی تمام ، او را از من گرفت . یک ضرورت ناگفته ، یک ماموریت یا شاید یک تقدیر دورناشدنی ، ویهان مجبور شد برود . رفتنی که به یک ماه و چند روز بیانتهای سیاه بدل شد .
او رفت و با رفتنش ، انگار ستونها اصلیِ زندگیام را هم با خود برد .
انتظار دارید چیزی در این باره برایتان بگویم ؟ خودمم میخواهم اما دست هایم نمیتوانند نمیتوانند !
- ۸۰
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط