{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‹ ماهی که در تاریکی گذشت ›

‹ ماهی که در تاریکی گذشت ›

همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد . درست وقتی که فکر می‌کردم پناهگاه‌ترین جای جهان ، در کنار ویهان است ، سرنوشت با بی‌رحمی تمام ، او را از من گرفت . یک ضرورت ناگفته ، یک ماموریت یا شاید یک تقدیر دورناشدنی ، ویهان مجبور شد برود . رفتنی که به یک ماه و چند روز بی‌انتهای سیاه بدل شد .
او رفت و با رفتنش ، انگار ستون‌ها اصلیِ زندگی‌ام را هم با خود برد .
انتظار دارید چیزی در این باره برایتان بگویم ؟ خودمم میخواهم اما دست هایم نمیتوانند نمیتوانند !
دیدگاه ها (۰)

‹ پناهگاه › 🌈زندگی گاهی مثل یک طوفان بی‌پایان است که هیچ نشا...

خیلی وقت‌ها پیش بود که یاد گرفتم عشق ، فقط لبخند زدن در روز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط