{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شبها گذشت و چشم من یک لحظه آرامی ندید

شبها گذشت و چشم من یک لحظه آرامی ندید

بی گریه صبحی دم نزد بی خون دل شامی ندید

یکشب سر شوریده ام سامان بالینی نیافت

روزی دل سرگشته ام روی دلارامی ندید
دیدگاه ها (۳)

گفت جبران میکنم،گفتمکدام راعمررفت را؟دل شکسته راتارهای سفیدم...

دل را چنانبه مِهر " تو " بستمکه بعد از این...دیگر هوایدلبر د...

نگاهت!نگاهت چه رنج عظیمی ‌است،وقتی به یادم می‌آوردکه چه چیزه...

شبها که میگیرد دلم، یاد تو را تن میکنمتنها به یاد بودنت، احس...

لحظهٔ دیدارعمری نهادم سر به خاک آستانتاینک شدم‌ با روی گلگون...

ــــــــــ.Revenge.ـــــــــــانـتـقـامPart: ⑤ ...

یک قدم مانده تا طلوع [بخش سوم]

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط