هر روز با انبوهی از غمهای کوچک

هر روز با انبوهی از غم‌های کوچک
گم می‌شوم در بین آدم های کوچک

سرمایه‌ی احساس من مشتی دوبیتی است
عمری است می‌بالم به این غم‌های کوچک

گلبرگ‌ها هم پاکی‌ام را می‌شناسند
مثل تمام قطره شبنم‌های کوچک

با آن که بیهوده‌ست اما می‌سپارم
زخم بزرگم را به مرهم‌های کوچک

پیچیده بوی محتشم مثل نسیمی
در سینه‌هامان این محرم‌های کوچک

غم‌هایمان اندازه‌ی صحرا بزرگ‌اند
ما را نمی‌فهمند آدم‌های کوچک!
دیدگاه ها (۲)

خیز برداشته ام به هوای بهآرحال آنکه هنوزهزار زمستان پیش ِ رو...

روزهاے رفته ے سال را ورق میزنمچه خاطراتے ڪه زنده نمے شوندچه ...

دنیتی من غیر حسڪ ..{ سطر خآلی من آلحروف !ینتهی آلآحسـآس فینی...

مجروح من رآسی آلی سـآسی.. مجـــروحڪلی عنــآ وبعضی جروح دفینـ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط