{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

افسانه ی خون و گل

افسانه ی خون و گل
قسمت ۱۹: سکوتِ خونین و سپیده‌دم

بیرون از قلعه، جنگِ وحشیانه بینِ دو گروه هنوز ادامه داشت، اما داخلِ اون اتاق، انگار زمان متوقف شده بود. نورِ اولِ سپیده‌دم، از شکافِ کوچیکِ پنجره‌یِ قلعه، به داخل خزید و روی چهره‌یِ خونیِ اون دو نفر افتاد.

مینجی، با گریه‌هایی که از شدتِ درد و آرامشِ ناگهانی بود، صورتِ خون‌آلودِ جونگ‌کوک رو با دست‌هایِ لرزونش لمس کرد. «تو... تو چرا این کار رو کردی؟ چرا خودت رو اینطوری کردی؟»

جونگ‌کوک فقط لبخند زد. یه لبخندِ واقعی، که توی تمامِ اون سال‌هایِ سردِ زندگی‌اش، هیچ‌وقت ندیده بودی. یه لبخند که می‌گفت: "حالا دیگه، من مالِ توام."

در همین لحظه، صدای آژیرهایِ پلیس و نیروهایِ امنیتی از دور شنیده شد. یونا و باندش شکست خورده بودن. اما پیروزیِ این شب، طعمِ شیرینی نداشت؛ طعمِ خون و اشک و رنج داشت.

جونگ‌کوک چشماش رو بست. اما این بار، نه از سرِ بیهوشیِ معمولی، بلکه از سرِ یه آرامشِ عجیبی. اون می‌دونست که دیگه برمی‌گرده. اون می‌دونست که وقتی چشم‌هاش رو باز کنه، دیگه اون وارثِ سرد نیست؛ اون مردی هست که برایِ عشق، از جهنم هم برگشته.


میدونم کم شد ببخشید
دیدگاه ها (۰)

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۲۰: سکوتِ سنگینِ پس از طوفانقلبِ مینج...

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۲۱: پژواکِ درد و نقشه‌هایِ پنهانبویِ ...

افسانه ی خون و گل قسمت ۱۸: ظهورِ گرگِ زخمی یه سایه‌یِ سیاه، ...

افسانه ی خون و گل قسمت ۱۷: بازیِ فرارتیمِ یونا، که از شنیدن...

افسانه ی خون و گل قسمت ۱۴: پیش از طوفان جونگ‌کوک با یه گروهِ...

افسانه ی خون و گل قسمت ۱۳: رقصِ مرگ در تاریکی روزها گذشت و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط