در شهر، تمامِ عاشقان، رنجورَند/پُر نورترین، ستاره ها بی ن
در شهر، تمامِ عاشقان، رنجورَند/پُر نورترین، ستاره ها بی نورَند/چندیست به زور، غنچه ها میخندند/ای وای!، چه قدر غنچه ها مغرورَند!!!/مردم، همه بیخبر زِ هَم خوش هستند/هم کَر شده اند مردم و هم کورَند/بیهوده برایِ هم زبان میریزند/لالند که پشت واژه ها مستورَند/پوچَند ولی فقط هیاهو دارند/چون صوت درونِ کاسه یِ تنبورَند/در اصل، فقط زبانشان شیرین است/زَهرَند و خیال میکنند انگورَند/گَر نوش، به کس دهند نیشی دارد/اینجا همه در مرام، چون زنبورَند/گاهی دو نفر، کنارِ هم هستند و/ انگار هزار فرسخ از هم دورَند/چندیست دگر نمک ندارد دستی/امّا همه چشمها به جایش شورند/گوساله پرستهایِ بی «موسٰایَند»/انگار همه پیَمبران در «طورَند»!!!/در شهر، محبّت و وفا را کُشتند/افسوس که عاشقان همه در گورَند/بر دار، هنوز میوه از سَر دارند/این شهر، هنوز دشمنِ «منصورَند»/بیهوده غزل مخوان، «مسیحا»! اینجا/با معجزه یِ تو نیز اینها کورَند/مسیح
- ۱.۶k
- ۳۱ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط