{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خلاصه

خلاصه:
جنگ میان عقل و عشق، شاید بزرگ ترین درگیری یک انسان باشد! سربازی که تنها در فکر دفاع از وطن خویش است و دختری که اسیر دست سرنوشتی شوم شده. در این جنگ کدام برنده است؟ عقل یا عشق؟
مقدمه:
آن گاه که عشق تو را می خواند، به راهش گام نِه! هرچند راهی پر نشیب. آن گاه که تو را زیر گستره بال هایش پناه می دهد، تمکین کن! هرچند تیغ پنهانش جان کاه. آن گاه که با تو سخن آغاز کند، بِدو ایمان آور! حتی اگر آوای او رویای شیرینت را در هم کوبد؛ مانند باد شرطه که بوستانی را.
پیشنهاد نودهشتیا
رمان متاسفم (جلد۲) | maria=- کاربر انجمن نودهشتیا
رمان برزخ دلاویز | ترسا کاربر انجمن نودهشتیا
جنگ سختی بود، تمام سربازان بی رمق شده بودند. تا چشم کار می کرد، همه جا خاک و غبار دیده می شد! جنگ در بیابانی عظیم صورت گرفته بود و از شدت گرما،سپاهیان توان مقابله با دشمن را نداشتند.
آباسا، یکی از سربازان دلاور جنگ، در حالی که از شدت پیکار و جنگیدن عرق بر سر و رویش خودنمایی می کرد، سوار بر اسب شد و خودش را به فرمانده رساند تا اخبار جدیدی که از دشمن در دست داشتند را، به او اطلاع دهد.
هنگامی که به سیناریم، فرمانده جنگ رسید، تعظیم کوتاهی کرد و گفت:
آباسا: درود بر فرمانده سیناریم بزرگ.
سیناریم با همان صلابت همیشگی جواب داد:
سیناریم: خبر جدید چه داری سرباز؟
آباسا: دشمن لاک دفاعی اش را تغییر داده، سوارانشان از غرب و پیاده نظام از شمال حمله را آغاز کرده اند، چه دستور می فرمایید؟
سیناریم خوشه انگوری در دهان گذاشت و متفکر پاسخ داد:
سیناریم: اگر چنین باشد شکست می خوریم. دستور عقب نشینی بده سرباز.
آباسا تعظیم کوتاهی کرد و سوار بر اسب سفیدش به سوی میدانِ جنگ تاخت. گرچه خودش نیز در فکر عقب نشینی بود اما به فرمانده اش خبر داد که بی اذن او کاری نکرده باشد.
به شیپورچی ها فرمان داد تا صورِ عقب نشینی را بدمند. لحظه ای بعد تمام سپاهیان به اردوگاه برگشتند و زخمی ها را توسط ارابه به شهر بازگرداندند.
تمامیِ فرماندگان و سرانِ سپاه به دستور سیناریم جمع شدند.
سیناریم: درود بر شما دلاور مردان. امشب را به عیش بگذرانید که فردا پیروز میدان خواهیم شد.
سردیس، فرمانده جناح غربِ سپاه گفت:
سردیس: اما شمارِ دشمن بسیار است و شمارِ ما اندک، چگونه بر آنان غلبه کنیم؟
سیناریم: جاسوس هایمان خبر دادند که دختر پادشاه گابریله، دیشب به این جا آمده است؛ امشب او را مهمان اردوگاهمان خواهیم کرد.
همه آن ها بر هوشِ سیناریم غبطه خوردند.
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%88-%d8%b9%d9%82%d9%84-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

نام رمان: مجبوری با من بمانینام نویسنده:آیدا رستمیژانر:عاشقا...

مقدمه:من دیگر یکی از آدم ها نیستم،من تنها آدمی هستم که وجود ...

به نام خدایی که در همین نزدیکی است …نام رمان: خواهر شوهرنام ...

نام داستان:فاصله ی من تا خدانویسنده: عاطفه شعبان پورژانر:ترا...

🟥یک عمر به ایران گفتند: این خراب شده!▪️تا اینکه بمباران زیرس...

🚨 خیلی مهم 🚨بلاگر عرب بنام انیس منصور خبر از احتمال کودتای ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط